412 بازدید
داستایوسکی

مصاحبه سایت نیم نگاه با آقای عادل اعظمی (عضو جدا شده از مجاهدین خلق ـ ساکن انگلستان) ـ قسمت سوم

گفتگو با آقای عادل اعظمی

آرش رضایی :

عادل جان توضیحاتت یک جورایی تامل انگیز است. جرقه هایی در ذهنم زده شده ، شباهت غریبی با هم داریم با این توضیحاتی که دادی کتابهایی که شما خواندی من هم خواندم مثل خرمگس ، احتمالا رمان “مادر” اثر ماکسیم گورکی را هم خواندی یا “جنایت و مکافات” داستایوسکی یا “پیرمرد و دریا” ی همینگوی را ،

آقای عادل اعظمی :

بله خواندم ، رمان مادر ماکسیم گورکی و دانشکده های من گورکی ، دن آرام ، آناکارنینا ، جنایت و مکافات ، قصه های آنتوان چخف و از نویسندگان ایرانی کتابهای بزرگ علوی ، دولت آبادی و خیلی های دیگر … بله  مثل اینکه شبیه هستیم یک جورهایی …

آرش رضایی :

اینکه گفتی در ادبیات و شعر غرق بودی در واقع یکی دیگر از وجوه مشترک من و شماست اولین سوال مصاحبه را که از شما پرسیدم برخاسته از این احتمالی بود که می دادم. نکات مشترک و یکسان و دو دنیای متفاوت تیپ هایی مثل من و شما و دنیای سرد و بیروح مجاهدین خلق ،

از همین فرصت استفاده کرده و توصیه می کنم حتما و حتما فیلم “لالالند” که اخیر چند اسکار برده را ، نه یک بار که دو بار تماشا کنی مطمئنم مثل من لذت می بری.

خب شما توضیح دادی وقتی وارد پایگاه مجاهدین در بغداد شدی جلیل از کادرهای تشکیلاتی مجاهدین به شما گفت : مجاهدین در مناسبات خودشان جز برنامه های ضبط شده سیمای آزادی ، “تلویزیون متعلق به مجاهدین” را نگاه نمی کنند و کسی از مجاهدین چنین امکان و یا اجازه ای نداشت که حتی برنامه های تلویزیون عراق را ببیند یا شبکه های تلویزیونی کشورهای دیگر و این نکته در ذهن شما تلنگری هر چند خفیف زد و در همان اوایل متوجه دنیای متفاوت مجاهدین با دنیای آزاد و خارج از تشکیلات مجاهدین و بالطبع دنیای درونی خودتان شدید اینکه دنیای مجاهدین دارای قوانین خشک و انعطاف ناپذیر بود و اشاره کردید بشدت شیفته ی حافظ بودید و سالها از داشتن دیوان حافظ در مناسبات مجاهدین محروم بودید و ترس و واهمه داشتید دیوان حافظ را برای مطالعه از مسئولین مجاهدین بخواهید چرا که آنها دنیای شعر و شاعری را تقبیح می کردند و در یک بحث طولانی برای اینکه شما را تحقیر کنند انگ شاعر مسلکی به شما زده بودند یعنی که شما روحیه مبارزاتی و انقلابیگری ندارید… عادل جان تفاوت این دو دنیای کاملا بیگانه از هم را بیشتر واکاوی کن و توضیح بده لطفا

آقای عادل اعظمی :

من همان اول احساس می کردم که جای نرمالی نیامده ام ولی همانطور که گفتم شرایط آنجا را می پذیرفتم و حیات من با تشکیلات و قوانین سازمان ، دو دنیای متفاوت بود.

 من از دنیای شعر و رویا آمده بودم و قوانین تشکیلات فرمان بود و اجرا. همان روزهای اول ما را به پذیرش بردند همانطور که گفتم ما سه نفر بودیم من و بهمن پسر عمویم و سعدالله دوستم ، همان شب برنامه فردای ما را روی در چسباندند.

کامران فرمانده ما بود که به او برادر کامران می گفتیم یعنی همان روز اول مسئولین مجاهدین به ما گفتند واژه برادر برای فرماندهانتان استفاده کنید. که کمی جا خوردم چون خدمت سربازی من در سپاه بود آنجا فرماندهان را برادر صدا می زدیم وقتی که مسئولین مجاهدین به ما گفتند باید اینجا از واژه برادر استفاده کنیم یک تشابه در ذهنم شکل گرفت.

برنامه ای که روی در زده بودند به این صورت بود ۵ صبح بیدار باش، ۵ تا ۵:۳۰ کار فردی و نماز، ۵:۳۰ تا ۶ صبحانه و ۶ تا ۶:۳۰ کار جمعی علف کنی و بعد از ورزش و تا ظهر نوار تاریخچه (سازمان) را گوش می دادیم، یک روز سعدالله به شوخی گفت بچه ها بدبخت شدیم همه زدیم زیرخنده و کامران که البته بعدها فرار کرد و به تیف (کمپ آمریکا) رفت و نهایتا نفهمیدیم کجا رفت اتاق بغلی بود پیش ما آمد و گفت به چی می خندید؟ ، گفتم: چیزی نیست برنامه را دیدیم. گفت: برنامه مگر خنده دارد؟ بخوابید ، فردا ۵ بیدار باش است. یعنی همان اولین روزهای ورودمان به قرارگاه اشرف برنامه روزانه هم برای ما خیلی غیرعادی بود.

عادل اعظمی

 یک روز صبح هنوز هوا تاریک بود ما چمنهای جلوی محوطه را می کندیم در آن لحظه برای من همه چیز عجیب و غیرعادی بود ولی چون به این کارها در چهارچوب یک ارتش نگاه می کردم سعی می کردم برایم قابل فهم باشد و خودم را توجیه می کردم البته خیلی موارد هم نه، مثلا حین چمن کنی ، دوستم سعدالله خاطره ای تعریف کرد از روزی که صبح زود به کله پزی رفته بود که کامران حرفمان را قطع کرد و گفت: معمولا اینجا ما خاطره تعریف نمی کنیم از این حرف کامران واقعا جا خوردم. چون در دنیای من انسانها با رویا و خاطره ها زنده اند، گفتم: برادر کامران نمی فهمم یعنی شما خاطره ندارید؟ گفت: چرا داریم ولی تعریف خاطره به دلیل اینکه تو را بر می گرداند به دنیای عادی و جامعه ، ضد ارزش است توی بحث های انقلاب ایدئولوژیک بهتر می فهمید!! بعدها بحث های انقلاب هم شد و من هیچ وقت بهتر نفهمیدم چون نه تنها خاطره ها ممنوع شد که حتی رویا و خواب هم ممنوع شد.

قوانین تشکیلات تا آنجا که فیزیکی بود تا حدودی در کادر ارتش آزادیبخش برایم قابل فهم بود ولی وقتی به دنیای درون فشار می آورد و مسئولین تشکیلات رجوی تلاش می کردند با قوانین خشک و بی روح تشکیلاتی پنهان ترین خواسته ها و رویای درون تو را کنترل کنند مطلقا قابل فهم نبود و به ناچار انسان را سوق می داد به خلوت درون خود و کمی سکوت و انزوا، تمام بحث انقلاب (انقلاب ایدئولوژیک مجاهدین که ناشی از تراوشات ذهنی رهبرعقیدتی مسعود رجوی) در یک کلام اگر بگویم برای تسخیر همین “خلوت درون” آدمها بود که البته نتوانستند.

تمام آن سالهای تنهایی و غربت (در تشکیلات رجوی) ، من با خودم گویه می کردم و برای اینکه گم نشود گاهی می نوشتم و اسمش را هم گذاشته بودم «گویه با دل» که هیچ وقت هیچ کس آنها را نخواند. شبی که از قرارگاه اشرف فرار کردم ، پشت آسایشگاه رفتم و همه دست نوشته هایم را خاک کردم که در سایتی در مقاله ای فکر می کنم به آن اشاره کرده ام. واقعا همان نوشته ها که در دل من بود و مرا آن نوشته ها زنده نگه داشت در واقع رویاهای من بود چقدر آنها را دوست داشتم، من به علم علاقه زیادی دارم در تشکیلات شاید چیزی شبیه انتخاب طبیعی داروین برای زنده ماندن در جریان بود هر کسی باید راهی پیدا می کرد برای زنده ماندن در آن شرایط هولناک ، من هم نوشتن «گویه با دل» را انتخاب کرده بودم وقتی فشار زیاد بود چند سطری می نوشتم و آرام می گرفتم حتی در تشکیلات گریه هم نمی توانستی بکنی. در اشرف گاهی یاد گذشته می افتادم برادرزاده هایم که شبها برایشان قصه می گفتم و روی پشت بام کاهگلی روستایمان و بغل من به خواب می رفتند.

تشکیلات رجوی

خاطره و یاد پدرم ، مادر و برادرهایم و خواهرم در اشرف اغلب زنده می شد یعنی نیاز بود گاهی انسان خودش را با گریه تخلیه کند ولی جائی در تشکیلات نبود که خود را تخلیه کنی و بشدت ضد ارزش بود. اگر مسئولین مجاهدین می دیدند که در خلوت خودت گریه می کنی “نشست دیگ” برایت می گذاشتند آنها فکر می کردند به اصطلاح خودشان بریدی ، ولی واقعا اینطور نبود یک نیاز بود و یک حال و هوای انسانی که مطلقا با آموزه های تشکیلاتی مجاهدین و دنیای سرد و بی روح آن همخوانی نداشت. گاهی توی حمام و روی زمین می نشستم آب را باز می کردم که کسی متوجه نشود بی صدا گریه می کردم و کمی سبک می شدم ، گفتم چیزی شبیه انتخاب طبیعی برای زنده ماندن در جریان بود. هر کسی به ناچار راهی را انتخاب کرده بود بعضی با ورزش و پرورش اندام که آن هم بعدها ممنوع شد چون می گفتند زیبایی اندام به جنسیت راه دارد!! و خودنمائی جلوی خواهران!! و تعدادی هم با باغچه و کار و موارد دیگر خود را زنده نگه داشته بودند.

مجاهدین خلق

 تشکیلات رجوی تلاش می کرد همه ی نفرات را مثل هم کپی کند و آنطور که آنها می خواهند عمل کنیم. به ظاهر شاید موفق بودند ولی هر کسی در درونش دنیای خودش را داشت البته این موضوع بیشتر در مورد رده های پایین تشکیلات صدق می کرد ولی فرماندهان رده بالا یک تشابه عجیب بین آنها می دیدی که برای من غیرعادی بود مثلا جلیل و احمد واقف و چند مسئول دیگر رفتارها و عکس العمل های مشابهی داشتند. در واقع تشکیلات توانسته بود تعدادی را مثل هم کپی کند آنها یک کاراکتر پیدا کرده بودند که کمی دردناک هم بود برای من که تازه از دنیای بیرون آمده بودم و هویت فردی خودم را داشتم واقعا هویتشان را از دست داده بودند ، صحبت هایشان ، تنظیماتشان و حتی خنده هایشان در یک کادر مشخص و حساب شده بود که برای من رقت انگیز بود. آنها به نوعی تسخیرشدگان بودند.

ادامه دارد …

لینک های مرتبط :

مصاحبه سایت نیم نگاه با آقای عادل اعظمی (عضو جدا شده از مجاهدین خلق ـ ساکن انگلستان) ـ قسمت دوم

خلع سلاح فرقه مجاهدین خلق و تناقض گویی های بی پایان

میزگرد بررسی موارد نقض حقوق بشر در مناسبات درونی فرقه مجاهدین ، ارومیه ـ قسمت هفتاد

درباره ی آرش رضایی

مدیر وبسایت خبری، تحلیلی نیم نگاه

همچنین ببینید

مصاحبه اختصاصی با آقای بهمن اعظمی، نجات یافته از فرقه رجوی در آلبانی

مصاحبه اختصاصی با آقای بهمن اعظمی، نجات یافته از فرقه رجوی در آلبانی

تیرانا، آلبانی Sunday, November 12, 2017 مصاحبه اختصاصی بنیاد خانواده سحر با آقای بهمن اعظمی …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *