هنر و سینما
2,381 بازدید
شکنجه گران مجاهدین خلق

روانشناسی شکنجه ـ بازجویان و شکنجه گران مجاهدین خلق ـ حسن عزتی با نام مستعار نریمان و بهرام جنت صادقی با نام مستعار مختار ـ قسمت اول

در باره دو تن از بازجویان و شکنجه گران بیرحم مجاهدین خلق: حسن عزتی (نام مستعار نریمان) و بهرام جنت صادقی (نام مستعار مختار)

Wednesday, April 09, 2014

آرش رضایی ـ مدیر سایت نیم نگاه

مطلق انگاری در عرصه ذهن و ایدئولوژی، ماورائی پنداشتن افکار و عقاید ، مفاهیم و رویدادها و یا اسطوره پردازی شخصیت و موجود زمینی، در عصرتحولات دموکراتیک و دنیای مدرن جز توهم و بیماری ذهن نیست.

در قرن گذشته استالین و موسولینی مبدل به اسطوره شدند، هیتلرناجی ملت آلمان تلقی گردید و دهها موجود دوپای زمینی و تک ساحتی در ذهنیت جمعی ملت ها بنا به دلایل ایدئولوژیک ، فرهنگی ، تاریخی و تربیتی مبدل به انسانهایی مقدس شدند و اسطوره قلمداد گردیدند که از هر گونه خطا و ضعف یا اشتباه و انتقاد مصون و مبرا بودند!!

اما دیر زمانی نگذشت که انسانها به جهل مرکب و حماقت خود پی بردند و هزینه های گزاف و گاه جبران ناپذیری را متحمل شدند ، خونهای بیگناه زیادی بر زمین ریخته شد و “ذهن بیمار” قربانیان بیشماری گرفت تا اینکه انگاره ها و مولفه های فکری دنیای مدرن در “عصرانفجاراطلاعات” با تکیه بر دانش ، علم و خرد جمعی و انباشت تجربه ی تاریخی انسان شکل گرفت.

بی شبهه جوهره و عصاره سیر تفکر در زمانه ای که در آن بسر می بریم مفاهیمی چون “عدم قطعیت” و  “عقلانیت انتقادی” بود و است …

پر واضح است هم اکنون خرد جمعی و ذهن انسان مدرن بر مبنای دیدگاه رئالیستی و واقع بینانه مدون و تبیین شده است و آدمی رویدادها ، مفاهیم ذهنی و عینی را آنگونه که بود در می یابد و می فهمد و نه آنچنان که در اذهان القاء و تلقین می گردد و جز تصور ، خیال محض و توهمی بیش نیست …

در نیم قرن اخیر مجاهدین خلق بر اساس جهان بینی و ایدئولوژی گروه به خشونت افسار گسیخته و تمام عیار دست زده اند که حکایت تلخ و درخوری از تفکر دگماتیک و وابسته به دوران ماقبل مدرنیته است … از بدو پیدایش این گروه در دهه ۶۰ میلادی “تقدیس ایدئولوژی و خشونت” ، “مطلق انگاری ایدئولوژیک” ، “ماورائی انگاشتن رهبری”  ، “تمامیت خواهی در عرصه قدرت و سیاست” و بکارگیری روش های ماکیاولی برای رسیدن به اهداف سیاسی از ویژگی ها و خصیصه های مجاهدین خلق و رهبرعقیدتی آن بشمار می آید.

تحقیقات تاریخی به اثبات رسانده است که در طی تاریخ تحولات اجتماعی و سیاسی “مطلق انگاری” و در نتیجه “خودحقیقت بینی” از سوی فرد ، گروه ، حزب و سازمان ، روش های غیرانسانی و غیراخلاقی در مسیر رسیدن به اهداف سیاسی، آرمان های ایدئولوژیک و کسب قدرت را توجیه کرده است و در این میان شکنجه مخالفین ، منتقدین امر معمول ، فراگیر و عادی بوده است.

نظریه های روانشناختی اذعان دارند که شکنجه گر و شکنجه شده هر دو قربانی “ذهن بیمار” هستند. در تحقیقات و پژوهش های دانشمندان روانشناسی اثبات شده است شکنجه گر یک بیمار است و از سلامت روانی و عقلانی برخوردار نیست …

شکنجه از عینی ترین سطح، یعنی شکنجه جسمی، تا انتزاعی ترین سطح، یعنی شکنجه روانی، به تعبیر زیگموند فروید ریشه در سائقه ویرانگری آدمی دارد و معمولا در خدمت اراده معطوف به قدرت است، چرا که شکنجه گر جزیی از ساختار حاکمیت و قدرت در یک اجتماع یا گروه ، سازمان و تشکیلات است.

دکتر مجتهدی روان کاو و روان درمانگر، دکترای روان شناسی از دانشگاه هامبورگ  و مدرس دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی تهران معتقد است:

“افراد شکنجه گر از جهت فردی، نظام روانی رشدیافته ای ندارند چرا که نمی توانند جایگزین درستی برای پاسخ به این رانه روان شناسی پیدا کنند و ارضای میل به خشونت و پرخاشگری باید از مجرای آسیب جسمانی به یک انسان دیگر بگذرد و نیز از آن جا که نظام روانی آن ها رشدیافته نیست، معمولا محظور اخلاقی پیدا نمی کنند. یعنی مانع اخلاقی برای این کار نمی بینند. در روان شناسی رشد و تحول، ثابت شده است که به موازات شکل گیری و رشد نظام های ارزشی و اخلاقی در انسان ها، بازداری های درونی افراد از کارهای غیراخلاقی بیشتر می شود. فرق یک کودک سه ساله با یک انسان بالغ از منظر روان شناسی اخلاقی، فرق ناپیروی اخلاقی و خودپیروی اخلاقی است.

کودک می خواهد بدون هیچ محدودیتی به رانه ها و خواست های درونی اش پاسخ گوید، اما بزرگسال رشدیافته که نظام اخلاقی دارد، این خواست ها را با توجه به ارزش های اخلاقی و واقعیات بیرونی محک می زند و می کوشد پاسخی صحیح برای آن ها بیابد. البته بزرگسالان بسیاری هستند که از جهت تحول اخلاقی، دچار کودک ماندگی می باشند. حاکمیت ها ، گروهها و سازمان های ایدئولوژیک البته می کوشند تا در بافتار ایدئولوژیک، به خشونت و پرخاشگری، جنبه ای مقدس و دارای ارزش ماورایی ببخشند که اگر خرده دغدغه ای هم برای افرادشان پدید آید، توجیه پذیر گردد…”

همچنان که دکتر مجتهدی اعتقاد دارند، یافته های علمی پژوهشگران دانش روانکاوی نیز تصریح دارد که رابطه ی روشن و مشخصی بین مطلق انگاری ایدئولوژیک و توجیه خشونت و شکنجه وجود دارد.

در باره شکنجه در تشکیلات رجوی، اعضا و کادرهای تشکیلاتی جدا شده مجاهدین خلق در مقالات، مصاحبه با رسانه های گروهی و بیان خاطرات خود به واقعیت های دردناک و گزنده ای اشاره کرده اند.

 برخی از جداشده ها ، خود در قرارگاههای مجاهدین درعراق طی سالهای قبل به خصوص در دوران موسوم به “چک امنیتی” به دلایلی چون اعتراض و انتقاد به دستگاه عقیدتی و مناسبات حاکم بر تشکیلات مجاهدین یا اقدام به خروج و جدایی از مجاهدین از سوی مسئولین تشکیلات رجوی بازداشت و تحت بازجویی و شکنجه جسمی و روانی (شکنجه سفید) قرار گرفتند که ضروری ست جهت اطلاع هموطنان ایرانی داخل و خارج از کشور به موارد تکاندهنده ای از آن اشاره کرد. با امید به روزی که تحت هیچ شرایط و توجیهی شاهد و نظاره گر رفتار و اعمال غیرانسانی و غیراخلاقی در مسیر کسب قدرت و تحقق ارزش های ایدئولوژیک و اهداف سیاسی نباشیم.

حسن عزتی از شکنجه گران فرقه رجوی

نقطه نظرات یاسرعزتی عضو سابق مجاهدین خلق:

“… پدرم (حسن عزتی با نام مستعار نریمان از شکنجه گران بیرحم مجاهدین خلق)  سال ۵۷عضو سازمان مجاهدین شد و بعد از ۳۰خرداد ۶۰ در تیم های عملیاتی در تهران و تبریز حضور یافت سپس سازمان به ما اعلام کرد که به کردستان برویم که بعد از یک سال حضور در کردستان و انجام دیدار مسعود رجوی با صدام که امکانات بیشتری را در اختیار گروهک مجاهدین قرار داد به شهر کرکوک رفتیم و در قلعه سردار ساکن شدیم … البته بعد از انجام چهار عملیات پرتاب خمپاره ۱۲۰ و ۸۰ در مرزهای ایران ، من اعلام کردم که دیگر عملیات انجام نمی دهم چون معلوم نیست که چه چیز و چه کسی را می زنیم. آنها در مقابل به من اعلام کردند که تو فرزند سازمان و آبروی سازمانی و با این کارت سازمان را به خطر می اندازی … برای جدایی از سازمان اعلام کردم حاضرم دو سال انفرادی را به جان بخرم … پدرم عرب زبان بود و در جایجائی تیم های عملیاتی مجاهدین تجربه داشت او مدتی هم مسئول خرید کل سازمان بود. گفته می شد که پدرم شکنجه گر است حتی او چندین بار هم با صندلی و مشت و لگد در ایامی که من اعلام کردم می خواهم از جمع مجاهدین جدا شوم، من را زده است … برخی فرزندان مجاهدین که دلشان برای خانوادشان تنگ می شد به مرز دیوانگی می رسیدند به عنوان مثال یک نفر خود را آتش زد و یکی از فرزندان هم برای اعضای ارشد سازمان چاقو کشید. برخی هم به زعم سازمان شلیک ناخواسته داشتند اما در حقیقت آن ها به وسیله اسلحه خودکشی می کردند، اکثر فرزندان مجاهدین که در اروپا هستند به مرز دیوانگی رسیده اند البته من را هر وقت دلم تنگ می شد پیش پدرم می فرستادند او هم با کشیده و لگد از من پذیرایی می کرد…”

http://www.nimnegah.org/farsi/?p=7957

 شکنجه گران

سعید باقری دربندی عضو سابق ارتش آزادیبخش و مجاهدین خلق:

” … من وقتی که وارد سازمان شدم در ذهنم نمی گنجید که سازمان زندان هم داشته باشد ، چون سازمان را یک نیروی انقلابی تلقی کرده و با این باور وارد تشکیلات شدم. ولی وقتی که در بدو ورودم از گذشته خودم برای سازمان نوشتم به انجمن اسلامی دبیرستان هم اشاره کرده بودم که در قسمت کتابخانه آن عضو بودم و نمی دانستم که این نوشته بعداً علیه خودم مورد استفاده قرار خواهد گرفت. من که سال ۷۰ وارد سازمان شدم جز چند مشکل تشکیلاتی که با نیروهای پائین داشتم مشکل جدی دیگری با سازمان و مسئولین نداشتم… وقتی در سال ۷۳ بازداشت شدم در مکان بازداشتم وادارم کردند رو به  دیوار بایستم که دیدم دو نفر به نامهای بهرام جنت صادقی (با نام مستعار مختار) و حسن عزتی ( با نام مستعار نریمان) آمده با بستن چشمهایم و زدن دستبند از پشت، یکی دو تا کشیده پشت گردنم زده و گفتند چرا پشت سرت را نگاه کردی که دیدم نه انگار قضیه جدی است ، به هر حال مرا به بیرون بردند و به یک لندکروز استیشن سوار کردند که از تن صدای نفرات دیگر بازداشتی فهمیدم اکبر و مرتضی هم کنارم هستند و یکی به نام مجید امینی که بعداً او را شناختم آنجا پشت سر ما نشسته بود و روی سر ما میزد که سرهایمان را پائین نگه داریم. لندکروز راه افتاد و از پیچ و خم های جاده فهمیدم که الان در کجای اشرف هستم و وقتی به آن محل رسیدیم فهمیدم به بازداشتگاهی که در خیابان ۴۰۰ و کنار لشگر ۸۹ قدیم بود، آمده ایم ما را پیاده کردند و در یک راهروئی رو به دیوار نگه داشتند. از صداهای پچ پچی که می شنیدم، فهمیدم تعدادی زن هم آنجا حضور دارند که بر این کار نظارت می کنند. رئیس زندان کاک عادل از آنجا می گذشت از صدایش فهمیدم که پشت سرم هست به او گفتم «برادر» من شام نخورده ام و گرسنه هستم که مجید امینی با فریاد گفت: خفه شو. بعد ما را به اتاقی بردند و چشم ها و دستبندم را باز کردند و دیدم مختار (از بازجویان بیرحم مجاهدین خلق) رو به رویم ایستاده و گفت لباس هایت را عوض کن. تمامی لباس هایم را کندند و فقط یک شورت مانده بود آن را هم با ددکتور چک کرد و لباس زندانی داد تا بپوشم. آنوقت کاک عادل آمد و باز من گفتم شام نخورده ام که عادل گفت: ببریدش. باز چشم هایم را بسته و از آنجا بیرون بردند و در همان راهروی قبلی به یکی از اتاقها برده و چشم هایم را باز کردند و انداختند آنجا و در را از پشت بستند که دیدم همان نفرات از جمله دوستم اکبر خسروی آنجاست اکبر با نگرانی گفت: چه خبره؟ برای چی ما را اینجا آوردند؟ حتماً حکم اعدام هم برایمان صادر می کنند؟  گفتم نگران نباش تا بفهمیم قضیه چی هست.

بعد از یکی دو روز وسایل فردی از جمله مسواک ، خمیردندان ، لباس های زیر ، پتو و بالش هم به نفرات دادند به غیر از من که هر چقدر پیگیری کردم وسایلم کجاست کسی جواب نداد بازجویان مجاهدین وقتی با آدم حرف میزدند غیر از فحش چیز دیگری نمی گفتند. چند روز بعد ما را به اتاق دیگری منتقل کردند که کمی بزرگتر بود متوجه شدم که ۶ نفر دیگر هم از جمله حمید امامی آنجا هستند ، هر چقدر با خودمان تحلیل می کردیم که بالاخره چرا ما را به جرم نفوذی دستگیر کرده اند، به جائی نمی رسیدیم در یک ماه اول خبری از بازجوئی نبود ، بعد از گذشت یک ماه یکدفعه موج دستگیری ها آنچنان زیاد شد که در آن سلولی که برای ۱۲ نفر جا بزور پیدا میشد بیش از ۵۰ نفر پر را جا داده بودند. به طوری که جایی حتی برای نشستن هم پیدا نمی کردیم ، یعنی روز عید فطر سال ۷۳ کسانی را که به آنجا می آوردند همه را کتک زده و با چشم و صورت کبود شده می آوردند و فریاد شکنجه شدگان و اینکه داد می زدند و به بازجویانشان می گفتند ما نفوذی نیستیم به شدت ما را آزار میداد ، بعد روزانه و سیستماتیک بازجوئی ها و شکنجه ها شروع شد ، ابتدا از سلول ما حمید امامی که به لحاظ تشکیلاتی از همه نفرات سلول ما رده بالاتری داشت را به اتاق بازجویی و شکنجه بردند. بعد از اتمام بازجویی و شکنجه ، حمید را دو نفر از بازجویان بیرحم سازمان مجاهدین یعنی بهرام جنت صادقی (با نام مستعار مختار) و حسن عزتی (با نام مستعار نریمان) زیر بغلهایش را گرفته و کشان کشان به سلول آوردند و وسط ما انداختند و رفتند. حمید را آنقدر شکنجه کرده بودند که از سر و صورت و پاهایش فقط خون جاری بود همه در سلول بشدت ناراحت و عصبانی بودیم. بعد علیرضا حاتمی ، حسن یزدی و چند نفر دیگر را بردند و بعد از ساعتها با صورت و بدن شکنجه شده و زخمی و خون آلود آنها را به سلول بر گرداندند. حسن یزدی را فقط و فقط به خاطر اینکه پسرخاله محمدرضا عدالتیان بود به اتاق بازجویی برده و آن بلا را سرش آوردند.

شکنجه

یک روز دیدیم صدای جیغ کشیدن و فریاد از قسمت حمام می آید ، آنجا فقط یک حمام و یک سرویس بهداشتی برای ۶۰ – ۵۰ نفر بود با سرعت همه جلوی درب سلولمان جمع شدیم. درب از پشت بسته بود یکی از بچه ها با لگد در را باز کرد، دیدیم که حسن یزدی تشتی را پر از آب کرده و داخل آن ایستاده و سیم های برق تهویه را می خواست با دست گرفته و خودش را بکشد جریان برق بار اول او را زمین زده بود که برای بار دوم ما آنجا رسیدیم و نگذاشتیم به او گفتم کار احمقانه ای نکن نباید که ما به خودمان آسیب برسانیم ، ناگهان درب اتاق بازجویی باز شد و بهرام جنت صادقی (با نام مستعار مختار) و حسن عزتی (با نام مستعار نریمان) آمدند و حسن یزدی را زیر مشت و لگد گرفتند و گفتند خودت به جهنم ـ چرا امکانات را خراب میکنی و به ما گفتند تهویه را درست نمی کنیم چون خودتان خراب کرده اید حسن را هم با خودشان بیرون بردند بعد از چند ساعت که آوردند دیگر حسن را نمی شد شناخت. حسن به ما گفت تحمل شکنجه های اینها را ندارم. همه به شدت عصبانی و ناراحت بودیم ولی هیچ کاری نمی شد انجام داد فقط خشم و نفرت بچه ها نسبت به سازمان و شخص مسعود بیشتر و بیشتر می شد. هر شب صدای شکنجه و فریاد کشیدن آزارمان می داد من تقریباً نزدیک یک ماه شبها تا صبح بیدار بودم و نمی توانستم بخوابم ، برای سرگرمی و گذرانیدن روزها از خمیر نان و برنج شطرنج درست کرده بودیم و با یکی دو تا از بچه ها تا صبح یا شطرنج بازی می کردم یا ساکت در جای خودم نشسته و در و دیوار را نگاه می کردم و آواز شبانه زندان که صدای جیغ کشیدن زندانیان و شکنجه شدن آنها بود خواب را از چشم هایم ربوده بود هر روز منتظر بودم مرا به اتاق بازجویی ببرند  شعر شاملو را زیر لب زمزمه می کردم: بر مردگان خویش نظر می افکنیم با طرح خنده ای و نوبت خود را انتظار می کشیم بی هیچ خنده ای – از حمید پرسیدم که آنجا چه کسانی بازجوئی می کنند. گفت شاید باورت نشود ولی واقعیت دارد حشمت ، فریدون ، سیامک و خیلی های دیگر که ما در مناسبات آنها را به عنوان برادر مسئول شناخته و می خواستیم از آنها روابط و مناسبات را یاد بگیریم آن موقع بود متوجه شدم عجب اشتباهی کردم که به مسئولین مجاهدین اعتماد کرده و تمامی مسائلم را با آنها در میان گذاشتم.

به هر حال روزهای سخت و طاقت فرسائی بود و در آن سلول کوچک که بیش از ۵۰ نفر جمع شده بودند ، هوای بسیار کثیفی داشت و هیچ تهویه ای هم نبود. روزها حتی برای هواخوری هم بیرون نمی بردند تمامی ساعات و روزها باید در آنجا می ماندیم وقتی هم اعتراض می کردیم بازجویان مجاهدین می گفتند” خائنین مزدور حق شما بیشتر از اینهاست ولی رحمت رهبری اجازه چنین کاری را نمی دهد ، با خودم می گفتم درسته تازه رحمت رهبری اینه وای به غضب آن ، گاه رجوی را با استالین مقایسه می کردم  استالین هم در دوران دیکتاتوری خودش همه مخالفین را اعدام و شکنجه می کرد اگر شبانه هزار نفر را اعدام می کرد بین اینها حتماً ۲۰ – ۱۰ نفری هم از هوادارانش بودند ولی آنقدر تندرو بود که به حرف هیچ کسی گوش نمی کرد حالا رجوی از تجربه استالین در شکنجه و زندانی کردن نیروهای وفادارش استفاده می کند و به خیال خودش می خواهد نفوذی ها را پیدا کند در حالیکه همین کار را می توانست قبل از ورود افراد به پذیرش انجام دهد ولی با این کارها نتیجه ای که می توانست بگیرد فقط تنفر و دور کردن نیروها از خودش و سازمان بود. چطوری باید باور می کردیم یک سوم از نیروهای سازمان نفوذی باشند ، چه نفرات باسابقه و رده بالای سازمان و چه نیروهای پائین تر؟ آیا چنین چیزی ممکن بود؟ اگر چنین چیزی واقعیت داشت آنوقت می بایست رجوی درِ تشکیلات خودش را تخته کرده و به فکر چاره ی دیگری می بود …”

گزیده ای از مقاله دوران چک امنیتی و زندان رجوی: سال ۷۳ ـ سعید باقری دربندی

بازجویان مجاهدین خلق

گفتگو با آقای نصیر حیدری عضو سابق مجاهدین و ارتش آزادیبخش ـ قسمت هشتم

آرش رضایی: در رابطه با دوران چک امنیتی و شیوه ی شکنجه ی بازجویان در بازداشتگاه قرارگاه اشرف جهت گرفتن اعتراف دروغ ، کادرهای تشکیلاتی جدا شده که شاهد صحنه های دردناک و گزنده ای در این رابطه بودند به فاکت های زیادی اشاره کردند. شما که خود یکی از قربانیان شکنجه جسمی و روانی در دوران موسوم به چک امنیتی بودید، در صورت امکان در باره ی شیوه بازجویان فرقه ی مجاهدین در گرفتن اعتراف ، توضیح دهید؟

آقای نصیر حیدری : همانطور که قبلا نیز اشاره کردم به طرز وحشیانه ای مرا دستگیر و به سلولی در زندان اشرف منتقل کردند حدوداً سه ماه در سلول بودم  در آن مرحله در حین بازجویی بشدت شکنجه شدم . وقتی به سلول دیگری انتقالم دادند سایر بچه ها نیز آنجا بودند همه افراد بازداشت شده یک یا دو بار ریل شکنجه را رفته بودند .

یک روز بهرام جنت صادقی (با نام مستعار مختار) ، حسن عزتی (با نام مستعار نریمان) ، عادل و فردی به نام منصور که قدی متوسط  داشت ، موهاش جو گندمی و اصفهانی بود به سلول ما ریختند با عصبانیت و خشونت خاصی ما را از سلول بیرون بردند به دقت وسایل شخصی مان را بازرسی کردند . بعداً از بچه های دیگر شنیدم همه سلولها را به همین شکل بازرسی کردند. گویا دنبال رادیو بودند. جالب اینجاست منصور که به همراه شکنجه گران سازمان سلول ها را بازرسی می کرد  مادرش از رادیو نجات از وی درخواست کرده بود به ایران باز گردد.

بعد از اینکه علیرضا طاهرلو را به سلول ما آوردند او که بشدت شکنجه شده بود و وضعیت جسمانی و روحی خوبی نداشت به بچه های هم سلول ما می گفت باید اعتراف نامه بنویسید تا تحت شکنجه قرار نگیرید گرنه ما را در اینجا به شکلی وحشیانه خواهند کشت. او خیلی ترسیده بود حالت روحی خوبی نداشت علیرضا به بچه ها می گفت به دروغ هم که شده اعتراف کنید چون بازجویان سازمان مصمم هستند تا از ما اعتراف بگیرند آنها می خواهند ما اعتراف کنیم که برای ترور رهبر سازمان به اشرف آمده ایم!! همه بچه ها گیج و منگ شدند . از رفتار بازجویان سازمان در گرفتن اعتراف دروغ و شکنجه های وحشیانه ای که بر ما اعمال می کردند بهت زده بودند. انگار خواب می دیدیم در طی یک مدت کوتاه بیش از پانصد نفر را بازداشت و تحت شکنجه های وحشیانه قرار دادند تا اعترافاتی از بچه ها بگیرند که هرگز واقعیت نداشت؟ هنوز هم متوجه نشدم سازمان چرا این رفتار وحشیانه را با افراد خودش کرد؟ من توصیه های علیرضا طاهرلو را قبول نکردم به او گفتم دست از این مزخرفات بردارد نزدیک بود کار به دعوا و درگیری فیزیکی بکشد . بعد از چند روز ما را به اتاق بازجویی بردند عادل از شکنجه گران مشهور سازمان سعی داشت ما را وادار کند به دروغ اعتراف کنیم او ما را تهدید کرد لحن جدی داشت یک جورایی به ما فهماند در صورت عدم اعتراف ممکن است جان خود را از دست بدهیم.  بازجویان سازمان در گرفتن اعتراف دروغ از ما کاملا مصمم بودند . متوجه شدم در وضعیت پیچیده ای قرار گرفته ام به خودم قبولاندم برای نجات جانم به دروغ اعتراف کنم. درخواست کاغذ کردم و با خونسردی تمام نوشتم : من قصد ترور مسعود رجوی را داشتم. برگه اعتراف را تحویل بازجویان سازمان دادم.

محمد حسین سبحانی

محمد حسین سبحانی عضو سابق مجاهدین خلق (ساکن آلمان) و نویسنده کتاب ـ روزهای تاریک بغداد

… مجید عالمیان خیلی عصبانی شده بود. در همین حال که حسن عزتی و بهرام جنت‎سرایی به زدن من مشغول بودند. وی فانسقۀ نظامی‎اش را از کمرش باز کرد و به بالای سرش برد و بر بدن من فرود آورد. ضربه‎هایی که با فانسقه بر پاها و کمر من فرود می‎آمد، درد کشنده‎ای را به تمام وجودم منتقل می‎کرد. حسن عزتی و بهرام جنت‎سرایی دوباره من را از گوشۀ سلول بلند کردند و وسط سلول آوردند. آنها می‎گفتند: “بگو …ه خوردم.”

به محض باز شدن درب سلول مجید عالمیان و حسن عزتی و بهرام جنت سرایی بدون هیچ درنگی به طرف من حمله ور شدند، مشت و لگد هایی بود که بر سر و صورت من پرتاب می کردند. زندانبان ها تلاش می کردند که من را به وسط سلول بیاورند تا با تسلط بیشتری به شکنجه اقدام کنند، ولی من هم تلاش می کردم از دست آنها فرار کنم و به گوشه سلول پناه ببرم. حسن عزتی و بهرام جنت سرایی دست ها و پاهای من را از گوشه سلول گرفتند و وسط سلول مثل یک گوسفند که برای سر بریدن به زمین می زنند، بر زمین کوبیدند. از همه دقیق تر و مؤثرتر حسن عزتی می زد. دست های سنگین و ضخیمی داشت و با نوک پوتینهای نظامی ارتش آزادیبخش ساق های پایم را بخاطر آزادی! نشانه می گرفت. مجید عالمیان و بهرام جنت سرایی نیز با لگد و مشت بر سر و صورتم می کوبیدند. من نیز تنها برای خنثی کردن ضربات آنها بلند فریاد می زدم: “ولم کنید، ولم کنید، می خواهم همسرم را ببینم.” مجید عالمیان به بیرون از سلول رفت و یک چوب دستی آورد و تمام بدنم را زیر ضربات چوب گرفت. احساس می کردم که این بار شکنجه هایشان طولانی تر و جدی تر است. کمی سرم از ضربات آنها گیج رفته بود. دوست داشتم هر لحظه این شرایط پایان پذیرد. برای اینکه ضربات آنها به صورتم اصابت نکند، تلاش کردم که صورتم را به کف سلول بچـسبانم. ولی وقتی این کار را می کردم شرایط بهتری برای زدن ضربات چوب به باسن و کمرم برای زندانبان ها فراهم می شد. فریاد های من نیز بر اثر ضربات چوب و نوک پوتین های نظامی زندانبان ها بلند تر شده بود. چوب دستی مجید عالـمیان بر اثـر این ضـربات شکـست و در هـمین حـال بهـرام جـنت سـرایی و حسن عزتی من را از کف سلول بلند کردند و ایستاندند. بهرام جنت سرایی دست هایش را از زیر دست های من عبور داد و به پشت گردن من قفل کرد. این کار نشان از تجربه عملی زندانبان ها بود. در این حالت دیگر نمی توانستم برای جلوگیری از ضربات آنها، از دست هایم استفاده کنم و حسابی دست هایم قفل شده بود. در همین حال حسن عزتی چپ و راست به من سیلی می زد و من نمی توانستم از جایم تکان بخورم و فقط با ضربات وی صورتم به چپ و راست می رفت. ولی درد و شکنـجه چـنان نیروی دفاعـی فـوق العاده ای را در من پدید می آورد که سه نفری نیز قادر نبودند به راحتی من را شکنجه کنند. با تکان های شدیدی که بر اثر درد به خودم می دادم دست های قفل شده بهرام جنت سرایی به پشت گردنم از هم باز شد و من دوباره به گوشه سلول پناه بردم. مجید عالمیان در بین شکنجه می گفت: “شعارها را پاک می کنی یا نه؟” وی منتظر جواب مثبت من بود تا شکنجه را متوقف کنند ولی من فقط فریاد می زدم: ” می خواهم همسرم و دخترم را ببینم.” و به درخواست عاجزانه وی پاسخ مثبت نمی دادم. مجید عالمیان خیلی عصبانی شده بود. در همین حال که حسن عزتی و بهرام جنت سرایی به زدن من مشغول بودند. وی فانوسقه نظامی اش را از کمرش باز کرد و به بالای سرش برد و بر بدن من فرود آورد. ضربه هایی که با فانوسقه بر پاها و کمر من فرود می آمد، درد کشنده ای را به تمام وجودم منتقل می کرد. حسن عزتی و بهرام جنت سرایی دوباره من را از گوشه سلول بلند کردند و وسط سلول آوردند. آنها می گفتند: ” بگو گه خوردم.” ولی من از درد با صدای بلند فقط فریاد می زدم. زندانبان ها بالشی که داخل سلول بود، برداشتند و روی صورت من گذاشتند و یکی از آنها روی صورت من نشست و یکی دیگر پاهایم را بالا نگاه داشت. مجید عالمیان نیز با فانوسقه نظامی بر کف پاهایم می زد. من دیگر نه تنها نمی توانستم، فریاد بزنم بلکه از نفس کشیدن نیز باز مانده بودم. احساس خفگی و عدم تعادل می کردم. سرم گیج می رفت. ضربات فانوسقه بطور کیفی از سیلی ها و لگد های آنها موثر تر بود. من دیگر نمی توانستم فریاد بزنم. در درون خودم نیز دیگر احساس می کردم که بهتر است سکوت کنم تا آنها کوتاه بیایند. بعد از چند لحظه صدای محمد سادات دربندی را شنیدم. او به داخل سلول آمد و خطاب به زندانبان ها گفت: “چی کار می کنید!؟. برای چی می زنید!؟.” دیگر توان فریاد زدن نداشتم، و گرنه دوست داشتم از دجالیت سادات دربندی که نقش آقای مسعود رجوی را در سلول بازی می کرد، فریادی از ته دل بکشم. زندانبان ها بر اساس برنامه ریزی و تقسیم کاری که بین خودشان کرده بودند، ادامه شکنجه را متوقف کردند. مجید عالمیان در حالیکه بالش را از روی صورت من برمی داشت، گفت: ” اگر به این کارها و چرند نویسی ادامه بدهی باز تنبیه!! می شوی.” و سپس درب سلول را بستند و رفتند. ازشدت درد ازجایم نمی توانستم تکان بخورم. دکمه های پیراهنم پاره شده بودند و شلوارم تا نیمه پایین آمده بود. دوست داشتم دست هایم را به صورتم بکشم تا کمی دردم را تسکین دهم ولی دست هایم بالا نمی آمد. ترجیح دادم همان کف سلول به سقف خیره شوم و از جایم تکان نخورم. به این فکر می کردم که سازمان مجاهدین از کجا به کجا رسیده است؟ در شگـفت بودم که چـگونه آدم هـایی که خود روزی شکـنجه شده بودند، حالا شکنجه گر شده اند. سادات دربندی و مجید عالمیان هر دو زندانی سیاسی رژیم شاه بودند. بهرام جنت سرایی و حسن عزتی نیز زندانی رژیم جمهوری اسلامی بودند. ولی حالا همه آنها در عراق و تحت حاکمیت رژیم صدام حسین شکنجه گر شده بودند. از خودم سؤال می کردم: آیا مجید عالمیان و محمد سادات دربندی به لحاظ فردی آدم های بدی بوده اند؟ مگر آنها از جان و زندگی خود برای مبارزه علیه استبداد دست نشُسته بودند؟ سادات دربندی از سال ۱۳۴۲ مبارزه علیه استبداد را آغاز و سال ها به زندان رفته است. پس اکنون چگونه می تواند شکنجه گر باشد؟ مجید عالمیان اولین فرماندار بابل بعد از انقلاب بود ولی چرا شکنجه گر شده است؟ شکنجه زشت ونفرت آور است. چگونه انسان می تواند ببیند که انسانی از درد و شکنجه و ظلم فریاد می کشد و او باز بر این باشد که با ضربات چوب و فانوسقه نظامی و… بر درد و رنج وی بیفزاید تا فریاد او را به سکوت تبدیل کند؟ نه! این شایسته انسان نیست که هم نوع خود را شکنجه کند. نه! این شایسته انسان نیست که ناله انسان دیگری را زیر شـکنجه بشنود و ضرباتش را سهمگین تر بر سر و صورت وی فرود بیاورد. ایدئولوژی که شکنجه را تجویز می کند، در قهقرا و سقوط حرکت می کند. ولی ایدئولوژی که چنان پتانسیل و ظرفیتـی دارد که می تـواند شکـنجه گر تولـید کند و از”شکنجه شده”، “شکنجه گر” می سازد، بسیار خطرناک تر است. این چه ایدئولوژی است که سادات دربندی و مجید عالمیان را ــ که از روز نخست انسان های بدی نبوده اند و با احساس پاک وانسانی به صف مبارزه پیوسته بوده اند ــ شکنجه گر می کند؟ آری ایدئولوژی که می تواند عامل قتل، خود سوزی، زندان و شکنجه و عملیات انتحاری پرورش دهد، از نفس وجود شکنجه و زندان خطرناک تر است. “استالین رهبر حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی سابق در سال ۱۹۳۷ دستورالعملی رسمی خطاب به دفتر سیاسی حزب کونیست صادر کرد که مطابق آن شکنجه بدنی « دشمنان مردم» جنبه قانونی یافت.” (۲) جالب است که به علت وجود دیکتاتوری و سرکوب در حزب کمونیست شوروی هیچیک از اعضای دفتر سیاسی در مقابل این فرمان استالین توان ابراز مخالفت نداشتند و به دلیل بافت اطاعت کورکورانه در حزب کمونیست مجری سیاست های سرکوبگرانه استالین شدند. در سازمان مجاهدین نیز رجوی در یکی از نشست های شورای مرکزی گفت: “آره زندان داریم، خوبش را هم داریم، جنبش های انقلابی جاسوس ها و دشمنان خلق را چند تا چند تا اعدام می کنند. ما که هنوز اعدام نکرده ایم. بریده های مزدور اسم دو تا سیلی را گذاشته اند شکنجه!!” اکنون که در حال نوشتن خاطراتم می باشم، همزمان با سالگرد دستگیری مریم رجوی است. من فکر می کنم قبل از اینکه جانشین رهبر سازمان مجاهدین خلق را به اتهام برپا کردن زنـدان و شـکنجه محـاکـمه کنند، باید وی را به اتـهـام پرورش و ” تولید شکنجه گر ” محاکمه کرد.

فرقه مجاهدین

وقتی که در اروپا نخـستین موضع گیری های سیاسی خودم را علیه مسعــود رجوی و سیاست های خائنانه سازمان مجاهدین انجام دادم، فرقه مجاهدین در یکی از عکس العمل هـایش در نشریه مجاهد ــ شماره ۵۹۶ صفحه۸ ــ شعری را به نقل از شاعرک هایش نوشت. در این شعر مســعود رجوی ” موسی زمان ” تشبیه شده است که با “عصای موسی” بر سر “مار”هایی چون من زده است. وقتی این شـعر و واژه “عصای موسی” را خواندم ناخودآگاه به یاد “چوب دستـی مجیدعالمـیان” در زندان انفـرادی سازمان مجاهدین خلق در قرارگاه اشرف افتادم که همان “عصای موسی” بود که بر سر ” مار زهر داری ” چون من می کوبید. متن کامل این شعر و موضع گیری های سازمان مجاهدین علیه نـگارنده در بخش دوم کتاب آمده است.

(۲) به نقل از سایت ایران امروز . ترجمه آقای علی محمد طباطبایی از روزنام%

درباره ی آرش رضایی

مدیر وبسایت خبری، تحلیلی نیم نگاه

همچنین ببینید

قربانعلی حسین نژاد مترجم ارشد سابق رهبر عقیدتی فرقه مجاهدین ـ ساکن پاریس

انتصاب شخص چهارم به عنوان «مسئول اول»!! سیلی فرقۀ رجوی به صورت خود!

قربانعلی حسین نژاد (مترجم ارشد سابق رهبر عقیدتی فرقه مجاهدین ـ ساکن پاریس) پانزدهم سپتامبر …