4,891 بازدید
خاطرات مرجان ملک ( معصومه صید آبادی ) عضو سابق گروه تروریستی مجاهدین(بخش سوم)

خاطرات مرجان ملک ( معصومه صید آبادی ) عضو سابق گروه تروریستی رجوی (بخش سوم)

 اعزام از هلند به اردوگاه اشرف وایران؟

 

گزارشگر : بفرمائید که آنها جهت جذب  روی کدام یک از رفتارها و عقاید  شما نقطه گذاری وتاکید می  نمودند ؟

مرجان : اینها به مرور روی ذهنیت من کارکردند_ درابتدا فقط با من گفتگو می کردند تا از نقاط قوت وضعف شخصیتی من آگاه گردند ودرپی همین گفتگوها سعی می  نمودند که روی نکات مثبت و علاقه مندی های من به روش خود کارکنند ولی درکنار این کار نکاتی را بعنوان وجود تضادهای شخصیتی من شناسایی  و مرا تشویق به حل این تضادها می کردند.

 

گزارشگر : ممکن است  کمی بیشتر و بازتر توضیح دهید _ متشکرم

مرجان : ببینید برای نمونه اینها وقتی  ازعلاقه مندی من به حقوق زنان آگاه شدند داستان های زیادی از زندگی زنان اعضای  خود تعریف می کردند که چگونه این افراد از زندگی و هستی خود چشم پوشی کرده و دراین راه جان خودرا نیز ازدست داده اند آنها این داستان ها را با آب و تاب تعریف می کردند و دائم از صداقت وفدا و پایبندی به آرمان و… جهت خدمت به خلق  سخن می گفتند  ……

 

گزارشگر : منظور از آنها چه کس وکسانی بودند ؟

مرجان : مسئول من زن مسنی بود بنام  مهناز گنجه ای _ این زن خیلی حراف و فریبکاربود و او بود که دائم روی ذهن من کار می کرد و همواره به من می گفت تو اگر می خواهی یک زن مجاهد شوی باید تضادهای خود را حل کنی  _علاقه مندی من  به همسر وفرزند و روابط خانوادگی از طرف این شخص بعنوان یک تضاد مهم و بزرگ  مطرح می گردید که مرا دائم  نسبت به حل این  تضاد تشویق می کرد ..

 

گزارشگر : پس به مرور خود شما نیز تمایل  بیشتری جهت  نزدیکی به آنها فراتر از حل مشکل حقوقی پیدا کرده بودید _ درسته؟

مرجان : کاملا درسته _ آنها کم کم طوری روی ذهنیت من کارکردند که من بی آنکه بدانم چه می کنم  به آنها نزدیک ونزدیک تر می شدم  _ هنوز که هنوز است من نتوانستم این مسئله را برای خودم توجیه کنم که چگونه  اینها موفق شدند از من ساده دل وناآگاه به مسائل  یک موجود دگرگون شده و جذب شده و علاقه مند و ماجراجویی بسازند ؟

 

گزارشگر : این تحول وجذب شدن شما به گروه (مجاهدین) چه مدت طول کشید؟ تازمانی که شما واقعا به یک عضو مبدل شدید.

مرجان :  این پروسه  حدود سه سال طول کشید تا زمانی که  من خود را در شخصیت کاذب مجاهد شدن احساس کردم در پایان این دوره آنها  لباس یک  شخصیت کاذب یعنی کسی که حاضراست به خاطر آرمانها ! شخصیت فردی اش رافراموش کند برتن من  پوشاندند……

 

گزارشگر : پس مهناز گنجه ای همزمان روی چهار مسئله  با شما کار می کرد _ عضو شدن _ جدایی از همسر _ بی علاقگی به فرزندان  و ترک آنها و درنهایت آماده کردن شما برای اعزام به عراق درست است؟

مرجان : کاملا صحیح است _ من به مرور بی آنکه خود بفهمم و بدانم درگردابی غرق می شدم که  نامش مناسبات مجاهدین بود.

1401210_185755424943498_1930176086_o

 

گزارشگر : خانم ملک  لطفا درمورد این چهار درخواست گروه توضیح دهید که چگونه  و با کدام اولویت ممکن گردیدند؟

مرجان :  درپایان دو سال اول من عضو گروه شدم و در یک سال بعد ابتدا از همسرم و فرزندانم  دل کندم و جدا شدم و درآخر تقاضای  آنها برای اعزام به عراق را پذیرفتم .

 

گزارشگر : پس آنها از شما خواستند که درخواست اعزام به عراق را بدهید؟

مرجان : بلی دوبار _ باراول من نپذیرفتم  وگفتم باید دراین مورد فکر کنم  ولی بار دوم پس از امضای تعهد نامه جدایی از همسرم  اعزام به عراق را قبول کردم ….

 

گزارشگر: یعنی شما قلبا پذیرفتید که از همسر و فرزندانتان جداشده وعازم عراق گردید؟ چگونه مشکل عاطفی ناشی از این جدایی ها را در وجود خود حل کردید؟

مرجان : من هنوز نمی توانم این مسئله را برای خود حل کنم که چگونه توانستم ازکنار فرزندانم بگذرم؟

 

گزارشگر : پس شما از کنار همسر وفرزندان خود گذشتید وتقاضای اعزام را امضا کردید ولی با توجه به اینکه شما اجازه اقامت وگذرنامه نداشتید چگونه  واز چه طریقی از هلند خارج شدید؟

مرجان :  آنها گذرنامه یک خانم که ۱۲ سال بزرگتراز من بود را به من نشان دادند وگفتند تو باید شکل صاحب این گذرنامه شوی

روز حرکت من را  گریم کردند و به همراه مرضیه مروران و مرضیه سلطانی با  وسیله نقلیه به فرودگاه بروکسل  بردند _ وما سه نفر از طریق این فرودگاه عازم کشور اردن شدیم _ واز فرودگاه امان  با پروازی دیگر به بغداد سفرکردیم.

 

گزارشگر : آیا این دونفرکه نام بردید هم شرایط شما را داشتند؟

مرجان : بلی  آن دو هم هرکدام دو فرزند داشتند که همانند من از فرزندانشان جدا کرده بودند.

 

گزارشگر : و بعد؟

مرجان : روز بعد مارا با یک مینی بوس  که پرده های آن درطول مسیر کشیده شده بود به اردوگاه اشرف بردند.

 

گزارشگر : و کار شما کامل شد  مجاهد شدید وبه اشرف رفتید؟ در اشرف چه کردید؟

مرجان : مارا درابتدا به محلی بردند که پذیرش نام داشت _ اولین تقاضای آنها دراین مکان از ما  امضای تعهد نامه جدایی ها و طلاق ها بود _ دوباره طلاق همسر _ طلاق  فرزندان و طلاق خانواده!

 

گزارشگر : چه مدت درآنجا بودید وچه آموزش هایی را فراگرفتید؟

مرجان : سه ماه در پذیرش بودیم ودراین مدت آموزش تاریخچه سازمان واهداف آن _  آموزش کار با اسلحه کلاشینکف و رژه نظامی رافراگرفتیم .

 

گزارشگر : مرجان _ هلند _ تلاش برای یک زندگی بهتر واکنون هزاران کیلومتر دور از فرزندان _ اردوگاه اشرف _ تعلیمات نظامی  _ براستی جای الهه و رویا دراین معادله کجاست؟

مرجان : این ها مرا تبدیل به موجود بی احساس کرده بودند که  باید به فرزندانش فکر نکند وبه هیمن دلیل بود که من بعد از مدتی اقامت در آنجا برای فراموش کردن فرزندانم  عکس های آنها را نیز سوزاندم _ مرجان به جایی رسیده بود که ازاحساس مادری اش نیز جداشده بود _ درآن لحظه بود که فکر کردم مجاهد یعنی  کسی که باید به مرحله انجماد فکری و سرکوب  شور زندگی وعشق وعاطفه  برای رسیدن به هدفی که انتها ومقصدش نامعلوم است برسد.

 

گزارشگر : لطفا کمی از اشرف و محیطی که  مشتاقانه  ولی ناآگاهانه  خود را بدانجا رساندید تعریف کنید؟

مرجان : ما درمرکز۱۵ (جدید الورودها ) اسکان یافتیم _ مرکز خواهرها _ بخشی از اشرف  با حصار وسیم خاردارو خاکریز هایی که دورتادورمان را احاطه کرده بودند _ یک محیط  کاملا بسته با مقررات سخت وآزار دهنده _ ما دراین محیط نیز دائم تحت کنترل ومراقبت بودیم و برای هرکارخود از جمله  استحمام و دستشویی رفتن باید اجازه می گرفتیم ….

 

گزارشگر : ومرجانی که با پشت پازدن به زندگی اکنون خودرا دریک زندان حبس وکلیدش را تحویل داده بود!

مرجان :  من دیگر مرجان نبودم  _ مرا به شخصیتی دیگر تبدیل کرده بودند که هنوز هم قادر به تعریف آن نیستم.

 

گزارشگر : ومرجانی که  پس از ترک زندگی وخانواده اکنون دراوج جسارت  وماجراجویی قرارگرفته  وره چندساله را درمدت کوتاهی طی می کند ـ گوهر بی بدیل!  چگونه این لقب رادریافت کردی؟

مرجان : من کلیه اشتباهاتم رابه گردن می گیرم ولیکن از همان روزهای نخست  درراهی که به غلط پای گذاشته بوده با دل وجان پیش می رفتم گرچه  دام فریب ـ چنان فریبنده وگسترده بود که من هیچگاه به پایان خط وهدف نهایی آن  فکر نمی کردم.

 

گزارشگر : ومرجان خیلی  زود موفق می شود نقش یک مجاهد را بازی کند  _ چگونه این مسیر را پیمودی؟

مرجان : ازسال دوم اقامتم کم کم یک مجاهد شده بودم وحسابی درلاک یک انسان ماجراجو فرورفته بودم _ مسئولین گه گاهی از اعضا می پرسیدند که  کسی داوطلب اعزام به ماموریت نیست؟ ودریک مقطع چند نفر از جمله من وحورا شالچی دراین باره درخواست اعزام دادیم _  چند ماه بعد من وحورا را صدا کردند وگفتند با درخواست شما موافقت شده است .

 

گزارشگر : وقتی این خبرموافقت را شنیدید چه واکنشی نشان دادید؟ خرسند شدید؟ وحشت کردید؟ و یا ….

مرجان : خوشحال شدم _ شاید یک نوع خوشحالی کودکانه  _ ولی هرچه بود بدوراز تامل و تفکر و تعقل  بود.

 

گزارشگر : وبعد از آن چه شد؟ آیا می دانستید معنا وهدف  اعزام به ماموریت داخل چیست؟

مرجان : به ما آموخته بودند  که یک مجاهد باید همیشه آماده پذیرش خطر باشد و البته  نه فکر کند ونه کنجکاوی وسئوال _ بنابراین من  که لباس عاریتی یک مجاهد را برتن کرده بودم هرگز به چرایی وهدف ونتیجه آن فکر نکردم.

 

گزارشگر : پس از موافقت شما چه پیش آمد؟

مرجان : بعد از چند روز من وحورا را از دیگران جدا کردند وبه قول آنها  روی سکو قرار گرفتیم _ ما دونفر را به محیطی بسته تر داخل همان محوطه محصور بردند و تحت آموزش های اعزام قراردارند …

 

گزارشگر : چه آموزش هایی لطفا توضیح دهید؟

مرجان : آموزش خمپاره زنی _ تعلیمات توجیهی و تمرین نگاهداری قرص سیانور با استفاده از هسته خرما درزیرزبان.

 

گزارشگر : این آموزش ها چه مدت طول کشیدند و طی این دوران از جهت روحی _ روانی درچه حالتی قرارداشتید ؟

مرجان : آموزش ها حدود دوماه درآن محیط بسته طول کشید وما درآن دوران بی آنکه بدانیم چه می کنیم دچار نوعی حالت ذوق زدگی بودیم  و شرایط و جو پیرامون ما چنان بود که اصلا به نتیجه اقدام خود فکر نمی کردیم.

 

گزارشگر : وپس از دوماه  عازم ایران شدید؟ چگونه وبرای انجام چه هدفی؟

مرجان : ماموریت ما انجام عملیات خمپاره زنی به اهدافی از پیش مشخص شده دریکی از شهرهای ایران بود.

 

گزارشگر : شما تا چه حد به موفقیت خود درانجام عملیات  مطمئن بودید؟  نهایت این اقدام را برای شما چگونه ترسیم کرده بودند؟

مرجان : به ما آموزش داده بودند که انجام این عملیات مهم است وراجع به موفقیت ویا شکست آن حرفی نمی زدند آنچه روی آن تاکید بسیار می کردند این بود که شما نباید زنده دستگیر شوید وپس از انجام عملیات  باید فورا قرص سیانور را مصرف کنید.

 

گزارشگر : بااین حساب شما به ماموریتی می رفتید که بی بازگشت ودرانتهایش مرگ منتظرشما بود؟ درسته؟

مرجان : بلی کاملا درست است ما برای کشتن دیگران  وخودکشی آماده شده بودیم بدون اینکه فکر کنیم خوب به فرض در صورت موفقیت عملیات و خودکشی ما قراراست چه اتفاقی درایران رخ دهد؟ ما داوطلب قربانی شدن درپای توهمات یک دیوانه وبیمار روانی ( مسعود رجوی )  شده بودیم که از خون وکشته شدن دیگران لذت می برد . 

 

گزارشگر : وشما از مرز وارد ایران شدید؟ برای انجام عملیات با خود چه به همراه داشتید؟

مرجان : من وحورا هرکدام هشت کیلو اسلحه ومهمات همراه داشتیم _ آنها گلوله های خمپاره و کلت و دلار و قرص سیانور وچهار هزاردلار پول را درزیر لباس هریک از ما جاسازی کرده بودند و خمپاره انداز ها راهم بصورت چراح شمعدانی تغییرشکل داده بودند  که باید دردست می گرفتیم ……

 

گزارشگر : وبدون هیچ مشکلی وارد ایران شدید و بعد درکجا مستقر گشتید؟

مرجان : یک تیم مخصوص مارا از مرز به داخل ایران قاچاق کردند واز داخل ایران بوسیله رابطی عازم کرمانشاه گشتیم _ درکرمانشاه دو روزدر خانه آن رابط  ماندیم و بعد به همراه همان فرد عازم تهران شدیم .

 

گزارشگر : آیا امکانات جاسازی شده درزیر لباس شما مشکل ساز و ناراحت کننده نبودند؟

مرجان : چرا حمل آنها خیلی سخت ودشوار بود ضمن اینکه ما اجازه نداشتیم تا رسیدن به مقصد اصلی  آنها را از خود جداسازیم.

 

گزارشگر : وشما وارد تهران شدید _ آیا مدارک شناسایی همراه داشتید؟ آیا درطول مسیر به کارتان شک نکردید ودچار تردید نگشتید ؟

مرجان : ما مدارک شناسایی جعلی با خود داشتیم _  پاسخ به سئوال شما دشواراست ما را از خود بیخود کرده بودند وما درحالت نوعی نشئگی ایدئولوژیک وعقیدتی قرار گرفته بودیم که به امکان عملیات خود و نتیجه آن وآینده زندگی خودمان اصلا فکر نمی کردیم _ توضیح  شرایط  فکری و رفتاری یک  عضو تشکیلات فرقه سخت است و تا کسی در مناسبات قرار نگیرد وسرانجامی چون من را از سرنگذاراند نمی تواند آنرا بدرستی تعریف کند و توضیح دهد زیرا : عقل وشعور درفهم و درک اقدام و نتیجه عمل دراین ماجرا غایب بزرگ است ………..

 

پایان قسمت سوم گفتگو با مرجان ملک _ باسپاس از ایشان بخاطر همکاری صمیمانه

 

فشرده خوانی بخش سوم _ وجود مرجان ملک وحورا شالچی و افرادی چون این ها که  تا نزدیکی های مرگ رفتند بسیار غنیمت است _ آنها که داوطلبانه به پیشواز مرگ شتافتند دراثر یک اتفاق ساده و شاید یک حادثه وو .. از مرگ حتمی نجات یافتند _ آنها زنده ماندند تا هرچه بلند تر کوس رسوایی یک گروه منفور تروریستی را هرچه رساتر بربام جهان بکوبند _ مرجان ها وحوراها وسعید ها وآرش ها درس عبرت بخش سیاهی از تاریخ ایران هستند _ آنها ماندند تا هرچه گویا تر ، سیاهکاران دغلباز _ سوداگران مرگ وخشونت و تباهی و مرگ آفرینان ریاکار را رسواترکنند _ آنان که از مرگ اینان خرسند می شدند از زنده ماندنشان آنچنان شکست خورده وشرمگین اند که جرات نمایش عکس حورا را هم ندارند _  همانگونه که پل پوت تبهکار در یک نقطه دور افتاده  جام مرگ را سرکشید سرکرده این قافله  عقب مانده از تاریخ را نیز سرانجامی بهتر در

چشم اندازنیست .

 پدرام میرپارسی _ تولید وتدوین  ۱۵/۱۰/۲۰۱۲

 Peyvandtv-PTV028MarjanMalakPart1451

 خانم ها زهرا معینی و بتول سلطانی دو عضو سابق فرقه رجوی، افشاگر دنیای تاریک و سیاه  گروه تبهکار مجاهدین

 خانم ها زهرا معینی و بتول سلطانی دو عضو سابق فرقه رجوی، افشاگر دنیای تاریک و سیاه  گروه تبهکار مجاهدین

 

درباره ی آرش رضایی

مدیر وبسایت خبری، تحلیلی نیم نگاه

همچنین ببینید

ائتلاف مجاهدین خلق با مافیای آلبانی تهدیدی برای آزادی مطبوعات در آلبانی

ائتلاف مجاهدین خلق با مافیای آلبانی تهدیدی برای آزادی مطبوعات در آلبانی

گزتا ایمپکت، تیرانا، آلبانی، چهاردهم نوامبر ۲۰۱۷ مجبور کردن شبکه تلویزیونی به حذف مصاحبه پخش …