هنر و سینما
4,061 بازدید
نیم نگاه بر فیلم ساعت‌ها … The Hours

نیم نگاه بر فیلم ساعت‌ها … The Hours

استفن دالدری با دستمایه قرار دادن بیوگرافی یک نویسنده برای ساخت فیلمش به طرح مفاهیم عمیقی چون انتخاب، سرنوشت، هویت و مرگ می پردازد.

مجتبی عبداللهی

استفن دالدری با دستمایه قرار دادن بیوگرافی یک نویسنده برای ساخت فیلمش به طرح مفاهیم عمیقی چون انتخاب، سرنوشت، هویت و مرگ می پردازد. شخصیت اول فیلم ویرجینیا وولف به خاطر حرفه اش که نویسندگی است به آفرینش شخصیت هایی دست می زند که سرنوشتشان را در دست دارد و در قلمرو خود که چارچوب رمانش است این آزادی را دارد تا هرگونه که بخواهد سرنوشت آنها را رقم زند.

وولف البته خواهان تعیین سرنوشت خود نیز هست و از اینکه دکتر و همسرش به دلیل آنچه مشکل عصبی می خوانند، او را محدود کرده اند و در شهری که او دوست ندارد، حبسش کرده اند، شکایت دارد.ساعت ها با سه داستان موازی روایت می شود. زندگی ویرجینیا وولف با بازی نیکول کیدمن، لورا (جولین مور) که مشغول خواندن داستان وولف و در زمان آینده است و کلاریسا (مریل استریپ) که دوست ریچارد (پسر لورا) است. اینها در واقع همگی توسط وولف خلق شده اند و او نزدیک ترین شخصیت به خود را که مردی به نام ریچارد است و قرار است جایزه ادبی مهمی به او داده شود، در داستانش می کشد، چرا که «با مرگ یک نفر بقیه قدر زندگی را بهتر می دانند» و این جمله ای است که وولف در جواب همسرش که در مورد ضرورت وجود مرگ در رمان می پرسید، عنوان می کند.

ریچارد و وولف کمبود هویت و عقده حقارت ندارند و بدین خاطر جایزه «یک عمر فعالیت هنری» را نوعی تعارف کلیشه ای می دانند. در حقیقت آنقدر رشد کرده اند که نیاز به تقدیر ندارند و آنها را ارضا نمی کند. ریچارد شریک افتخار شدن را «جهالت محض» می داند. تصاویر ابتدا و انتهای فیلم وولف را نشان می دهد که جدا از همه علت ها همانند ریچارد به زندگی خود پایان می دهد و برای همیشه به طبیعت می پیوندد و روح خود را آزاد می کند.

شباهت های فراوان این سه داستان به عمد و به خاطر یکی شدن مضمون و به تصویر کشیدن و معرفی بیشتر شخصیت ویرجینیا وولف همان نویسنده معروف و علت خودکشی اش است. فیلم پر از موتیف هایی است که به واسطه آن روی تشابه شخصیت ها تاکید می کند، موتیف هایی چون زنگ ساعت ها (که تاکید بر گذر و مفهوم زمان است)، آوردن گل البته در رنگ های متفاوت، دادن مهمانی و حس افسردگی. حتی کلاریسا هم با وجودی که تظاهر به شادی و نشاط می کند، افسردگی اش را پنهان می کند و این نکته ای است که ریچارد به آن اشاره می کند. کلاریسا ظاهراً اعتماد به نفس دارد اما دلهره درونی او در رفتارش مشخص است. کلاریسا بسیار سعی دارد با امیدی مصنوعی ریچارد را وادار به زندگی کند، اما ریچارد می میرد چرا که او همان وولف است که قبلاً به زندگی خود پایان داده است.

فضاهای طراحی شده خانه وولف تاریک است و شباهت زیادی به داستان های کافکا و صادق هدایت دارد که حکایت از روح مغموم او دارد. ریچارد کلاریسا را محکوم می کند که مهمانی هایش برای پنهان کردن سکوتش است. همان سکوت مرموزی که سرانجام داستان را رقم می زند. در سکانس تشییع پرنده مرده می شنویم که «هر کس یه موقع می میره. شاید الان نوبت پرنده است» در پس زمینه تصویر وولف ایستاده و نوبت خود را انتظار می کشد. خوابیدن وولف بغل پرنده مرده و کلوزآپ از صورت او و پرنده مقدمه و نشانه پر کشیدن مرغ روح او در آخر داستان است. وولف از زندگی بی محتوایش خسته شده و حتی تلاش او برای خودکشی که در سومین مرحله جواب می دهد (همانند هدایت) نوعی جست وجوی حیات است. او از زندگی «توخالی» بیزار است و ترجیح می دهد که نباشد تا اینکه به روزمرگی تن دهد. وولف جایی سخنش را از زبان ریچارد به نقل از کلاریسا مطرح می کند.کلاریسا می گوید که ریچارد معتقد است او به زندگی معمولی خو کرده است. وولف با وجودی که زن ها را «کمرنگ تر» می داند، ترجیح می دهد که قهرمان زن داستانش زنده بماند و ریچارد بمیرد.

در پایان می بینیم که با وجود رضایت همسر وولف در مورد رفتن به لندن باز هم وولف نویسنده آرام و قرار ندارد و به نظر می رسد لندن هم دیگر او را راضی نمی کند. او می خواهد به سفر دورتری برود، به همان جایی که از آن آمده، چنان که در پاسخ آن کودک راجع به مفهوم مرگ نیز همین جواب را می دهد. وولف خواهان آزادی انتخاب و «تصمیم گیری» است و شکل گیری ماهیت انسان را در این مسئله می داند و می خواهد هر طور شده پوسته دور خود را پاره کند. او از آن دسته آدم هایی است که در چارچوب نمی گنجد و طبق میل دیگران درنمی آید بلکه می خواهد خود را بازآفرینی کند و تولدی دوباره بیابد.

خودکشی هر دو نویسنده را شاید بتوان سرانجام نبود عشق به دیگری تفسیر کرد، چنان که حس دلمردگی بر کلیه فضای فیلم غلبه دارد.مفهوم زمان در این فیلم دگرگون می شود. هم در طریقه روایت فیلم و هم در دیالوگ های قهرمانان داستان. پشیمانی وولف از کشتن لورای افسرده و در عوض کشتن شوهر او که بسیار امید به زندگی دارد و همچنین پسر لورا (ریچارد) در سن پیری همگی تناقضاتی  هستند که در زندگی وجود دارد. این مسئله می تواند اشاره ای به مفهوم سرنوشت و تقدیر و کنترل آن توسط نیرویی برتر را مطرح نماید. وولف با مرگش زندگی های پوچ را نقد و «زندگان» را تشویق به زیستی آگاهانه می کند. از نقاط قوت فیلم که بدان انسجام می بخشد، بی تردید تدوین حساب شده آن است که سبب یکپارچگی و وحدت موضوعی آن شده است.بازی های روان و حرفه ای نیکول کیدمن که با قبول ریسک نقش سختی را به خوبی ایفا می کند (او تا پیش از این به جز در چند مورد مانند چشمان باز و بسته دیگران) بیشتر یک ستاره پول ساز سینماها بود و با این نقش توانایی های بالقوه اش را نمایان تر کرد و اد هریس (ریچارد) که نقش یک بیمار و نویسنده به آخر خط رسیده و مضطرب و بی قرار را به نمایش می گذارد و جولین مور که سعی دارد جلوی پسرش خود را آرام نشان دهد، با بچه ای در شکم حس یأس و ناامیدی را کاملاً می توان در چهره اش دید و همچنین مریل استریپ با آن شلوغ بازی هایش که ریتم تندتری به فیلم می دهد و ناگهان تماشاگر را درگیر مقدمات مهمانی اش می کند همگی تاثیرگذار درآمده است. موسیقی فیلیپ گلس که دالدری آن را با وسواس فراوان انتخاب کرده است، از نقاط عطف فیلم است. ساعت ها در مورد عمر محدود، فرصت و زمان اندک و گذرایی که هر آدمی در اختیار دارد و چگونگی و کیفیت آن است.

ویرجینیا به عنوان یک روشنفکر نگران است و دغدغه آن را دارد که زندگی مردم به بطالت و روزمرگی بگذرد و به نوعی همان طور که پیشتر عنوان شد، شاید خود را قربانی می کند تا بلکه هشداری باشد و بقیه ارزش عمر را بیشتر بدانند. مرگ ویرجینیا پایان زندگی او نیست.

درباره ی آرش رضایی

مدیر وبسایت خبری، تحلیلی نیم نگاه

همچنین ببینید

جشنواره فیلم ونیز

هفتاد و چهارمین دوره قدیمی‌ترین جشنواره بین‌المللی فیلم جهان (ونیز) امشب آغاز به کار می‌کند

ایران با ۴ فیلم و یک داور در «ونیز» فیلم‌هایی از وحید جلیلوند، علی اصغری، …

۵ دیدگاه

  1. چطور می تونید یک فیلم سراسر چرند رو اینطور تقدیس کنید
    وولف زنی بود که به دلیل عدم ابراز گرایشات همجنس گرایانه اش دچار افسردگی مفرط و نهایتا خودکشی شد
    کلاریسا هم یک زن همجنس بازه
    بعد شما مگر بی دینید که اینطور از خودکشی را ستایش می کنید؟
    مگر شما به روز پسین معتقد نیستید
    کمی از خدا بترسید
    این چرندیات ممکنه روی فردی که به هر دلیل سایکولژیک یا حتی بایوسایکولوژیک یا نروسایکولوژیک افسردگی حاد داشته باشه و در آستانه خودکشی باشه
    اگر مطلب شما وی رو تشویق بدین کار احمقانه بکنه فردای قزامت چطور می تونید پاسخگو باشید؟
    نکته دیگه اینکه نوشته اید وولف هم مث هدایت در خودکشی به دنبال حیات بوده
    واقعا به این بی ربطیات معتقدید!؟
    آخه آدم حسابی این هر دو اعتقادی به خدا و معاد و زندگی پس از مرگ ندارند
    چطور خودتون رو قانع می کنید چنین چرت و پرتهایی به خورد مردم بدید!؟

    • محمد دوست عزیز … نقد و بررسی فیلم ساعتها (که سالها قبل و در دهه ۸۰ شمسی در ایران دوبله شده) ، نقطه نظرات آقای مجتبی عبداللهی است و دیدگاه مدیریت سایت نیم نگاه را انعکاس نمی دهد. ضمن احترام به نقطه نظرات شما در باره فیلم ساعتها … نیم نگاه تاکید بر طرح نظرات متفاوت و ایجاد فضایی برای گفتگوی آزاد و انتقادی در بخش هنر و سینمای سایت دارد.
      با سپاس

  2. از تحلیل شما بسیار متشکرم. در جواب به نظر پیشین باید گفت, به کلام کشیدن تفکر فیلم ربطى به کیش و آیین ندارد و هر کسى از جمله شما محق است نظر خودش را ابراز کند, همانطور که من هم از شما نخواهم پرسید چرا به چنین دین خون آلودى اعتقاد دارید! باشد که شنیدن, درک و به چالش کشیدن افکار مختلف سبب زدایش جمود شود. آمین.

  3. سی سی جان برات متاسفم، من با دیدن این فیلم به دینم افتخار کردم به چند دلیل:
    – چون کسی که به معاد اعتقاد دارد به هر حال زندگیش سمت و سو دارد می داند که بیهوده خلق نشده
    –  در اسلام اشخاصی که مشکل همجنسگرایی و .. را دارند اجازه تغییر جنسیت برایش در نظر گرفته شده و حتی اینکار در ایران مجاز است. ولی در صورتی که تشخیص درست داده شود.
    – در اسلام به هر دلیل خودکشی گناه بزرگی است که این خودش باعث می شود به این فکر کنیم این دنیا با همه سختی هایش باز هم ارزشمند است.
    در پایان این نکته را متذکر می شوم که هر جای دنیا کسی که واقعا اسلام را شناخت آن را پذیرفت. 

  4. رابطه انسان با خداوند وتوحید .مثل رابطه شعاع نوره با خورشید کسی که این ارتباط رو قطع کرد .اعتقادی به توحید ،معاد، حساب وکتاب ،ازمایش بودن این دنیا،نداشت.اون شعاع نور وجودش خاموش میشه و توی تاریکیها سرگردان میمونه.نه امیدی به دنیا داره نه امیدی به آخرت ،ونه احساس مسئولیت نسبت به زندگی خودش واطرافیانش ،یک ذره معلق در هوا .نه امروز داره،نه دیروز ،نه فردا .احساسش خلاصه در گرایشات جنسی میشه .اونم از هرنوعی ،وتفکرش اونو رهنمون میکنه به خودکشی .چون به هیچ چیز باارزشی باور نداره .

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *