هنر و سینما
165 بازدید
انقلاب ایدئولوژیک

مصاحبه سایت نیم نگاه با آقای عادل اعظمی (عضو جدا شده از مجاهدین خلق ـ ساکن انگلستان) ـ سرکوب امیال عاشقانه و عواطف خانوادگی ـ قسمت ششم

ادامه گفتگو با آقای عادل اعظمی

Tuesday, August 15, 2017

آرش رضایی :

عادل عزیز شما با مداقه در باره پیامدهای سرکوب نیازهای جنسی و عاطفی کادرهای تشکیلاتی در تشکیلات مجاهدین گفتید:

“این فاکتها و این رابطه های پنهانی از چشم مسئولین دور نمی ماند و نهایتا منجر به یک بحثی شد به نام «پیله» که منظور همان عاشق بودن و عاشق شدن ـ که با این نام می خواستند عشق ورزی و رابطه های عاشقانه را تحقیر کنند اما از یگان ما کسی زیر بار نرفت و فاکتهای پراکنده می نوشتیم و هوشیارانه روی یکی تمرکز نمی کردیم، غیر از قاسم که مجبورش کردند اعتراف کند به پیله که همان عشق بود و قیمتش را داد و وقت برایش باز کردند و مجبورش کردند تمام فاکتهایش در مورد زهرا را از آغاز تا پایان همه را بنویسد و قاسم هم نوشت و نوشت و ساعتها و روزها نوشت و خواند ولی «پیله» که همان عشق بود از سر قاسم بدر نرفت که نهایتا سالها بعد از قرارگاه اشرف فرار کرد و حدس می زنم به ایران رفت. از این عشق های پنهانی و ممنوع در قرارگاه های فرقه رجوی بوفور در تشکیلات رجوی در عراق بود و گاهی به شیوه های بسیار سخت و پیچیده زنان و مردان تشکیلات به هم می رسیدند و هر کدام حکایتی بود…”

و بحث پیله را مطرح کردید و اینکه سران مجاهدین سعی داشتند با به میان کشیدن بحث پیله ، عشق ورزی ، عاشق بودن و عاشق شدن نفرات تشکیلات و رابطه های پنهانی عاشقانه را تحقیر کنند سوالی که به ذهنم رسید این است که به فرض ، شما در آن شرایط امکان اعتراض داشتید و جرئت مقابله و انتقاد از سران مجاهدین را ، چه واکنشی در چنین فرضی نشان می دادید چه حرفهایی برای گفتن به سران مجاهدین داشتید با لحاظ اینکه آنها از منطق مبارزه و الزامات آن سخن می گفتند؟

آقای عادل اعظمی :

البته در ابتدا بگویم که پیله به عنوان یک بحث مستقل مطرح نبوده کلمه ای بود جایگزین عشق که در بحث “حفاری” مطرح شد. حفاری بحثی بود که تمام تخیلات و رویاهای خاطرات جنسی سالهای دور و نزدیک را که هنوز به آن گاهی فکر می کنیم باید می نوشتیم و به اصطلاح روح و روان خود را ارضاء می کردیم و بحث پیله هم از توی همین حفاری درآمد که من اولین بار از “احمد واقف” آن را شنیدم که در نشستی توضیح می داد که شما ذهنتان به یک خواهر پیله می کند و تمام فاکتهای جنسی و عاطفی تان حول و حوش این خواهر شکل می گیرد که باید همه را بنویسید و بیاورید توی جمع بخوانید، آنجا بود که فهمیدم منظور پیله همان عاشق شدن است. برای تحقیر عشق ورزی از کلمه پیله استفاده می کردند مثل «همدلی» که به آن «محفل» می گفتند یا «اعتراض» که به آن «تقابل» می گفتند یا «توانایی های فردی و شخصیتی» که نام «زیر مینیمم» روی آن گذاشتند و ماهها سازمان را درگیر خود کرد که داستانش طولانی است و پست ترین و زننده ترین نسبتها را باید به خودت می دادی به عنوان زیر مینیمم در تشکیلات ـ بخصوص برای ما که به نسبت هم قدیمی بودیم و هم نبودیم تشخیص و تفکیک پدیده ها از هم بسیار مشکل بود. البته هر چه قدیمی تر مشکل تر به دلیل نفوذ و عمق تشکیلات در روح و روان فرد، به دلیل اینکه هیچ رابطه ای با دنیای بیرون برای سالها نداشتیم که کمک بگیریم ، بخوانیم ، تحقیق کنیم، اخبار و یا تحلیل های آزاد را بشنویم و یا نقطه نظرات و عقاید مختلف را ، ما بودیم و تشکیلات و داده های دروغ تشکیلاتی که یا توسط سلسله مراتب و نشست ها به ما منتقل می شد و یا به صورت اخبار ، بولتن و سیمای آزادی و یا برنامه های دیگر و ویدئوهای آموزشی.

پس ما با داده های سراپا غلط سازمان نمی توانستیم تحلیل درستی از اوضاع منطقه ای داشته باشیم چه رسد به مقولات ایدئولوژیک ، روانی ، عقیدتی و یا مقوله ی سنگین و پدیده ای به نام عشق که در چارچوب خشک تشکیلاتی به شدت سرکوب هم شده بود.

حتی جلوه های دیگر عشق هم در ما آرام آرام فروکش کرد و مرد.

عادل اعظمی

واقعا اینطور بود مثلا عشق به مردم و محرومین و زحمتکشان که ما را روز اول به سازمان سوق داد موتور محرکه ی خیلی از ما بود برای پیوستن، سالها بعد خیلی کمرنگ شد و در واقع گم شد.

 یادم هست در یک ماموریت در آن سالهای اول کنار دریاچه حمرین رفته بودیم من نفر تیربارچی پشت جیپ گشت بودم جائی توقف کردیم و جهانگیر که فرمانده اکیپ بود کمی غذای مانده که فکر کنم برنج و گوشت بود برای یک چوپان که در آن نزدیکی ها بود ، برد و چوپان غذا را نگرفته بود حالا به هر دلیل. وقتی برگشت به حالت تمسخر گفت: بابا اینها چه می دانند گوشت چیه؟ اینها علف می خورند گوشت ندیدن … که خیلی به من برخورد و گفتم: جهانگیر ، شاید عادت نداره غذای ما را بخورد بنده خدا مسخره کردن نداره ، اگر نمی دونه گوشت چیه ، شرم داره به نظر من نه خنده…

چون فرمانده ام بود کمی برایم سنگین بود ولی گفتم چون هنوز داغی عشق به مردم توی تنم بود ولی سالها بعد به دلیل شاید همان جدا ماندن از اجتماع و خودبیگانگی که بحثش را کردیم و فشار و مغزشویی و نشست های بی وقفه در طی سالها ، دیگر آن حساسیت را نداشتم و البته گاهی حس می کردم چرا من اینطور شده ام و دیگر برایم مهم نیست. سالها بعد وقتی کارگران عراقی را برای کار به قرارگاه می آوردیم با اینکه نان تازه بود و غذای مانده فراوان ، ولی گفته شده بود فقط نان خشک و پنیر نهار به آنها بدهیم ولی من دیگر آن حساسیت تند اولیه را نداشتم که اعتراض کنم و بایستم، گوئی به تحلیل رفته بودم یک حسی در من مرده بود و همه چی عادی جلوه می کرد و به قول شما اگر دغدغه ای هم بود به سادگی قابل توجیه بود پس نمی توانستیم حرف جدی داشته باشیم چون ما افراد عادی نبودیم چون فرکانس های مغزی ما در محدوده ی فرکانس سازمان تنظیم شده بود و هرچه قدیمی تر شدیدتر.

اتفاقا در نشست ها بیشترین اعتراض و حرف را بچه های جدیدالورود داشتند چون هنوز هوای زندگی در آنها بود عکس العمل داشتند و عادت نکرده بودند که با مزخرفات تشکیلاتی همه چیز را توجیه کنند من حتی روز آخر که داشتم کوله ام را می بستم هر چند یک شبه تصمیم نگرفتم و بسیار سخت و طولانی به آن نقطه رسیدم و هر چند یقین داشتم که باید بروم ، ولی باز در اعماق درونم یک هراس و تردید بود که واقعا کار درستی می کنم یا نه؟ چون در تشکیلات افراد به طرز وحشتناکی در درون خود تنها هستند هیچ کمک و یاری و مشورتی از بیرون نیست که هیچ، تماما مانع و دیوار و حصار ذهنی و فیزیکی است. تنها یک حس غریب در درونت نهیب می زند که باید به قول سهراب (سپهری) امشب چمدانت را ببندی. همین. صف آرائی به غایت ناعادلانه ای است. تشکیلات با تمام الزاماتی که غصب کرده از جمله تاریخ ، خلق ، کشته ها و مبارزه و… گویی یک طرف هستند و تو به تنهایی یک طرف. البته اکنون شرایط خیلی متفاوت هست و اصلا به سختی زمان ما نیست و همه چیز تمام شده است ولی در زمان ما بسیار سخت بود بخصوص برای آنهایی که با آرمانهائی به سازمان پیوسته بودند حتی در درون فرد هم صف آرائی بود. فرد را از درون به دو بخش بسیار نامساوی تقسیم کرده بودند بخش تقویت شده و تشویق شده از درون تشکیلات که با تشکیلات بود و الزامات آن و طرف دیگر به قول اخوان ثالث ـ “خرده شرری از عشق و زندگی” ـ هنوز در تو باقی مانده بود. بخش غریب و تحقیر شده که باید بر تمام آن عوامل بیرونی غلبه کند و تو را برای کندن آماده سازد البته در فاکتهای نشست های عملیات جاری به این دو بخش باید اشاره می کردیم و برای هر فاکت دو ستون می نوشتیم یکی زبان نرینه یا (نون) که همان حرف های درون تو بود و واقعیت های موجود و ستون دیگر به اصطلاح زبان واقعیت که حرف مفت تشکیلات و توجیهات بود که بوئی از واقعیت نبرده بود. باری… جلوه های دیگر عشق، عشق به پدر ، مادر و عزیزان بود که در ما کشتند.

آرش رضایی

 روزهای اول یادم هست یک دکلمه بود کربلائی صفدرپر تو فقط زنده بمان… که مصور بود و هر بار من این را می دیدم بغضم می ترکید به یاد پدرم و عزیزانم می افتادم و آرام و بی صدا توی سالن اشک می ریختم که تعدادی متوجه شده بودند که من خیلی حساس هستم به این مصور، که آذر فرمانده ی کوت بود آن زمان و گویا گفته بود وقتی من در سالن هستم این آهنگ را دیگر پخش نکنند. واقعا دست خودم نبودم دلم به شدت می گرفت ولی سالها بعد به مرور با قوانین خشک تشکیلات و تحقیر شدن رابطه ها ، وابستگی ها ، عواطف خانوادگی و سرکوب آنها برای سالها … شعله یادها در ما فروکش کرد و تمام شد و از بس دور ماندیم از جامعه و عزیزانمان حتی قیافه و خطوط چهره پدر و مادرم را گاهی نمی توانستم مجسم کنم!! تصویر آنها گوئی از ذهنم پاک شده بود و گاهی در خلوت خودم تلاش می کردم قیافه ها را دوباره به خاطر بیاورم و نمی توانستم ولی با اینکه فرسنگها فاصله گرفته بودیم گاهی دلتنگی سراغمان می آمد که در فضای تشکیلات از آن شرم می کردیم و پنهان می کردیم. به قول زنده یاد شاملو “هرگز کسی این چنین فجیع به کشتن خود برنخواست که من به زندگی نشستم.” و همین است که واقعا برای دنیای بیرون قابل هضم نیست چطور ممکن است فردی مادر سالخورده اش را و عزیزانش را که بعد از ۲۰ سال برای دیدنش آمده با سنگ بزند و یا با رکیک ترین نامها آنها را صدا کند!! و این حاصل مردن تمام جلوه های عشق هست. این غریبگی و دل مردگی یک کاکل اعتماد به نفس کاذب هم داشت که “ضمن فراموش کردن خانواده و عزیزان طی یک پروسه ی طولانی به فرد القاء می شد که در یک ارتفاع و قله ی بلند و به اصطلاح نوک تکامل بشری قرار گرفته که عواطف و وابستگی های خانواده بسیار نازل و «پست» هست در برابر آن.”!!

مجاهدین خلق

حتی از لحاظ سیاسی از بس اخبار و تحلیل های دروغ به خورد ما می دادند و دست چین می کردند  که آدم فکر می کرد سازمان در مرکز توجهات و اخبار جهان قرار دارد. بیرون که آمدیم ، دیدم اصلا هیچ خبری نیست یا از حمایت های مردمی در ایران آنچنان تبلیغ می شد که من فکر می کردم تمام اعتراض ها در ایران و اعتصابهای کارگری و و و ـ که در سیما پخش می شد سازمان محرک آنها هست و همه منتظر رفتن ما هستند ولی طی این ۷ ، ۸ سالی که بیرون آمدم با ایرانیان زیادی برخورد داشته ام با کمال حیرت حتی یک نفر هوادار سازمان ندیدم که هیچ ، خیلی ها تنفر هم دارند و بعضی ها اصلا اسمش را نشنیده اند از تحصیل کرده ترین افراد تا پائین ترین سطح از افراد همه به شدت مخالف سازمان بودند و آن اوایل که بیرون آمده بودم خیلی برایم عجیب بود، مقولات ایدئولوژیک هم همینطور.

 اصولا فلسفه انقلاب ایدئولوژیک یکی برای سرکوب تمام رابطه ها ، عواطف و عشق بود و دیگری القای یک حس و توهم خود بزرگ بینی که مانع ریزش و مسئله دار شدن افراد بشود به خصوص با سرکوب عشق.  تک به تک بندهای انقلاب علیه عشق و هرگونه رابطه دو نفره بود بین زن و مرد یعنی فرد اگر حرفی روی رابطه ی عشقی و نبود آن داشت در واقع با بنیاد انقلاب ایدئولوژیک مخالفت کرده و به اصطلاح انقلاب نکرده محسوب می شد. به همین خاطر بسیار سخت بود که حتی در خلوت خودت تفکیک کنی. ولی با اینکه تمام عوامل بیرونی و آموزه های تشکیلاتی می گفتند که این عشق و رابطه ی زن و مرد ضد مبارزه است یک حس و رگ سرخ هنوز در درون تو زنده بود  و می گفت نه ، و بخصوص این اواخر همان حس غریب فرد را سمت می داد که اصلا کدام مبارزه؟  آیا اصلا مبارزه ای باقی مانده که ما بخاطرش عشق را قربانی کنیم؟ پس قبل از آن مبارزه که محور اصلی بود رنگ باخته بود و می دیدیم تمام بحث ها و شعارها از جمله اینکه «رژیم از مجاهد بی سلاح بیشتر از مجاهد با سلاح می ترسد» فریب و دروغی بیش نیست که آخرش نفهمیدیم این شعار یعنی چی؟ به هر حال…. حتی به فرض مبارزه ای هم بود باز به نظر من منافات نداشت در سازمان ها و احزاب انقلابی دنیا که زنان و مردان در کنار هم می جنگند هیچ مانعی برای عشق نیست. عاشق می شوند، در کنار هم می جنگند و در کنار هم می میرند.

ولی حقیقتا تفکیک پدیده ها با آموزه ها و داده های سراپا دروغ در آن شرایط بسیار سخت بود و اگر حرفی هم داشتیم در حد تقابل بود و سرکوب می شد.

ادامه دارد …

لینک های مرتبط :

مصاحبه سایت نیم نگاه با آقای عادل اعظمی (عضو جدا شده از مجاهدین خلق ـ ساکن انگلستان) ـ انقلاب ایدئولوژیک و انحرافات اخلاقی ـ قسمت پنجم

مصاحبه با خانم حمیرا محمدنژاد (عضو سابق ارتش آزادیبخش و مجاهدین خلق ـ ساکن آلمان) ـ قسمت ششم

گفتگوی سایت نیم نگاه با آقای فرهاد ربیعی ـ ساکن اردبیل ، فرزند (آقای برات ربیعی تحت اسارت فرقه رجوی در آلبانی) ـ قسمت هفت

درباره ی آرش رضایی

مدیر وبسایت خبری، تحلیلی نیم نگاه

همچنین ببینید

کیش شخصیت

مصاحبه سایت نیم نگاه با آقای سعید باقری (عضو سابق فرقه رجوی) ـ قسمت اول

۱۳ شهریور ماه ۱۳۹۶ آرش رضایی: سپاس آقای سعید باقری که دعوت سایت نیم نگاه …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *