280 بازدید
الیناسیون و از خودبیگانگی

مصاحبه سایت نیم نگاه با آقای عادل اعظمی (عضو جدا شده از مجاهدین خلق ـ ساکن انگلستان) ـ قسمت چهارم

گفتگو با آقای عادل اعظمی

آرش رضایی :

عادل عزیز اشاره کردید در تشکیلات مجاهدین سعی داشتند به دنیای درون آدمها نفوذ و رخنه کنند و به تعبیری “فردیت” آدمها را از آنها بگیرند رویاهایشان را و خاطره هایشان را به جرم خصلت ضد انقلابی و ضد اهداف مجاهدین خلق محو نمایند ولی همانگونه که اشاره کردید هرگز موفق نشدند دنیای درون نفرات را در تشکیلات کاملا از بین ببرند در بحث های جامعه شناسی ما با مفهوم Alienation” یا “از خودبیگانگی” مواجه هستیم که یک مفهوم و مضمون هگلی ست و کارل مارکس در نوشته های خود از آن نام برد و این مفهوم را فراگیر و به تعبیری در دانش اجتماعی جا انداخت. در ایران معلم شهید دکتر علی شریعتی مفهوم “از خودبیگانگی” را در نوشته ها و سخنرانی ها خود تحلیل و به اصطلاح باز کرد که چگونه در این وضعیت تراژیک آدمی خود را احساس نمی کند و “دیگری” یا فکر و ایده ی دیگری یا پول و سرمایه را به جای “من حقیقی” احساس می کند و در واقع آگاهی به خویش را از دست می دهد و اسیر یک نوع “خودآگاهی کاذب” می گردد و انسان ها خصیصه ها و ویژگی های متعالی انسانی از جمله قدرت انتخاب و تفکر ، اراده ی فعال و ویژگی آفرینندگی شان را از دست می دهند و مسخ می گردند … می خواستم تاکید کنم بنا به گفته و تجربه ی عمیق شما از مناسبات درون تشکیلاتی مجاهدین ، کادرهای تشکیلاتی رده بالای مجاهدین متاسفانه بیشتر در گرداب از “خودبیگانگی” و “الیناسیون” گرفتار و اسیر شدند آنجه که شما اشاره تامل انگیزی داشتید به اینکه آنها کپی هم شده بودند و صفت تسخیر شدگان را برای فرماندهان و مسئولان رده بالای مجاهدین بکار بردید دوست دارم این بخش از توضیحاتتان را بیشتر برای مخاطبین سایت نیم نگاه تشریح کنید که گفتید :

” تشکیلات رجوی تلاش می کرد همه ی نفرات را مثل هم کپی کند و آنطور که آنها می خواهند عمل کنیم. به ظاهر شاید موفق بودند ولی هر کسی در درونش دنیای خودش را داشت البته این موضوع بیشتر در مورد رده های پایین تشکیلات صدق می کرد ولی فرماندهان رده بالا یک تشابه عجیب بین آنها می دیدی که برای من غیرعادی بود مثلا جلیل و احمد واقف و چند مسئول دیگر رفتارها و عکس العمل های مشابهی داشتند. در واقع تشکیلات توانسته بود تعدادی را مثل هم کپی کند آنها یک کاراکتر پیدا کرده بودند که کمی دردناک هم بود برای من که تازه از دنیای بیرون آمده بودم و هویت فردی خودم را داشتم واقعا هویتشان را از دست داده بودند ، صحبت هایشان ، تنظیماتشان و حتی خنده هایشان در یک کادر مشخص و حساب شده بود که برای من رقت انگیز بود. آنها به نوعی تسخیرشدگان بودند.”

آقای عادل اعظمی :

کلا موضوع سازمان (مجاهدین خلق) همانطور که شما در سوال اول اشاره کردید یک موضوع کاملا استثنایی و منحصر به فرد است و با هیچ معیاری قابل سنجش و مقایسه نیست که توضیح خواهم داد چرا؟

از خودبیگانگی که در نوشته های مارکس آمده و شما اشاره کردید یک مفهوم عام و کلی هست و در رابطه با افراد یک جامعه زنده است که حاصل جدایی فرد از تلاش و دسترنج خود و کار خود است که خلاصه شده و فرآورده و شیئ تولید شده به نوعی حاصل عمر و ساعات کار و فردیت اوست که در ماده تجسم پیدا کرده است و این تولید توسط کارفرما و صاحب کار ربوده می شود و از خودبیگانگی آغاز می شود. یعنی در یک بستر اجتماعی شکل می گیرد.

 ولی در سازمان از خیلی جهات این موضوع به کل متفاوت هست و البته از چند جهت هم شباهت هایی دارد که توضیح می دهم. در سازمان هر چند فرآورده و تولید وجود ندارد ولی مناسبات کارگر و کارفرما به نوعی هست و به شدت مناسبات استثماری پیچیده ای حاکم است. همه افراد رده پایین به نوعی این استثمار پیچیده را حس کرده اند.

عادل اعظمی

با مقایسه وضعیت معیشتی و کاری خود در دمای ۶۰ درجه عراق و مسئولین رده بالای تشکیلات در اتاق های کار خنک با تمام وسایل رفاهی و صنفی، ولی پیچیدگی موضوع در اینجاست که این افراد این کارگران خاموش بی ادعا که سالهای سال بدون دستمزد و در گرمای طاقت فرسا خار خوردند و بار بردند باید بدهکار آنها هم باشند که در اتاق های کار نشسته اند و نفس خود را مدیون یکی دیگر (رجوی) بدانند و این فرآیند در بستری به نام تشکیلات شکل و فرم می گیرد. یعنی در یک پروسه بسیار طولانی و عذاب آور از لحاظ روانی و با قوانین و بازی های ذهنی تشکیلاتی و وادار کردن افراد به تکرار و تمرین به آنها تلقین می شود که نه تنها استثماری در کار نیست و عمر آنها تلف نمی شود بلکه در نوک پیکان تکامل بشری هم قرار دارند!! کمی عجیب به نظر می رسد ولی داستان مغزشویی که ما بسیار استفاده می کنیم همین است که افراد را به یک خودباوری کاذب می رسانند.

 شاید بارها به ذهن افرادی که خارج از سازمان هستند زده باشد که چرا این افراد با این همه افشاگری و این همه فشار و سرکوب و تحقیر در تشکیلات و پرت افتادن از دنیای آزاد و فرومایگی رهبران ، چرا کماکان تعداد زیادی در سازمان مانده اند؟ در حالی که فرصت بعد از سقوط صدام زیاد بوده مثل تیف (کمپ امریکا) و لیبرتی و خانواده ها و حالا هم آلبانی. هر چند جدیدا خیلی از افراد خوشبختانه جداشده اند ولی چرا همه رها نمی کنند و کماکان در آن فشار تشکیلات خود را نگه داشته اند؟

جواب این سوال را تنها کسانی که در تشکیلات بوده اند می توانند پاسخ بدهند و از پدیده های خارج از تشکیلات جواب دادن محال است. شما یک پرنده ای را در قفس فرض کنید که بعد از تقلاها و در و دیوار زدنهای اولیه بعد از مدتی آرام می گیرد اول از هر چیز به این باور می رسد که راهی به بیرون ندارد و بعد از مدتی به شرایط قفس عادت می کند و دیگر عذابش نمی دهد و به بوی قفس خو می کند و بعد یک شاخه ی چوب در قفس اش می گذارند و می گویند این چوب از جنس همان درختان است و با کمال تعجب می بینیم روی آن چوب می نشیند و آواز می خواند. یادم هست یک دوست داشتم سهره اش از قفس پرید ، گفت برمی گردد و من گفتم امکان ندارد و روی شاخه ی درختی جلوی مغازه نشسته بود قفس را به شاخه آویزان کرد و در قفس را باز گذاشت با کمال حیرت دیدم که سهره به شاخه آمد و روی قفس نشست و بعد از درب کوچک قفس رفت تو و روی شاخه ی چوب نشست. صحنه ی دردناکی بود و داستان ما شاید به نوعی شبیه همین پرنده است. البته روحیات انسان به کلی متفاوت است در تمام آن سالها وقتی مثلا ساختن پارک را (در قرارگاه اشرف در آن بیابان های داغ و تفتیده عراق) می دیدم ناخودآگاه یاد آن تکه چوب و شاخه داخل قفس می افتادم یا مثلا چاله ای می کندند آب می ریختند به عنوان رودخانه و روی آن یک پل می زدند که خیلی مسخره به نظر می رسید یا مثلا در وسط یک جاده مستقیم یک میدان می زدند که اصلا موضوعیتی نداشت یا استخر یا بازارچه و مغازه های مصنوعی که می ساختند و کاغذهایی که به عنوان پول به ما می دادند که خرید کنیم که بسیار وضعیت اسفناکی بود وقتی کمی از دور به این موضوع نگاه می کردی و حکایت همان شاخه ی خشکیده درخت بود که داخل قفس می گذاشتند و با این برگهای خشکیده تلاش می کردند که ما هوای پرواز را تماما از یاد ببریم و خوشبختانه بسیاری از ما هیچ چیز را از یاد نبردیم و سر فرصت پریدیم.

مجاهدین خلق

داستان مغزشویی و اسیر ذهنی که ما بارها استفاده کرده ایم یک مکانیزم هست که در مغز عمل می کند. در مغز انسان بخشی مختص عادتهاست که با تکرار و تمرین سالها و سالها فرد به یک موضوعی که حتی منطقا غیراخلاقی و غیرانسانی هست عادت می کند و به آن خو می کند و تلاش می کند بالاجبار خود را با آن منطبق کند ،

 حالا یک مثال می زنم مثلا بحث فردیت و جنسیت که در اصل دو پایه اصلی هویت انسانی ما را تشکیل می دهند در سازمان و بحث های ایدئولوژیک به شدت سرکوب می شوند چون در سازمان هیچ هویت فردی مطلقا تحمل نمی شود پس برای تخریب باید این دو ستون اصلی را هدف قرار داد.

 در بحث های انقلاب ، مریم رجوی می گفت که این فردیت و جنسیت دو روی یک سنگ قبر است که شما را حبس کرده و یا مثل دو عصاست زیر بغل شما که باید دور انداخت و این بحث در نشست های بسیار طولانی و ساعتها و سالها برای ما تکرار می شود و وادارمان می کنند که این دو پایه را خودمان بزنیم و خود را تخریب کنیم تا بتوانیم در مبارزه باقی بمانیم و این بحث انقدر تکرار می شود با سرکوب ، که فرد به این باور کاذب می رسد که برای ادامه راه باید دو پایه را خراب کرد و دور انداخت و راه دیگری نیست و یک نیرویی در آدم شکل می گیرد که آن فردیت و هویت انسانی را مدام سرکوب می کند که اصطلاحا اسمش را عملیات جاری گذاشته اند یعنی برای ماندن در این مسیر باید مدام خودت خودت را سرکوب کنی و آنقدر در نشست ها تکرار می شود و آن خود انسانی تحقیر می شود و تو را سرکوب می کنند و ارزشهایت را، نقاط مثبتت را، تمام نقاط مثبت درون تو را تخریب می کنند و در واقع طی یک پروسه ی طولانی که انقلاب ایدئولوژیک نام دارد ترا به نقطه صفر مطلق می رسانند یعنی هیچ هیچ، و نسرین (مهوش سپهری) در نشست ها می گفت شما در برابر رهبری حتی یک گرم هم نیستید!! و فرد اینطور در یک مناسبات پیچیده و فرقه ای تا اعماق سقوط می کند و تماما با داشته ها و ارزشها و اندوخته های خود بیگانه می شود. بیگانه و غریب که مثال آن در هیچ تاریخی نمی توان دید که فرد در تخریب خود و بیگانگی خود نقش مهم داشته باشد!! و عجیب تر اینکه آن را در نوک قله بودن هم ببیند!! البته این حکایت همان تسخیر شدگان است که سخت گرفتار این پیچیدگی شده اند ولی تنه ی اصلی سازمان که رده های پایین را تشکیل می دهند کمی متفاوت هستند و نگذاشتند قوانین و بحث های ایدئولوژیک در آنها عمق پیدا کند و اسیر تکرار، تمرین و تلقین نشدند و خیلی از آنها راه نجات پیدا کردند و خیلی های دیگر نجات پیدا خواهند کرد چون هویت را مثل یک گوهر در هزارتوی حالات انسانی خود حفظ کرده اند و فردیت را حفظ کرده اند و در این مرداب تشکیلات و مناسبات فرو نرفتند و ذوب نشدند. با تمام یاس و دلمردگی و بیگانگی با خود ، در اعماق درونشان جرقه هائی از نور امید هنوز هست که آنها را زنده نگه داشته چرا که یاس مطلق نتیجه اش مرگ است و خودکشی ، پس چون هنوز زنده اند یعنی هنوز یک اتم و یک گرم امید هست که در آنها شعله زندگی را روشن نگه داشته است.

مصاحبه آرش رضایی با عادل اعظمی

موضوع دیگر که خودبیگانگی مارکس را با غربت و دلمردگی تک تک افراد سازمان می توان تشبیه کرد جدا افتادن از جامعه است که مارکس آن را تکمیل کننده این خود بیگانگی می داند ولی یقین دارم این جدا افتادن از جامعه بدین شدت و این عمق وحشتناک هرگز مد نظر مارکس نبوده است. در آنجا منظور احتمالا در یک مناسبات اجتماعی و معمول بین کارگر و کارفرما بوده که کارگر صبح قبل از طلوع سرکار می رود و شب بعد از غروب به خانه باز می گردد و به نوعی از جامعه و تحولات آن و حتی بزرگ شدن بچه هایش عقب می افتد و جدا می ماند ولی هرگز این سطح از توحش فرقه ای برای دور نگه داشتن افراد از خانواده و دیار و عزیزان و حتی رویاها و خاطره هایشان را برای چند دهه تصور نمی کرده است.

 ما برای سالهای سال آدم ندیده بودیم ، انسانهائی که عکس العمل آدم های معمولی را داشته باشند و بوی زندگی بدهند و نه تشکیلات. یادم هست اولین بار که یک خانواده به عنوان مهمان توی سالن قرارگاه اشرف آمد بچه ی آنها به گریه افتاد و همه حیرت زده به هم نگاه می کردیم سالهای سال صدای گریه بچه را نشنیده بودیم صدای گریه بچه مثل خاطره ی لذت بخشی بود از سالهای بسیار دور گذشته.

ادامه دارد …

لینک های مرتبط :

مصاحبه سایت نیم نگاه با آقای عادل اعظمی (عضو جدا شده از مجاهدین خلق ـ ساکن انگلستان) ـ قسمت سوم

مصاحبه سایت نیم نگاه با آقای عادل اعظمی (عضو جدا شده از مجاهدین خلق ـ ساکن انگلستان) ـ قسمت دوم

مصاحبه سایت نیم نگاه با آقای عادل اعظمی (عضو جدا شده از مجاهدین خلق ـ ساکن انگلستان)

درباره ی آرش رضایی

مدیر وبسایت خبری، تحلیلی نیم نگاه

همچنین ببینید

مصاحبه اختصاصی با آقای بهمن اعظمی، نجات یافته از فرقه رجوی در آلبانی

مصاحبه اختصاصی با آقای بهمن اعظمی، نجات یافته از فرقه رجوی در آلبانی

تیرانا، آلبانی Sunday, November 12, 2017 مصاحبه اختصاصی بنیاد خانواده سحر با آقای بهمن اعظمی …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *