هنر و سینما
169 بازدید
Sexual instinct

مصاحبه سایت نیم نگاه با آقای عادل اعظمی (عضو جدا شده از مجاهدین خلق ـ ساکن انگلستان) ـ انقلاب ایدئولوژیک و انحرافات اخلاقی ـ قسمت پنجم

گفتگو با آقای عادل اعظمی

Saturday, July 15, 2017

آرش رضایی :

شما در بحث از خودبیگانگی یا الیناسیون کادرهای تشکیلاتی در مناسبات حاکم بر فرقه رجوی به نکته ی مهمی اشاره کردید اینکه حتی کارل مارکس چنین “توحش فرقه ای” را در بحث ازخودبیگانگی متصور نبود. واقعا انکار دو خصلت یا ویژگی آدمی “فردیت” و “جنسیت” به عبارتی دقیق تر سلب اختیار و قدرت انتخاب و تفکر از افراد در تشکیلات رجوی و سرکوب میل جنسی و تمایلات عاشقانه و عاطفی  در زنان و مردان تشکیلاتی ، شگفت انگیز و دردناک است اینکه بیش از سه دهه زنان و مردان از عشق ورزی و تامین نیازهای جنسی محروم بمانند واقعا چه پیامدهای انکار ناپذیر و مخربی بر افراد در تشکیلات مجاهدین داشت؟ دوست دارم در این باره بیشتر حرف بزنید از مشاهدات خودتان بگویید. دقیقا منظورم تاثیری است که بر شما و دیگر افراد تشکیلات گذاشته بود.

آقای عادل اعظمی :

حس میکنم جواب این سوال خیلی دردناک خواهد بود ، چون گفتی از مشاهدات بگویم واقعا نمیدانم تا چه حد می توان گفت و کمی شرم می کنم ولی فکر می کنم کسی که باید از شرم  بمیرد رهبران فرومایه ی مجاهدین هستند که این شرایط را بر یک مشت انسان مقهور و در بند تحمیل کرده اند و پیشاپیش از خوانندگان محترم سایت نیم نگاه معذرت می خواهم.

آرش رضایی :

عادل جان ، به نظرم باید حقیقت را عریان و آشکار گفت همچون خانم نسرین ابراهیمی

آقای عادل اعظمی :

هر جور نظرتان است و درستش هم همین است که شما گفتید.

فکر می کنم بحث در مورد پیامدهای سرکوب وحشیانه عواطف و علایق و عشق در سازمان و سرکوب غریزه جنسی بسیار طولانی است که تلاش می کنم مختصری از آن را توضیح دهم.

تشکیلات رجوی با کلاهک ایدئولوژیک آن در مجموع مثل یک سیستم منظم کار می کند مثل پیچ و مهره های یک ساعت و تمام افراد نقش یک مهره و یا یک پیچ را بازی می کنند و کل این مجموعه برای یک هدف مشخصی ساخته شده که مد نظر سازنده آن ساعت ساز و یا رهبری این سازمان بوده و هدف در این سازمان و تشکیلات با تمام شعار های رنگ و لعاب دار ، یک کلام به قدرت رسیدن رهبری سازمان است به هر قیمت، پس برای اینکه این ساختار و دستگاه به درستی و منظم کار کند تک تک مهره ها باید سر جای خود باشند و اختلال بوجود نیاورند. اختلال یعنی چون و چرا ، شک کردن ، فکر کردن ، تحلیل کردن ، جواب خواستن و کلا تجزیه و تحلیل شرایط و موقعیت و برآورد وضعیت ، پس برای اینکه این افراد که هر کدام مثل یک چرخ دنده در جایی باید بچرخند تا کل سیستم از حرکت نایستد خوب کار کنند ،  فقط یک راه است و آن گرفتن “هویت فردی” افراد است.

 همانطور که قبلا گفتم هویت هر انسانی با “فردیت” و “جنسیت” او تعریف می شود. فردیت یعنی حفظ خود که ما به عنوان یک انسان ، حقوق اولیه انسانی، آزادی و مسئولیت را از آن تعبیر می کنیم و “جنسیت” یعنی حفظ نسل که باز برای ما تشکیل خانواده و مفهومی از تفاهم ، اخلاق و عشق هست یعنی مجموعه ای از ارزش های انسانی که به تک تک ما هویت فردی می دهد. در حیوانات غریزه جنسی هست اما جنسیت که یک دیدگاه هست، نیست. پس عشق هم نیست عشق مختص ما انسان هاست.

در ازل پرتو حسنت زتجلی دم زد

عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

در حیوانات حفظ خود هست ولی فردیت به معنای تکامل آن نیست و شخصیت متفاوت چندانی ندارند و در برابر یک عمل ، عکس العملهای مشابهی از خودشان نشان می دهند به دلیل اینکه هویت فردی ندارند. به همین خاطر در بخش های قبلی گفتم که وقتی هنگام ورود به سازمان (مجاهدین) دیدم که مسئولین سازمان تماما عکس العمل های مشابهی داشتند تنزل به دنیای حیوانی را حس می کردم و دردناک بود برایم. پس برای سرسپردگی مطلق افراد هست و تنزل آنهاست به دنیای حیوانی، در این راستا بی دلیل نبود که تمام بندهای “انقلاب مریم” تمرکز پیدا کرده بود روی این دو پایه هویتی یعنی جنسیت و فردیت.

سایت نیم نگاه

و اما برگردیم سر سوال شما و عواقب این سرکوب و تخلیه افراد از شخصیت و کاراکتر فردی به طور خاص سرکوب امیال جنسی.

در تمام اجتماعات انسانی در طول تاریخ چه سازمانها و چه کشورهای متفاوت هر جا که سرکوب و تحمیل بیشتر بوده فساد هم بیشتر بوده و هیچ جامعه ای از این قانون مستثنی نیست. هر مجموعه ی بسته ای که فشار و تحمیل در آن حاکم باشد تعفن تولید می کند حتی آب اگر جاری نباشد مرداب می شود و می گندد.

ولی داستان فرقه ها بسیار متفاوت است و بسیار دردناکتر و البته حکایت فرقه مجاهدین به طور خاص دردهای (قرارگاه) اشرف  با تمام فرقه های دیگر در دنیا متفاوت هست و متفاوت بود. حتی با دور افتاده ترین زندانهای کشورهای جهان سوم هم قابل مقایسه نیست از لحاظ سرکوب و توحش جنسی. در آن زندانها اول اینکه (زندانیان) حق ملاقات دارند و با تمام رسانه های دنیا مثل رادیو ، تلویزیون و مجلات در ارتباط هستند و از طرفی حداقل در رویاهای خود آزاد هستند در تخیلات ، خواب و تصوراتشان آزادند، در سازمان تمام اینها ممنوع بود و با آنها بشدت برخورد می شد و تلاش می کردند با سرکوب کنترل کنند. برای سالها و سالها هیچ اشعه ای از جنس مخالف را نمی توانستی حس کنی و تصور کنی … تمام کتابها ، فیلم ها ، برنامه ها و رابطه ها ـ عاری از کوچکترین نشانه ای از رابطه ، علاقه و عاطفه بود ، توی این شرایط دردناک از لحاظ عاطفی و جنسی ، فرد از درون به حالت انفجاری می رسید و روی می آورد به تصویر سازی از جفت گیری پرندگان و حتی حشرات و گیاهان ، باور کردنی نیست ولی من شاهد فاکتهای دردناکی بودم.

 در نشست های “غسل هفتگی” در تشکیلات مجاهدین که در دنیای عادی قطعا فرد را بستری می کردند در بیمارستان روانی، فاکتهایی مثل :

در کلاس گیاه شناسی وقتی بحث گرده افشانی گلها شد و نری و مادگی آنها، لحظه جنسی داشتم! و یا وقتی جفت گیری حشرات کنار جاده را دیدم لحظه ی جنسی داشتم! و الی آخر…

برای تخلیه این فشار افراد (تشکیلاتی) در گام اول پناه می بردند به خودارضائی که بارها در نشست های غسل ، افراد جزء فاکتهایشان می نوشتند و در جمع می خواندند و گاهی چند بار در روز تکرار می شد و تعداد زیادی هم البته نمی نوشتند و بی فایده می دیدند. البته در آن شرایط سخت تنها راه حل هم بود و از لحاظ روانشناسی نوعی مسکن بود که در کوتاه مدت آرام می کرد و ضروری بود و البته مسئولین همه می دانستند. یک بار هم در نشستهای “حوض” در سالن بهارستان در بغداد ، مسعود رجوی بعد از اینکه همه زنها را از سالن نشست بیرون کرد، گفت: شما برادرها یک درد بیشتر ندارید و خیلی درشت روی تخته نوشت «کَف» و بعد گفت همه شما برادرها از بالا تا پائین کف کردید.

واقعا همه خشک مان زد از این تعبیر لمپنی و چاله میدانی. مسعود و سران سازمان همه آمار خودارضائی ها را در نفرات تشکیلات می دانستند و بر این اساس فشار بر نفرات عمدی بود تا همه از لحاظ روحی خود را پست و مفلوک و درمانده احساس کنند و از دیدگاه مذهبی گناهکار و توان مقاومت نداشته باشند در برابر هیچ تصمیم و خط و خطوطی و مدام درگیر خود باشند.

مجاهدین خلق

ولی حکایت این سرکوب جنسی فقط به خود ارضائی ختم نمی شد. فکر کنم سال ۷۸ بود که برای نشست های دیگ به قرارگاه باقرزاده رفته بودیم. نشستهائی شروع شده بود که ابتدا من نمی رفتم یعنی به من گفته نشده بود که بروم ، من و تعدادی دیگر که عموما از مرز وارد سازمان شده بودیم به این نشست ها نمی رفتیم ولی خیلی از هم رده های ما می رفتند و خیلی کنجکاو بودم موضوع چیست؟ اسم نشست «رفیق بازی» بود که من ابتدا فکر می کردم خب احتمالا در مورد “محفل زدن” هست و رفیق بازی های معمول جامعه که در آنها حرفهای خارج تشکیلات هم زده می شد و می خواهند کنترل کنند. آن زمان علیرضا امام جمعه فرمانده من بود یک روز صدایم کرد و گفت: عادل ساعت ۲ در سالن میله ای نشست شروع شده ، نیم ساعتی هم گذشته ، بیشتر مربوط به بچه های اردوگاه هست ولی “ام جدید ها” (معاون بخش جدید) قرار است همه به این نشست ها بروند ، بهره اش را می برید. خلاصه من هم رفتم ، نشست شروع شده بود و مسئول نشست هم نسرین (مهوش سپهری) بود و تعدادی طبق معمول پشت میکروفن بودند ، رفتم یک جائی نشستم. یکی از  نفرات داشت از خودش می گفت: خواهر به خدا من یه گه تمام عیار بودم توی این مناسبات مثل یک گهی بودم که پشه ها را دور خودم جمع می کردم و افراد  زیادی را بدبخت کردم … فضای سنگین نشست و صحبتها برایم عجیب بود و نمی دانستم داستان چی هست. از بغل دستیم پرسیدم مگر نشست رفیق بازی نیست؟ نگاهم کرد فهمید توی باغ نیستم گفت: آره … می فهمی خودت… گوش بده…

از تمامی قرارگاه ها آمده بودند و خیلی ها را نمی شناختم. آن فرد را هم به اسم نمی شناختم که پشت میکروفن صحبت می کرد، بسیار نحیف و لاغر بود و کمی هم تو دماغی حرف می زد با حالت گریه و زاری گفت : خواهر به خدا من مثل یک خوک تمام تشکیلات را داشتم شخم می زدم خیلی ها را با خودم ته چاه بردم …

 نسرین جلوی دستش روی میز چند قارچ پرتقال بود توی یک بشقاب، یک قارچ پرتقال در دهانش گذاشت و گفت: خب (فلانی الف) توی رابطه ها اینطور که من فهمیدم تو مفعول بودی درسته؟ … من یادم هست یکباره تمام تنم به لرزه افتاد. مفعول؟ یعنی چی مفعول؟ نکنه من اشتباهی آمدم؟ و چقدر عادی بود برای نسرین گفتن این کلمه. (الف) سرش را پائین انداخت و گفت: آره خواهر بودم … یکی از کنار سالن بلند شد و با حالت گریه بلند داد زد: کثافت آشغال تو منو بدبخت کردی ، تو منو به لجن کشیدی … یکی دیگر از سمت دیگر سالن بلند شد و گفت: آهای الدنگ که خودتو زدی به موش مردگی تو فقط مفعول نبودی تو فاعل هم بودی ، گوسفند نذری رو چرا نمی گی اینجا که من مچت رو گرفتم … نسرین گفت: نه فعلا گوسفند موضوع بحث امروز نیست … اینجا بحث آدمهاست ، خب تو برو با تمام کسانی که رابطه داشتی این جور رابطه ای همه رو با اسم و جزئیات بنویس و پروژه کن و رو به جمع کرد و گفت : اونهائی که با (الف) رابطه داشتند همه را بنویسند و بدهند به مسئولشان …

 و بعد کسان دیگری آمدند  و موارد شان را خواندند یکی می گفت وقتی آسایشگاه می آمدم و می دیدم ملافه روی برادر X نیست لحظه جنسی پیدا کردم و یا می گفت وقتی در شعار پایانی ورزش که می گفتیم «مریم مهرتابان میبریمش به تهران» دست برادرX  (که میلیشیا بود) را می گرفتم و تنم را گرم می کرد و لحظه جنسی داشتم!!

 در همین نشست بود که نسرین گفت: طبیعی هست وقتی در ارتشی زن نباشه تضاد میریزه توی برادرها!! واقعا در آن نشست تماما احساس می کردم جای دیگر است و توی سازمان نیست. واژه ی گوهرهای بی بدیل (که مسعود و مریم رجوی خطاب به نفرات مجاهدین می گفتند) برای اولین بار آنجا در ذهنم ذوب شد و تمام شد و تازه فهمیدم که منظور از «رفیق بازی» همان «بچه بازی» جامعه عادی است البته با عرض معذرت از خوانندگان سایت نیم نگاه، ولی چاره ای نیست باید واقعیت ها را هر چند تلخ و زشت گفت و در آن نشست و نشست های بعدی «برادرها» در صفهای طولانی از انحرافات اخلاقی وحشتناک خود گفتند و گفتند و برای اولین بار تصویر وحشتناکی از تشکیلات مجاهدین را دیدم که تا آن لحظه برایم مخفی بود!! به عنوان یک انسان احساس پست بودن و پوچی به آدم دست می داد و احساس زندگی و جوانی را باختن در یک قمار ناشناخته.

در آن نشست برای اولین بار احساس می کردم تخریب شدم و این تخریب تک تک افراد تشکیلاتی به نوعی هدف این نشست ها هم بود یعنی احساس پست بودن و احساس پوچی کردن و در نتیجه طلبکار نشدن و سرسپردن بدون هیچ چون و چرائی.

انحرافات اخلاقی

نسرین در همین نشست ها می گفت: همه شما با این وضعیت اسفناکی که دارید باید تا آخر عمر مدیون برادر (رجوی) باشید و بدهکار که شما را اخراج نمی کند و در مناسبات راه داده!!… عجب… بخاطر بلائی که سران سازمان سر ما آوردند باید مدیون و ممنون و بدهکار هم باشیم. قبل از آن روز و آن نشست از این موارد تک نمود دیده بودم که توضیح خواهم داد ولی در این سطح گسترده و در این عمق پیامدهای تخریبی انقلاب ضد بشری مریم را هرگز تصور نمی کردم. البته قربانیان اول و آخر این ماجرا “میلیشاها” بودند که در سنین پائین وارد یک تشکیلات به غایت خشن و عقب افتاده و سرکوب شده از لحاظ جنسی شده بودند،

تابستان سال ۸۱ که من قرارگاه دوم بودم قرارگاه دوم یک قلعه قدیمی بزرگ بود که مجموعه بهداشتی آن را خودمان با بنگالهای بزرگ و دیوارهای از پیش ساخته شده ساخته بودیم. یک روز صبح از نگهبانی که برگشتم ، رفتم که دوش بگیرم مجموعه بهداشتی و حمام ها کاملا خلوت بود و همه برای صبحانه رفته بودند. توی حمام احساس کردم صدای نفس و حرکتهای غیرعادی از حمام بغلی می آید سقف حمام را نگاه کردم و چون پنل ، فلز براق بود کمی تصویر را منعکس می کرد نه خیلی واضح ، ولی براحتی می توانستم تشخیص بدهم دو نفر با هم توی حمام هستند بیرون که آمدم موهایم را با سشوار خشک می کردم که یکی یکی آرام بیرون آمدند. یکی از آنها میلیشیا بود و یکی دیگر از افراد قدیمی سازمان که هنوز در سازمان هست.

 تقریبا بیشتر موارد و فاکتها که نوشته می شد و گفته می شد هم در نشست های به اصطلاح رفیق بازی و هم در نشست های حفاری (مسئول نشست ها معمولا احمد واقف بود) که بر ما تحمیل می شد یک طرف موضوع ، میلیشیا ها بودند و اما داستان به اینجا هم ختم نشد و  نمی شد. دامنه ی پیامدهای این سرکوب و توحش گاهی به جانوران هم کشیده می شد کما اینکه در نشست های نسرین اشاره ای به گوسفند نذری شد که گاهی مسئولین فرمانده قرارگاهها برای تیم های عملیاتی نذر می کردند البته نه برای سالم برگشتنشان که برای موفقیت عملیات نذر می کردند یعنی نذر می کردند که خمپاره ها تماما به هدف بخورد و هرچه بیشتر از هموطنان ایرانی تلفات بگیرد که البته عجیب بود چون معمولا در تصور عامه نذر برای سلامتی است نه برای کشتار!!

 باری…  از این موارد بسیار بود که تعداد انگشت شماری از آنها تصادفی دیده می شدند، منظورم نزدیکی با حیوانات است اولین بار که از این موارد دیدم قرارگاه کوت بودیم هر چند خاطرات و مشاهدات از این دست گفتنش شرم آور است ولی باید بر پیشانی آن رهبری (مسعود و مریم رجوی) تف انداخت که با انقلاب ضد انسانی خود یک مشت انسان فلک زده را به این نقطه انفجاری از لحاظ جنسی و عاطفی رسانده بودند.

انقلاب ایدئولوژیک

سال ۷۲ بود که برای تمرینات تکاوری و تشکیل واحدهای عملیاتی به قرارگاه کوت و قرارگاهی متروکه که نزدیک رودخانه بود منتقل شدیم. بین قرارگاه و سالن غذاخوری یک زمین خالی بود که پر بود از سنگرهای انفرادی متروکه یک روز ظهر از روی جاده که کمی راه دور می شد ، نرفتم و از توی زمین خاکی رفتم که کمی راه میانبر می شد. ظهر تابستان بود و گرما بیداد می کرد، همین طور که می رفتم یکباره احساس کردم توی یکی از سنگرها یک حرکتی دیدم کنجکاو شدم و رفتم به سمت سنگر ، وقتی نزدیک شدم یکباره “ج.ف” را دیدم که نیم خیز شد و خیلی سریع شلوارش را بالا کشید و نشست ـ فرصت نبود کامل بالا بکشد ولی پشتش پیدا بود و سگک فانوسقه اش باز و از بغل آویزان بود و توی چاله یک ماده سگ بود که چند توله آورده بود شروع کرد دست کشیدن روی توله ها خیلی خجالت کشیدم و تلاش می کردم بر خودم مسلط شوم و به روی خودم نیاورم. گفتم : اخوی اینجا زاییده؟ چه توله های قشنگی …

با صدای دو رگه ای از ترس و دلهره گفت: آره برایشان غذا آوردم ، مثل گچ سفید شده بود. هنوز این فرد در سازمان مجاهدین است.

یک بار دیگر هم قرارگاه علوی بودم از پست پارکینگ زرهی بر می گشتم از کنار یک صخره ای که پشت آسایشگاه بود باید رد می شدیم و از تپه پایین می آمدیم و وارد آسایشگاه می شدیم بین پشت آسایشگاه و تپه ی صخره ای یک فضای خالی بود که قاطرهای عملیاتی را آنجا نگهداری می کردیم. قاطرهایی که در عملیات ها برای حمل بار استفاده می شد. در سایه روشن نور ماه پشت یکی از قاطرها سایه یکی را دیدم که کمی شلوارش پائین بود و روی سنگی رفته بود نفر همراه من سمت چپ من بود و پائین صخره را نمی توانست ببیند. کمی راهم را کج کردم و تپه را دور زدیم و وارد آسایشگاه شدیم توی راهرو نگهبان یک نفر بود ، گفتم: نفر دیگر کجاست؟ گفت رفته به قاطرها آب بده …

خوشبختانه این فرد حالا در تشکیلات رجوی نیست. قطعا صدها مورد دیگر از این دست بوده و کسی ندیده یا دیده و بیان نشده و من فکر می کنم هرچند شرم آور است ولی در آن شرایط وحشتناک حاکم بر تشکیلات رجوی ، انتظاری هم غیر از این نباید داشت ولی عمق درد اینجاست که تمام این فشارهای جنسی تا مرز جنون در شرایطی است که رهبری پست و فرومایه این جریان و سازمان و مناسبات خود تک به تک بنابر شاهدان عینی با تمام زنان شورای رهبری در تمام این سالیان همخوابگی کرده است و هر شبی با یکی به حجله می رفته است تنها می توان گفت تف بر تو باد و ایدئولوژی پستی که تو آن را رهبری می کنی…

عشق

موارد عاشق شدن افراد هم بود ولی به دلیل اینکه به شدت تقبیح می شد نمود بیرونی کم پیدا می کرد و گاهی تشخیص آن مشکل بود و گاهی هم در همان نطفه و خلوت درون افراد و در رویاهایشان می ماند و خفه می شد. یادم هست در قرارگاه چهارم بودم قاسم هم یگانی ام عاشق فرمانده یگانمان زهرا شده بود قرار بر این بود که در نشست های غسل هفتگی اگر فاکت در مورد یک خواهر است مثلا ازx  استفاده کنیم و بگوییم خواهرx  و نام نبریم ولی اگر سوژه و خواهر عوض شد مثلا y استفاده کنیم که جمع بفهمد همان خواهر نیست. قاسم آن روز تمام فاکتهایش در مورد خواهر x بود که واضح بود خواهر زهراست و در سطح خودش وفادار هم بود و هیچ وقتy  نمی شد ، رفتار قاسم خیلی عوض شده بود از یک طرف بسیار فراموشکار و پراکنده شده بود و از طرفی تعهدی که به خواهر زهرا می داد گاهی در گرمای ظهر برای ناهار هم نمی آمد تا کار و تعهد را تمام کند. هر چند زنان در تشکیلات به دلیل افسردگی و فشار کار و دردها و مشکلات زنانه و نداشتن رابطه با جنس مخالف برای سالها و از طرفی نداشتن حق رسیدگی به خود خیلی زود پیر و پژمرده می شدند و چهره آنها شکسته می شد ، ولی از حق نگذریم زهرا بسیار زیبا بود با چشمانی خیره کننده و مژه های بلند و سیمایی سرخ و سفید ، زیبایی طبیعی و بکر خیره کننده ای داشت همه تقریبا دوست داشتیم همیشه برایمان نشست بگذارد و واقعا بسیار خنده رو بود و هیچ وقت ندیدم در هیچ نشستی فحاشی کند. در نشست های یگان تلاش می کردیم هرچه نزدیکتر به زهرا بشینیم و همه زل می زدیم به دهان و لب های سرخش و من همیشه یادم هست یاد این بیت از حافظ می افتادم

آب و آتش به هم آمیخته ای از لب و لعل

چشم بد دور که بس شعبده باز آمده ای …

به نوعی به همه آرامش می داد و البته چیزی از نشست نمی فهمیدیم برای ما شاید عشق نبود یک نوع نیاز شدید بود و یک کمبود ـ ولی حکایت قاسم متفاوت بود و خراب زهرا شده بودکه البته سالها بعد متوجه شدم زهرا را به یگان خواهران منتقل کرده اند شاید به دلیل حجم زیاد فاکتهای برادران.

این عشق ها و رابطه های پنهانی یک مورد و دو مورد نبود و بعد ها که از تشکیلات مجاهدین جدا شده به تیف (کمپ آمریکائیها) آمدم دوستان جداشده از فرقه مجاهدین مواردی از رابطه های نامشروع و حتی سکسی و جنسی را برایم تعریف می کردند که خیلی عجیب بود ،

جداشدگان مجاهدین خلق

باری… این فاکتها و این رابطه های پنهانی از چشم مسئولین دور نمی ماند و نهایتا منجر به یک بحثی شد به نام «پیله» که منظور همان عاشق بودن و عاشق شدن ـ که با این نام می خواستند عشق ورزی و رابطه های عاشقانه را تحقیر کنند اما از یگان ما کسی زیر بار نرفت و فاکتهای پراکنده می نوشتیم و هوشیارانه روی یکی تمرکز نمی کردیم، غیر از قاسم که مجبورش کردند اعتراف کند به پیله که همان عشق بود و قیمتش را داد و وقت برایش باز کردند و مجبورش کردند تمام فاکتهایش در مورد زهرا را از آغاز تا پایان همه را بنویسد و قاسم هم نوشت و نوشت و ساعتها و روزها نوشت و خواند ولی «پیله» که همان عشق بود از سر قاسم بدر نرفت که نهایتا سالها بعد از قرارگاه اشرف فرار کرد و حدس می زنم به ایران رفت.

از این عشق های پنهانی و ممنوع در قرارگاه های فرقه رجوی بوفور در تشکیلات رجوی در عراق بود و گاهی به شیوه های بسیار سخت و پیچیده زنان و مردان تشکیلات به هم می رسیدند و هرکدام حکایتی بود…

ادامه دارد …

لینک های مرتبط :

مصاحبه سایت نیم نگاه با آقای عادل اعظمی (عضو جدا شده از مجاهدین خلق ـ ساکن انگلستان) ـ قسمت چهارم

مصاحبه با خانم نسرین ابراهیمی عضو سابق ارتش آزادیبخش و مجاهدین خلق ـ قسمت هفتم

کالبد شکافی مصاحبه سایت نیم نگاه با خانم نسرین ابراهیمی (عضو سابق ارتش آزادیبخش و مجاهدین خلق)

دست نوشته های قرارگاه اشرف ـ روابط پنهانی و نامشروع جنسی ـ قسمت چهارم

درباره ی آرش رضایی

مدیر وبسایت خبری، تحلیلی نیم نگاه

همچنین ببینید

کیش شخصیت

مصاحبه سایت نیم نگاه با آقای سعید باقری (عضو سابق فرقه رجوی) ـ قسمت اول

۱۳ شهریور ماه ۱۳۹۶ آرش رضایی: سپاس آقای سعید باقری که دعوت سایت نیم نگاه …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *