1,627 بازدید
مرضیه قرصی ( عضو سابق ارتش آزادیبخش و مجاهدین خلق ) : سران مجاهدین ، تضاد در شعار و عمل ـ بخش دوم

مرضیه قرصی ( عضو سابق ارتش آزادیبخش و مجاهدین خلق ) : سران مجاهدین ، تضاد در شعار و عمل ـ بخش دوم

دست نوشته های خانم مرضیه قرصی

 سران مجاهدین ، تضاد در شعار و عمل ـ بخش دوم

 Thursday, May 09, 2013

  حرف های فهمیه اروانی را باور نکردم به او گفتم اجازه خروج از اشرف را به من بدهید دیگر نمی خواهم عضو سازمان باشم باید به ایران برگردم خشم در چشمهای فهیمه موج می زد. برگه کاغذی آورد و گفت : بیا و ببین من تو این برگه می نویسم و تاریخ می زنم که تو یک ماه دیگر آزادی از اینجا بروی. فهمیه می خواست حرف او را باور کنم هر لحظه رنگ عوض می کرد گاه از طریق عاطفی وارد می شد ناگهان ادامه داد: مرضیه بیا تو اطاق خوابم هر کدام از این پیراهن ها را که می خواهی بردار اینها را دوستانم از اروپا و امریکا برایم فرستاده اند. اصرار داشت تا کادویی از او بگیرم .

در اون لحظات حالت عجیبی داشتم شگرد فهیمه و مسئولین سازمان را حفظ بودم واقعا خسته شده بودم دیگر نمی خواستم فریب سازمان را بخورم از فریبکاری هایشان بیزار بودم به فهمیه گفتم دو سال است که رنج می کشم بیتاب فرزندم سعید هستم اصرار دارم از اشرف خارج شوم شما حالا به من کادو می دهید؟ من که از شما لباس نمی خواهم من کمبودی ندارم من فقط پسرم را می خواهم که ببینم ، می خواهم به ایران بروم .

فهیمه خیلی روباه صفت بود بالاخره با حیل و ترفند خاصی موفق شد از تصمیمی که گرفته بودم منصرفم کند و رده فرماندهی در پذیرش را به من داد. او بچه های پذیرش و مرا به محل کارش دعوت کرد برایمان کادو داد سپس مرا به بچه های پذیرش معرفی کرد کلی تعریف و تمجید از من کرد و گفت: مرضیه بین شما بهترین است و تعاریف آنچنانی از من کرد تا اینکه فردای آن روز یکی از بچه های پذیرش از من پرسید شما فامیل خواهر فهیمه هستید یا قبلا در کنار فهیمه کار می کردید؟

خانم مرضیه قرصی و فرزندش سعید

بعد از چند ماه دوباره محبت سعید در درونم لانه کرد همه ذهنم را به خود مشغول کرده بود دیگر تاب دوری سعید را نداشتم باز به نقطه اول برگشتم باید از اشرف خارج شوم درخواست خروج دادم. نشست انتخاب مسئول اول سازمان شروع شده بود. هم رده های مرا برای نشست لایه و بالاتر از لایه بردند.

مثل همه بچه ها لباس هایم را پوشیده و درماشین ” ون ” نشستم. ناهید ستارالعیوب فرمانده FG ما ، تو گوشم گفت : تو باید پیاده شوی. با تو کار دارم دنبال من بیا.

وقتی پیاده شدم و کنار او به طرف ستاد رفتیم به من گفت : تو نباید به نشست بروی. دلیلش را از وی نپرسیدم چون برایم مهم نبود. به آسایشگاه رفتم و در تختم دراز کشیده و خوابیدم. بعد از نیم ساعت ژاله F مقرمان به آسایشگاه آمد بیدارم کرد و گفت : تو چرا به نشست نرفتی؟ انگار فهمیده بود دوباره می خواهم بهانه بگیرم و باز برنامه خروج از اشرف را پیاده کنم ژاله اصرار کرد سوار ماشینش شوم و با او به نشست بروم . به ژاله گفتم من که مسخره شما نیستم از دستورش سرپیچی کردم اما او ول کن نبود تا اینکه مجبورم کرد و به زور به نشست برد. در نشست با هیچکس حرف نزدم خدا خدا می کردم زودتر به آسایشگاه برگردم. پس از بازگشت به آسایشگاه با کسی حرف نزدم تحت مسئولینم را هم ول کرده بودم کاری به کارشان نداشتم به آنها گفتم دیگر اشرف نمی مانم هر چه زودتر از اینجا خواهم رفت دلم برای پسرم سعید خیلی تنگ شده است. ناهید ستارالعیوب ول کن نبود سعی داشت آرامم کند با خودش مرا همه جا می برد که پیش بچه ها نمانم و بچه ها خیلی متوجه شرایط روحی ام نشوند. ناهید بعضاً مرا به نسرین مسیح وصل می کرد نسرین در FG دیگر بود و خودش هم FG بود. این طرحی بود که این دو پیاده کردند و موفق شدند از تصمیمی که گرفته بودم منصرفم کنند.

چند ماه گذشت دوباره ذهنم درگیر شد خیال پسر نازنینم به سراغم آمد باید از اشرف بروم. در آن روزها به نسرین مسیح وصل شده بودم و تحت مسئول داشتم بیکباره آنها را ول کردم به طور مستمر به زهرا که F مقر بود گزارش خروج نوشتم و اینکه چرا مشکل مرا دنبال نمی کنید چرا به خواسته ام رسیدگی نمی کنید؟ چرا اجازه خروج از اشرف و بازگشت به ایران را نمی دهید؟

خانم مرضیه قرصی در میزگرد بررسی موارد نقض حقوق بشر از سرکوب تمایلات مادرانه در مناسبات مجاهدین می گوید ـ ارومیه

خانم مرضیه قرصی در میزگرد بررسی موارد نقض حقوق بشر از سرکوب تمایلات مادرانه در مناسبات مجاهدین می گوید ـ ارومیه

می خواستم با زهرا صحبت کنم شرایط ملاقات با زهرا را فراهم کردند . زهرا ابتدا با خوشرویی با من برخورد کرد وقتی متوجه شد در تصمیم برای خروج از اشرف جدی هستم سخت عصبانی و خشمگین شد به اصطلاح به رویم تیغ کشید و به من گفت: چرا نیروهایت را ول کردی؟ به زهرا گفتم باید از اشرف بروم. زهرا می خواست مرا تطمیع کند. گفت رده تشکیلاتی ات را میبریم بالا. ( FA ) خواهی شد. قبول نکردم به زهرا گفتم این رده شایسته کسانی است که می خواهند در اشرف بمانند من که رده نمی خواهم من فقط می خواهم از اشرف خارج شوم و پیش پسرم بروم . او خیلی تلاش کرد تا منصرفم کند اما من فهمیده بودم از این به بعد چکار کنم به حد کافی تجربه داشتم سومین بار بود که قصد داشتم از اشرف خارج شوم .

زهرا طی چند جلسه نشست تلاش کرد به اصطلاح خاموشم کند. دو روز بعد به نسرین گفتم چرا زهرا تمام نمی کند چرا تعیین تکلیفم نمی کند؟ در آخرین نشست ، نسرین گفت: زهرا احضارت کرده. انگار این آخرین جلسه ای بود که با زهرا داشتم. ته دلم خوشحال بودم. وقتی به دفترش رفتم ادای آدمهای مهربان را در آورد دو سه بار گفت: الان چایی برایت می آورند و سه بار تکرار کرد اما او دروغ می گفت . به زهرا گفتم چایی نمی خورم چه تصمیمی گرفتید؟ مشخص بود زهرا خیلی ناراحت و عصبانی است بچه ها در اشرف از زهرا بیزار بودند چون وی زنی بداخلاق و بد دهن بود. 

او که سعی داشت خودش را کنترل کند ، گفت با بتول رجایی هماهنگ کردم وسایلت را برداری سوار ماشین شوی و از اینجا بروی. اما یکدفعه بلند شد و رفتار عجیبی کرد مثل دیوانه ها در اتاق این طرف و آن طرف رفت ، ترانه خواند و خندید … از فرط ناراحتی چنین رفتاری کرد. من چیزی نگفتم و بی خداحافظی و حرفی از اتاقش خارج شدم.

ادامه دارد

لینک مرتبط

http://www.nimnegah.org/farsi/?p=4323

مرضیه قرصی ( عضو سابق ارتش آزادیبخش و مجاهدین خلق ) : سران مجاهدین ، تضاد در شعار و عمل ـ بخش اول

زنان در تشکیلات مخوف رجوی و کمپ لیبرتی در معرض خشونت سیستماتیک قرار دارند

زنان در تشکیلات مخوف رجوی و کمپ لیبرتی در معرض خشونت سیستماتیک قرار دارند

درباره ی آرش رضایی

مدیر وبسایت خبری، تحلیلی نیم نگاه

همچنین ببینید

جداشدگان از فرقه رجوی

چند جمله ای بعد از رهایی و نجات من از اسارتگاه فرقه ستیزه جوی رجوی در آلبانی

سعدالله سیفی (نجات یافته از اسارتگاه فرقه ستیزه جوی رجوی) تیرانا، آلبانی، دوازدهم نوامبر ۲۰۱۷ …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *