224 بازدید
فرقه مجاهدین

خاطرات ناصر شیردم (عضو سابق فرقه مجاهدین) ـ ضرب و شتم افراد منتقد و معترض در تشکیلات رجوی ـ قسمت سوم

آذربایجانغربی ـ شاهین دژ

ارسال به سایت نیم نگاه

بدون اینکه کوچکترین سخنی در داخل ماشین و در مسیر قرارگاه اشرف بین ما ردوبدل شود حوالی ساعت دوازده شب به قرارگاه اشرف رسیدیم. همراهان عراقی ما را تحویل دژبانی قرارگاه دادند. بعد از مدتی انتظار در دژبانی ، ماشین پاترول آمد و شخصی به نام “آیدین با نام مستعار مصطفی که اهل تبریز و ترک زبان” بود و از نیروهای سال ۱۳۴۴ به شمار می رفت و تقریبا شصت و پنج سال داشت و به گفته بعضی از نیروهای سازمان در قرارگاه به وسیله “حنیف نژاد” عضوگیری شده بود و پدرش از ثروتمندان بنام تبریز به شمار می رفت ، به نزد ما آمد. بنا به گفته بعضی از نیروهای سازمان آیدین تابعیت انگلستان را داشت و مدتهای مدیدی در آن کشور به سر برده بود. ما به همراه وی به ورودی قرارگاه اشرف رفتیم.

ورودی قرارگاه متشکل از ده ساختمان مجزا از هم بود که دیوارهای آجری داشت. ساختمانها با همدیگر پنچ متر فاصله داشتند. هرکدام از ساختمانهای ورودی دارای چهار اتاق ، سرویس بهداشتی و هال بزرگ بود و امکاناتی نظیر مبل و تلویزیون داشت. اطراف ساختمانهای و محوطه ورودی را دیوارکشی کرده بودند و بالای دیوارها سیم خاردار به ارتفاع نیم متر نصب شده بود به طوری که بقیه محوطه قرارگاه اشرف دیده نمی شد. برای هر ساختمان چهار نفر از افراد جدیدالورود را در نظر گرفته بودند. مسئول  ورودی زنی به نام زهرا بود و آیدین معاون او به حساب می آمد. شخصی به نام ایرج نیز مسئول بخش داخل ورودی بود. در آنجا لباسهای شخصی ما را گرفته و لباس نظامی به ما دادند. مسئولین سازمان تاکید کردند در مراسمی که به خاطر ورود ما ساعاتی بعد برگزار می گردد شرکت کنیم. پس از خوردن شام ما را به سالنی که در نزدیکی ساختمان های ورودی قرارداشت ، بردند در آنجا سی نفراز افراد جدیدالورود نیز که قبل از ما به قرارگاه منتقل شده بودند حاضر بودند. پس از لحظاتی آیدین به اتفاق سه نفر از همراهانش به داخل سالن آمده و چگونگی انجام مراسم را برای ما توضیح دادند. پس از بوسیدن پرچم سازمان و اجرای مراسم که خواندن سرود دسته جمعی و سلام نظامی بود به محل استراحتگاه خود بازگشتیم.

خاطرات

 یکی از افرادی که قبل از ما در ورودی به سر می برد حمیدرضا نام داشت با ما هم اتاق شد. در آن شب مسئول کشیک ایرج بود که با پای مصنوعی راه می رفت و مرتب به محل استراحت ما سر می زد و به  ما که  دور هم نشسته و با هم حرف می زدیم تذکر می داد و توصیه می کرد ، بخوابیم و مقررات آنجا را رعایت کنیم. اما ما به حرف ایرج گوش نمی کردیم و به تذکرات او می خندیدیم. ایرج نیز عصبانی می شد و به ما می گفت به این کار شما (دورهم نشستن و دسته جمعی صحبت کردن) در ارتش “محفل” می گویند. وقتی بچه ها از او پرسیدند محفل یعنی چه؟ ایرج گفت: محفل یعنی شعبه سپاه پاسداران!! اطلاق واژه محفل برای ما که تازه به قرارگاه آمده بودیم و تمایل داشتیم با همدیگر ارتباط دوستانه و عاطفی برقرار کنیم و در خاطرات خود سیر کنیم بسیار مضحک و خنده دار بود. اما ایرج مدام به ما تاکید می کرد بعدها خواهید، فهمید محفل یعنی چه و اینکه محفل خیلی ها را از مبارزه کنده است.

یکی از شب ها ایرج به اتاق ما آمد و ما را که سرگرم صحبت و گفت و گو با هم بودیم مخاطب قرارداد و گفت باید هرچه زودتر به تخت خود رفته و بخوابید و چون با اعتراض ما روبرو شد گفت: شما “ف” دارید. و در حال حاضر نمی توانم با شما در این رابطه صحبت کنم. من که از بکار بردن حرف “ف” از سوی ایرج خیلی شگفت زده شده بودم از او پرسیدم “ف” یعنی چه؟ ایرج گفت: همه انسانها “ف” دارند و  “ف” یعنی فردیت و شما هنگام انتقال به پذیرش و بعد از گذراندن آموزش های تشکیلاتی به مفهوم “ف” پی خواهید برد. او که به شدت عصبانی به نظر می رسید به من و دوستانم لحظاتی خیره شد و خطاب به ما که حرفهای او را نمی فهمیدیم و مات و مبهوت مانده بودیم گفت: به این شکل دور هم جمع شده و با یکدیگر صحبت نکنید این رفتار شما با مناسبات سازمان سازگار نیست و در اینجا این عمل شما مفهومی ندارد!! من که واقعا از سخنان و رفتار ایرج گیج شده بودم و از گفته های او سر در نمی آوردم به او گفتم چرا و به چه دلیل ما نباید با یکدیگر صحبت کنیم؟ ایرج گفت: شما از گذشته خود صحبت می کنید و این “خوره” می شود و نمی گذارد شما مبارزه کنید و این از نظر سازمان یعنی “محفل” و بیشتر افرادی که از مبارزه بریده اند علتش این نوع محفل هاست. شما باید ضوابط ارتش را کاملا رعایت کنید و استثنایی برای هیچکس نیست. اما ما در بیشتر مواقع به سخنان ایرج و توجیهاتش هیچ توجهی نمی کردیم و تا پاسی از شب بیدار مانده و با هم صحبت می کردیم. در یکی از شبها علی ابریشم چی معاون ایرج به اتاق ما آمد و چون دید ما به خاموشی توجهی نکرده و همچنان بیداریم با لحن خشمگینانه به ما گفت: شما آدمهای لمپنی هستید. ما از این حرف او به خنده افتادیم به او گفتیم منظورت از لمپن چیه؟ ابریشم چی گفت: شما بعدا می فهمید.

 فردای آن روز صبح زود علی ابریشم چی به داخل اتاق ما آمد ما را بیدار کرد و گفت بیدارباش است ما لباسهای نظامی خود را پوشیده و جهت خوردن صبحانه به سالن غذاخوری رفتیم. سپس ایرج نزد ما آمد و دستور داد تا به محوطه رفته و در حالت تعیین شده بایستیم در محوطه افراد را به دسته های پنج نفره تقسیم کردند و دستور روزانه برای واحدها خوانده شد. بعد ایرج  فرمان داد تا وظایف محوله را به نحو احسن انجام دهیم. واحد ما موظف شد علف های هرز محوطه را بچیند. واحدهای دیگر هم طبق دستور مشغول جارو کردن خیابان ها ، شستشوی سالن غذاخوری و سرویس های بهداشتی شدند.

قرارگاه اشرف

در  چهارمین روز ورود به قرارگاه اشرف ، ما را جهت چکاپ پزشکی به مکانی که به “امداد گروهی”  موسوم  بود ، بردند. مسئول امداد گروهی “سعید نوری” نام داشت.  وی فردی مسن و ترک زبان بود. در ساختمان امداد گروهی دکتر یحیی و دکتر مسلم (زن و فرزندانش با اوبه سازمان پیوسته بودند) امورات پزشکی را انجام می دادند. دکتر مسلم تابعیت ترکیه را داشت و در آن کشور جذب سازمان شده بود. دو نفر از دکتر های مستقر در امدادهای گروهی نیز عراقی بودند یکی از آنها دندانپزشک و دیگری دکتر عمومی بود.  همزمان دکتر یحیی مسئولیت بیمارستان قرارگاه اشرف را برعهده داشت.

 یکی از افراد واحد ما جوان کم سن و سالی به نام حمیدرضا اهل تهران بود که به منظور پناهندگی در کشورهای اروپائی به ترکیه رفته و پس از اینکه از گرفتن پناهندگی ناامید می شود از طریق وعده هایی که نیروهای سازمان در ترکیه مبنی بر اخذ ویزای پناهندگی از کشورهای اروپایی به اومی دهند جذب سازمان شده و به عراق منتقل می گردد. افراد سازمان با ترفند های خاص او را قانع می کنند به عراق برود. سه میلیون تومان پول و موبایلش را از وی می گیرند و سپس او را به قرارگاه اشرف می فرستند. حمیدرضا چهل روز بود که در ورودی به سر می برد و چون از مناسبات و فضای حاکم بر آنجا نفرت پیدا کرده بود مدام به مسئولین ورودی اعتراض می کرد و بهانه می گرفت و از اینکه او را علیرغم میل باطنی اش در آنجا نگه داشته بودند به سازمان بدو بیراه می گفت. حمیدرضا در جمع افراد آشکارا تمایل خود را مبنی بر جدایی و خروج از قرارگاه بروز می داد. مدتی که من در ورودی بودم حمیدرضا سه بار فرار کرد. اما در بیرون از ورودی به دام نیروهای سازمان افتاد و بازگردانده شد. او در همه وقت و علنا با ایرج و آیدین درگیر می شد و معمولا در هنگام درگیری با ایرج و آیدین از کوره در میرفت و بر سرشان فریاد میزد و می گفت: شما مرا اغفال کردید موبایل و پولم را گرفتید و به بهانه اعزام به اروپا و اخذ ویزای پناهندگی مرا به اینجا آوردید. شما مرا فریب دادید. ایرج در پاسخ به او می گفت: ما کسی را فریب ندادیم تو دروغ می گویی ، تو مزدوری ، تو نفوذی رژیم هستی و کسی که شماها را در دبی و ترکیه یا جایی دیگر جذب کرده ، سازمان را ندیده است و شناختی نسبت به اینجا ندارد!!  حمیدرضا در پاسخ می گفت: بالاخره شماها مرا جذب کرده و به اینجا انتقال دادید و آن افراد ، رابط شما بودند و شما پشت پرده اغفال و فریب افرادی نظیر من هستید.

تشکیلات رجوی

در یکی از روزها در بگومگوی همیشگی حمیدرضا با ایرج ، ناگهان ایرج عصبانی شد و به حمیدرضا حمله کرد آن دو با هم گلاویز شدند در این هنگام آیدین نیز به کمک ایرج آمد و حمیدرضا را کشان کشان به یکی از واحدها بردند و به مدت یک ساعت او را زیر ضربات مشت و لگد قرار دادند. صدای فحش ، ناسزا و دشنام آنان تمام فضای محوطه را پر کرده بود. پس از اینکه آن دو ، حمیدرضا را تا سرحد مرگ زدند از واحد بیرون آمده و در را بر روی حمیدرضا قفل کردند و خطاب به ما که نظاره گر این عمل وحشیانه آنان بودیم ، گفتند هیچکس حق ندارد یک کلمه با حمیدرضا حرف بزند و گرنه به سرنوشت او دچار خواهد شد. حمیدرضا به مدت سه روز در واحد مذکور زندانی بود و غذایش را در همان واحد به او میدادند اما او از خوردن غذا امتناع کرده و دست به اعتصاب غذا زد.  روز دوم ، حمیدرضا دوباره به علت درگیری لفظی با ایرج و آیدین به شدت مورد ضرب و شتم قرارگرفت. حمیدرضا زیر ضربات مشت و لگد آیدین و ایرج با صدای بلند به آنان و مسئولین سازمان فحش و ناسزا می داد و می گفت گور پدر مسعود و مریم ، من برای مبارزه نیامده ام ، مبارزه چیه ، شما مرا فریب داده و اغفال کردید در این حین که ایرج و آیدین حمیدرضا را کتک می زدند هومن که اهل سنندج و کرد بود  به آیدین اعتراض کرد و خطاب به او گفت با بچه مردم چه کار دارید؟ چرا شما به زور و اجبار او را اینجا نگه داشته اید؟ اگر نمی خواهد که بماند ولش کنید ، برود. آیدین نیز در پاسخ به هومن گفت: مگر اینجا خانه خاله است که هرکسی خواست بیاید و هر وقت خواست برود ، اینجا تشکیلات است صاحب دارد مقررات دارد و کسی که پایش به اینجا برسد حق خروج ندارد. سه روز بعد حمیدرضا را از ورودی به مکانی نامعلوم برده و پس از دو روز دوباره وی را بازگرداندند که کاملا روحیاتش تغییر یافته بود. او برخلاف عادت همیشگی اش که فردی سرزنده ، انرژیک و پرتحرک بود تبدیل به فردی منفعل و منزوی شده بود. کاملا آشکار بود که ترس بر وجودش مستولی شده است ، با هیچ کس حرف نمی زد و در مدتی که با او بودیم دیگر طبق معمول همیشگی معترض نبود. وی همانند آدم پرخاشگر و عصیانگری که آمپول آرام بخش به او زده باشند رام  و ساکت و سر به زیر شده بود. ما نیز با مشاهده وضعیت حمیدرضا از تصور اینکه چه بلایی بر سر او آورده اند به شدت ترسیده بودیم و جرات نداشتیم به او نزدیک شده و در مورد نحوه برخوردی که با او شده بود سخنی  بگوییم. هومن تنها کسی بود که جرات می کرد به او نزدیک شود اما حمیدرضا برخلاف معمول چندان تمایلی از خود برای گفتگو با او نشان نمی داد. در یکی از روزها زهرا مسئول ورودی هومن را احضار کرد و او را تهدید کرد که دیگر حق ندارد با حمیدرضا حرف بزند و یا به او نزدیک شود. البته نیم ساعت قبل از اینکه حمیدرضا را به ورودی بیاورند ما را در سالن غذا خوری جمع کرده و ایرج با لحنی تهدید آمیز به ما گفت: حمیدرضا لحظاتی بعد به ورودی بازگردانده می شود و کسی حق ندارد با او صحبت کند و یا رابطه بزند در غیر این  صورت با متخلف برخورد شدید خواهد شد بعد ادامه داد: حمیدرضا مشکل خانوادگی دارد و اعصابش ناراحت است و مسئولین  سازمان می خواهند به او کمک کنند و در حال حاضر مصلحت نمی دانند کسی با او رابطه ای داشته باشد. حمیدرضا پس از بازگشت به ورودی به واحد هشت انتقال داده شد. هومن را نیز پس از احضار به دفتر زهرا به واحد شماره چهار منتقل کردند.

ادامه دارد …

لینک های مرتبط :

خاطرات ناصر شیردم (عضو سابق فرقه مجاهدین) ـ ورود به اسارتگاه اشرف در عراق ـ قسمت دوم

دنیای تاریک و سیاه مجاهدین ـ همکاری با رژیم مستبد صدام و کشتار شهروندان و پیشمرگان کرد عراقی ـ قسمت بیست و هفت

خاطرات آقای کریم غلامی (عضو سابق ارتش آزادیبخش و مجاهدین ـ ساکن آلمان) ـ جاسوسی مسعود رجوی و سران فرقه مجاهدین برای بیگانگان ـ قسمت بیست و هفت

درباره ی آرش رضایی

مدیر وبسایت خبری، تحلیلی نیم نگاه

همچنین ببینید

کریم غلامی عضو سابق مجاهدین خلق

خاطرات آقای کریم غلامی (عضو سابق ارتش آزادیبخش و مجاهدین ـ ساکن آلمان) ـ خلع سلاح مجاهدین و آغاز تنافض های ذهنی کادرهای تشکیلاتی ـ قسمت بیست و نهم

خاطرات کریم غلامی ـ قسمت بیست و نهم بعد از امضای قرارداد آتش بس مابین …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *