92 بازدید
خاطرات من در فرقه مجاهدین خلق _ قسمت اول و دوم

خاطرات من در فرقه مجاهدین خلق _ قسمت اول و دوم

خاطرات من در فرقه مجاهدین خلق – قسمت اول و دوم

مالک بیت مشعل (نجات یافته از اسارتگاه فرقه رجوی در آلبانی)

هشتم اکتبر ۲۰۱۸

این بار میخواهم سرگذشت خودم و چگونگی پیوستن به فرقه ضد انسانی مجاهدین خلق را برای شما بازگو کنم.
من هیچ رابطه یا شناختی از سازمان مجاهدین نداشتم و حتی آشنایی حداقل هم با مناسبات و دیدگاه های سیاسی این سازمان نداشتم و در حال تلاش برای خودم و خانواده ام بودم و از اینکه در میهنم ایران زندگی می کردم بسیار راضی و خرسند بودم و اگر سختی هم بود با امید به خوشی ها آسان می شد.
این شرایط می گذشت تا یک روز با یک نفر در ایرانشهر آشنا شدم ، درست ابتدای نوروز و اول فروردین ۱۳۸۰ بود. فرد مورد نظر رابط سازمان مجاهدین بود و بعدها متوجه شدم که نقش پیک را برای فرقه مجاهدین بازی می کند و افراد معرفی شده توسط این فرقه را به عراق می برد.

بعد از دو هفته آشنایی با این فرد ، او پی برد که من قصد رفتن به خارج از کشور از طریق پاکستان را دارم ، او در این فاصله از فرقه مجاهدین هم صحبت می کرد و خوبی های آنها را بیان و ستایش می کرد و من گوش می دادم. تا اینکه یک روز گفت من یک راه حلی برای رفتن تو به اروپا دارم ، پرسیدم چگونه؟

وی گفت من ابتدا شما را به پاکستان می برم و به سازمان مجاهدین معرفی می کنم و آنها تو را به صورت قانونی از پاکستان به عراق می برند و بعد از سه ماه بگو می خواهم به فرانسه بروم و هوادار شما باشم و آنها تو را به اروپا می فرستند خیلی سریع و قانونی و نه اینکه قاچاقی باشد و به این ترتیب راحت به اروپا می روی.

خاطرات مالک بیت مشعل (نجات یافته از اسارتگاه فرقه رجوی در آلبانی)

من عمق ماجرا را نمی فهمیدم و حرف های فرد رابط سازمان مجاهدین را باور کردم، هر چند که او خود را کامل معرفی نکرده بود. ما با یکدیگر از ایرانشهر به پاکستان رفتیم. یک شب در هتل بودیم و روز بعد او من را به یک نفر دیگر تحویل داد که اسم مستعار او محسن بود. او هم بلوچ بود و به زبان انگلیسی ، پاکستانی  و بلوچی مسلط بود. با هم رفتیم به یک آپارتمان ، فکر کنم طبقه سوم بود ، وقتی وارد شدیم چند نفر دیگر هم آنجا بودند. با آنها سلام و احوالپرسی کردم به نظر می رسید که آنها زودتر از من به دام افتاده بودند، چرا که  یک هفته بعد از آنجا رفتند. دیگر فقط من و یک نفر دیگر مانده بودیم. کم کم در آن تنهایی برای ما فیلم های سازمان و سخنرانی های مسعود رجوی و مریم رجوی را می گذاشتند تا بیشتر آشنا بشویم. خلاصه بعداز سه هفته گفتند که مدارکم آماده شده است و به عراق خواهیم رفت. ابتدا به اردن رفتیم و سپس به سمت بغداد.

دو نفر به استقبال ما آمدند. آنچنان از ما استقبال کردند و خودمانی گرم گرفتند مثل اینکه سال هاست ما را می شناسند. هرکس این استقبال آنها را می دید ، می گفت حتما این دو نفر از اعضای خانواده آنها هستند. من ازاین استقبال خیلی صفا کردم و با خودم گفتم اینها همان آدم هایی هستند که من دنبالشان می گشتم.

ما آن شب به مقری در بغداد رفتیم و روز بعد به سوی محلی که آنها اشرف صدا می کردند، رفتیم. دوم اردیبهشت بود. یادم آمد که همین یک ماه قبل اول عید درایران بودم، یاد کوچه پس کوچه های خیابان های شهرم افتادم. کمی دلم گرفت ولی فکر آینده و سرنوشت و زندگی بهتر من را آرام می کرد. به سمت اشرف در حال حرکت بودیم، آن موقع اشرف هنوز برای من غار و یک قلعه تو در تو و بن بست نشده بود، دوست داشتم زودتر به آنجا برسم ، ببینم کجاست. تا اینکه به اشرف رسیدیم. دم درب آدم های مختلفی با لباس فرم های یکسان در حال نگهبانی بودند همه دست تکان می دادند و لبخند می زدند، آنها هم مثل اینکه من را سال های سال است می شناسند، من هم برای آنها دست تکان می دادم و لبخند می زدم. شاید لبخند آنها به دلیل حضور در فرقه معنی دار بود، ولی من از ته دل لبخند می زدم.  ولی نه آنها می دانستند رجوی چه سرنوشتی را می خواهد برای ما رقم بزند و نه من. گفتند باید ابتدا برویم محلی که اسمش پذیرش و ورودی نام گرفته بود.

نقض حقوق اساسی و بنیادین انسانها در تشکیلات رجوی

پرورش خبرچین و جاسوس

وقتی ما به در ورودی سازمان مجاهدین رسیدیم، شب برای ما جشن گرفتند و قبل از آن ما را صدا کردند و لباس فرم سبز ارتش آزادیبخش دادند. در واقع جشن برای لباس های ارتش آزادی بخش بود ونه ما. بعد از این جشن – ما به مدت سه هفته در قسمت ورودی سازمان بودیم و در این فاصله یک سری نوارهای ویدئویی و فیلم های عملیات های نظامی ارتش آزادیبخش را نشان می دادند. به موازات آن در این مدت هم نیروهای امنیت آنها برای بازجویی از ما می آمدند و نفر به نفر صدا می زدند و سوال و جواب می کردند که بالاخره ما کی هستیم واقعا با آنها هستیم یا نه.

بعد از سه هفته ما را از  قسمت ورودی به قسمت پذیرش برای آموزش فرستادند. از این تاریخ یعنی سوم خرداد ۱۳۸۱ آموزش های تشکیلاتی شروع شد و کتاب ها و فیلم هایی را به ما برای مطالعه می دادند که کاملا فرد را تحت تاثیر قرار می داد ، بویژه فیلم هایی ویدئویی که انسان را اسیر احساسات خود می کرد و کاملا مغز و فکر را ما را در یک مسیر خاص کانالیزه می کردند. باورکنید من که هیچ دشمنی با دولت ایران نداشتم به یک دشمن درجه یک تبدیل شدم و چیزی شدم مثل خود اعضای سازمان مجاهدین ، در صورتیکه من با هدف رفتن به خارج و سر و سامان دادن به زندگی ام در این مسیر افتاده بودم.

در تاریخ ۱بهمن ۱۳۸۰، بعد از سه ماه آموزش تشکیلاتی گفتند برای وارد شدن به “انقلاب ایدئولوژیک” باید به مقر دیگری که اسمش را پذیرش ۸۲ گذاشته بودند، بروم. وقتی مرا آنجا بردند دیدم تعداد دیگری که مثل من فریب داده بودند ، آنجا بودند.

مسئولین پذیرش گفتند باید زن و زندگی را طلاق بدهید. در یک لحظه احساس عجیبی به من دست داد به خودم گفتم که دیگر من خلاصی از اینجا ندارم و حسابی توی چاه افتاده ام مگر اینکه بمیرم تا از اینجا خلاص بشوم. ما هم به ناچار باید کاغذهایی را پر می کردیم و تایید می کردیم که که طلاق ایدولوژیکی بقول خودشان انجام دادیم. مسئولین سازمان مجاهدین همیشه از انسانیت در بحث های ایدئولوژیکی می گفتند و بعد ها هم آن روی سکه را نشان می دادند که باید در نشست های مغزشویی تحت عنوان ”دیگ” و ”عملیات جاری” باید شرکت می کردیم و پروژه خوانی می کردیم. جوهر این نشست های مغزشویی تحقیر و سرکوب خود و همچنین دیگران بود. آنها در این نشستها بین نفرات – دشمنی ایجاد میکردند تا ما نسبت به همدیگر و بر علیه همدیگر خبرچینی کرده و گزارش علیه یکدیگر بنویسیم و بخوانیم. در واقع ما را به خبرچین و جاسوس یکدیگر تبدیل کرده بودند که باید در طول روز و شب دنبال موضوعی برای خبرچینی و جاسوسی از دوست و همرزم خودمان بگردیم تا روز بعد در نشست مغزشویی گزارشی به مسئول نشست تحویل دهیم. ما در این نشست ها از ریزترین ویژگی های فردی و شخصیتی آدم ها ، بویژه در حوزه مسائل جنسی ، پرده بر می داشتیم و در جمع می خواندیم. من علیه دیگری و دیگر علیه من  تا بدین وسیله به قول مریم رجوی پاک و طاهر شویم.

ادامه دارد …

سایت نجات یافتگان در آلبانی

لینک های مرتبط :

مصاحبه بنیاد خانواده سحر با مالک بیت مشعل (نجات یافته از اسارتگاه فرقه رجوی در آلبانی) ـ قسمت دوم

از اردوگاه اشرف تا اردوگاه پناهندگی ـ تشویق به خبرچینی از دوستان و همرزمان در تشکیلات مجاهدین ـ قسمت پنجم

خاطرات سیروس غضنفری (عضو سابق ارتش آزادیبخش و مجاهدین خلق) ـ دارودسته رجوی ارتش خصوصی صدام حسین ـ قسمت نهم

سراب آزادی – خاطرات مریم سنجابی (عضو سابق شورای رهبری مجاهدین خلق) – قسمت اول

خاطرات ناصر شیردم (عضو سابق فرقه مجاهدین) ـ فضای ترس و رعب و وحشت در درون مناسبات مجاهدین خلق ـ قسمت شانزدهم

لینک کوتاه: http://www.nimnegah.org/farsi/?p=38130

درباره ی آرش رضایی

مدیر وبسایت خبری، تحلیلی نیم نگاه

همچنین ببینید

عمر بر باد رفته در اردوگاههای مجاهدین خلق … قسمت پنجم

عمر بر باد رفته در اردوگاههای مجاهدین خلق … قسمت پنجم

عمر بر باد رفته در اردوگاههای مجاهدین خلق … قسمت پنجم خاطرات علی امانی (عضو …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *