325 بازدید
رجوی

گفتگوی سایت نیم نگاه با آقای فرهاد ربیعی ـ ساکن اردبیل ، فرزند (آقای برات ربیعی تحت اسارت فرقه رجوی در آلبانی) ـ قسمت هفت

آرش رضایی :

نزدیک به ۲۹ سال است که مادر شما چشم انتظار همسرش است به ماجرای سفر به اشرف در سال ۸۲ اشاره کردید و اینکه سران مجاهدین با بیرحمی تمام اجازه ندادند تا مادرتان همسرش را که در دو قدمی اش بود ملاقات کند با این توجیه که در تشکیلات رجوی پدرتان و سایر مردان وادار شدند تا همسرشان را طلاق بدهند حال که دارم به این موضوع فکر می کنم واقعا هضم این مسئله برایم خیلی مشکل است مادر شما در آن شرایط سخت جنگی و بحرانی عراق به اشرف می رود ولی مجاهدین اجازه نمی دهند تا بعد از ۱۶ سال همسرش را ملاقات کند و او را در آغوش بگیرد حتی وقتی که در دو قدمی هم ایستادند حال ۲۹ سال گذشته است و مادرتان چشم براه است. به نظر من مادر شما بیشترین بیرحمی و ستم را از سوی سران مجاهدین متحمل شده است شما چه نظری دارید؟ باید اعتراف کنم تصور درد و اندوه بی نهایت مادرتان برای من که یک انسان هستم بشدت آزار دهنده است به نظرم تراژدی ست. فاجعه ای که هرگز نمی توان در قالب واژه ها و کلمات به تصویر کشید …

فرهاد ربیعی :

ستم و ظلمی که دارودسته رجوی به مادرم کردن را نمی شود در هیچ کتابی یافت. مادرم شکست ، طوری که همه شکستنش را شنیدند ، مادرم درمانده بود. حساب کنید در یک جمع پنج نفره ، چهار نفر بشینند دور پدرم … و مادرم تک و تنها در یک گوشه ی محوطه اشرف فقط گریه کند. واقعا نمی دانم در آن شرایط مادرم به چه چیزی فکر می کرد وقتی به این صحنه فکر می کنم بغضم می گیرد حالا هر چی بود یک عمر غصه بود ، مادرم خم شده بود و سرش را در دو دستش گرفته بود و ما را نگاه می کرد شاید هم با پدرم در دلش حرف می زد. مادرم هیچ وقت راجع به آن روز تلخ با من حرف نزد ، آقایی رضایی خرد شد ، آن روز در قرارگاه اشرف وقتی پدر را برای ملاقات آوردند و مسئولین مجاهدین اجازه ندادند تا مادرم با پدرم ملاقات کند و مادرم ناچار در چند متری و در گوشه ای با آن حالت غم انگیز نشست و ما را نگاه می کرد من مانده بودم در دو راهی ، که پیش بابایم بشینم یا پیش مادرم بروم مادری که چه خون دل ها خورد تا بزرگم کند.

لعنت بر رجوی که این طور خانواده ها را از هم جدا کرد و زندگی ها را از بین برد و آرزوهایمان را. کاش مادرم خودش راجع به آن روز حرف بزند ولی راستش نمی توانم ناراحتی اش را ببینم.

ببخشید ، نمی توانم راجع به این موضوع زیاد حرف بزنم چون هر چقدر بیشتر به این روز تلخ فکر میکنم بیشتر بغضم باد می گیرد ، حالم بد می شود.

نمی دانم چقدر توانستم دردهای درون خودم و مادرم را برای شما مطرح کنم ولی خدا هیچ کس را تنها و غریب نکند ، مادرم غریب بود پیش آشناترین کسش یعنی پدرم و یک روزی باید رجوی پاسخگوی اعمال غیرانسانی اش باشد.

قرارگاه اشرف

آرش رضایی :

شما در زمستان سال ۸۸ که به همراه خانواده ها به قرارگاه اشرف به امید دیدار با پدر رفتید ، فرمودید سران مجاهدین مانع دیدار شدند واقعا چه حسی داشتید شما با امید فراوان به آنجا رفتید و موفق به ملاقات نشدید؟

فرهاد ربیعی :

بله ، اجازه ملاقات ندادند نه به من و نه به هیچکدام از خانواده ها و پدران و مادران پیر و چشم انتظار که سالها در انتظار تماس و دیدار با فرزندان عزیزشان بودند. یک روزی دیدیم چند اتوبوس پر از آقا و خانم به طرف ما آمدند و در دویست ، سیصد متری ما پیاده شدند. اول فکر کردم بابایم را آوردند و بخاطر آن همه فریادی که روزهای گذشته زده بودیم و تلاشی که کردیم تا قفل درب اشرف را شکستیم و به داخل محوطه اشرف رفتیم. وقتی آنها را دیدیم چه ذوقی داشتیم ، بلندگو ها را روشن کردیم و یکی یکی شروع کردیم به صدا کردن عزیزانمان ، من چقدر بابایم را صدا کردم و فریاد می زدم بابا جان آمدم دنبالت ، جدا شو و بیا پیش ما ، ولی زهی خیال باطل ، اینها اصلا اعضای خانواده های ما نبودند. اینها مزدوران دو آتشه و بیرحم رجوی بودند و آمده بودند تا به ما خانواده ها فحش بدهند و بد و بیراه بگویند. سربازهای عراقی در حالت آماده باش قرار داشتند. آن روز هم آن طور سپری شد. از آن روز به بعد هر روز تعدادی از مزدوران رجوی به طرف ما می آمدند و فحش می دادند و می رفتند. به ما می گفتند شما مزدور هستید ما خانواده نداریم پدر و مادر ما مسعود و مریم رجوی است!! وقتی به آنها می گفتم خب بابای مرا بیار خودش این حرفاها را بزند ، می گفتند ما از طرف آنها آمدیم از اینجا بروید آنها شما را نمی خواهند!!.

مجاهدین

 ما خانواده ها در آن شرایط دیگر درمانده شده بودیم. همانطور که گفتم یک بار ویزا را تمدید کرده بودیم و دولت عراق دیگر تمدید نمی کرد و باید بر می گشتیم. یک ماه در هوای سرد و بارانی با شکم گرسنه زیر فحش و دشنام و سنگ باران مجاهدین خود فروخته بسر کردیم بدون این که یک لحظه صورت پدرم را ببینم ناچار عازم ایران شدیم.

در راه ایران هیچ کس حال حرف زدن نداشت. به خودم می گفتم وقتی برگشتم خانه به مادرم چه بگویم؟ بگویم در این یک ماه چکار کردیم؟ جواب مادر و مادر بزرگم را چه بدهم؟ خسته بودم نه این که جسمی بلکه روحی خسته بودم. پدر خوب و مهربانم دلم برای دیدار دوباره تو تنگ شده ، هنوز که هفت سال از آن ماجرا می گذرد خاطرات تلخش از ذهنم نرفته است. در این هفت سال خانه خریدم ، ماشین خریدم ، صاحب همسر و فرزند دختر شدم ولی تو هنوز نیامدی؟ با تمام داشته هایم باز پشت من خالی ست. هنوز دلم می خواهد که باشی و سرم برای یک بار هم که شده روی پاهایت بگذارم و تو نوازشم کنی.

فرهاد ربیعی

بابای عزیزم حالا که شما را به آلبانی بردند و از این زندان به آن زندان منتقل شدی اگر خاطرات مرا می خوانی بدان که هنوز چشم به در دوختم که یک روز برگردی و رهای مرا که الان هشت ماهه است در آغوش بگیری و فکر کنی دوباره متولد شدم و صاحب فرهاد دیگری شدی.

ادامه دارد …

لینک مرتبط :

گفتگوی سایت نیم نگاه با آقای فرهاد ربیعی ـ ساکن اردبیل ، فرزند (آقای برات ربیعی تحت اسارت فرقه رجوی در آلبانی) ـ قسمت شش

درباره ی آرش رضایی

مدیر وبسایت خبری، تحلیلی نیم نگاه

همچنین ببینید

مصاحبه اختصاصی با آقای بهمن اعظمی، نجات یافته از فرقه رجوی در آلبانی

مصاحبه اختصاصی با آقای بهمن اعظمی، نجات یافته از فرقه رجوی در آلبانی

تیرانا، آلبانی Sunday, November 12, 2017 مصاحبه اختصاصی بنیاد خانواده سحر با آقای بهمن اعظمی …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *