هنر و سینما
160 بازدید
خاطرات سیروس غضنفری (عضو سابق ارتش آزادیبخش و مجاهدین) ـ نقض حقوق انسانی اسرای ایرانی ـ قسمت هفتم

خاطرات سیروس غضنفری (عضو سابق ارتش آزادیبخش و مجاهدین) ـ نقض حقوق انسانی اسرای ایرانی ـ قسمت هفتم

خاطرات سیروس غضنفری (عضو سابق ارتش آزادیبخش و مجاهدین) ـ نقض حقوق انسانی اسرای ایرانی ـ قسمت هفتم

اعمال ننگین مسعود رجوی هرگز از خاطرم نمی رود!

تصمیم سازمان در مورد اسرا

سازمان مجاهدین چه به اسرای خودش و چه اسرای پیوسته را با این دید نگاه می کرد که اینها نفراتی هستند که فقط در نزد ما هستند اما با ما نیستند بنابر این حرف هایی به اسرا می زدند که واقعیت نداشت و چون نمی توانستند حرفشان را اثبات کنند مجدداً خودشان را کنار می کشیدند و می گفتند ما هر کاری برای شما ازجمله حفظ جان شما کردیم و شما نیز نسبت به سازمان تعهد دارید!!

دیدگاه بعدی سازمان در مورد اسرا این بود که اینها انسانهای دست دوم هستند مانند زمان برده داری!! از این رو بود از اسرایی که نزد آنها بودند فقط برای کارهای اجرایی استفاده می کردند و با آنها مثل یک کارگر رفتار می کردند از طرف دیگر چون می دانستند اگر راه باز باشد و یا کسی پیدا شود از این نفرات حمایت کند اینها نزد سازمان ماندگار نیستند به همین خاطر همیشه شرایط را با تبلیغات منفی و مسموم کننده علیه اسرای آزاد شده که در جمهوری اسلامی بودند رعب آور می کردند و می گفتند آنهایی که نزد ما بودند و رفته اند اعدام شده اند و یا در زندان ها به سر می برند و از طرف دیگر به کسانی که اسیر بودند و به ایران بازگشته اند نیز هیچ امکاناتی داده نشده و خیلی از آنها یا معتاد شده و یا شرایط جامعه باعث شده دست به خودکشی بزنند ،

این تبلیغات را به این خاطر می کردند که جلوی اسرایی که نزد آنها بودند را بگیرند تا به کشور خودشان باز نگردند. مسعود رجوی در یک نشست جمعی گفته بود: شما به اینها (اسرا) به عنوان یک نیروی انقلابی یا مجاهد نگاه نکنید بلکه به آنها فقط به عنوان نیروی کار نگاه کنید و از آنها استفاده کنید!

رهبر یک سازمان با چنین دیدگاهی می خواست از ما اسرا به عنوان برده استفاده کند و می دانست که اگر شرایط داخل تشکیلات را کمی شل کند و یا برای آنها یعنی اسرا در خارج شدن از سازمان کمک کنند همه آنها جدا می شوند ولی به این خاطر همیشه نشست های طولانی و خسته کننده می گذاشت تا بتواند از اینها تعهد بگیرد و چون اغلب نفرات در نشست جمعی حوصله شان سر می رفت به این خاطر دنبال امضا کردن سریع تعهد بودند تا نشست زودتر تمام شود.

سیروس غضنفری (عضو سابق ارتش آزادیبخش و مجاهدین)

اگر به سوابق موجود در سازمان نگاه کنیم انقلاب را برای همین اسرا اعلام کرد و گفت این انقلاب برای اردوگاهی ها می باشد و درمان درد شما همین انقلاب (ایدئولوژیک) است!! و هر چی بعد از این پیش آید به پای انقلاب می کشانند حتی اگر یکی می گفت سر مسائل استراتژیک با سازمان حرف دارم و یا در تشکیلات به یکی از مسئولین انتقاد دارم سریعاً به نفر می گفتند مشکل تو «زن» است نه خط مشی تشکیلات سازمان!! از این رو با زدن مارک به نفرات سعی می کردند راه را ببندند چنانکه در نشست طعمه سال ۸۰-۷۹ مسعود رجوی برای اسرا مارک لمپنیزم ( lompenizm) «لات گری» را بکار برد و گفت علت اختلال در تشکیلات، شما اردوگاهی ها هستید. این زمانی بود که نفرات با سابقه ای ۱۳ یا ۱۴ ساله در تشکیلات بودند و بعد از آزادی اسرا در سال ۶۹ این حرف ها زده شد یعنی شما اردوگاهی ها را که در درون تشکیلات تا امروز حفظ کردیم و خواهیم کرد شما یک “لات” بیش نیستید و تا امروز هم برای سرنگونی دیر کردیم فقط به خاطر شما بوده است و امروز هم رفتار شما این را نشان می دهد که در مریم ذوب نشده اید!

بگذریم که ما خودمان می دانستیم و سعی می کردیم این کلمه را آنها خودشان به زبان بیاورند و بگویند شما اردوگاهی ها. چرا که ما با این القاب سرافراز بودیم به این خاطر هم تلاش کردیم خودمان را برای یک روز آن هم بیان واقعیت حفظ کنیم تا ماهیت سازمان را یک روز در مقابل ملت ایران افشا کنیم که چطور با انسانها برخورد می کنند که در مناسبات درون تشکیلاتی از هزاران ارزش صحبت می کنند ولی واقعیت در پشت صحنه یک چیز دیگر است.

سران فرقه فکر می کنند نفرات این حقارت را درک نمی کنند که دید سازمان نسبت به اردوگاهی ها چگونه است ولی ما از روز ورود فهمیدیم که این ها به بالاترین نفر خود در باره ی اردوگاهی ها چه گفتند که رفتارها را چگونه و با چه روشهایی با ما (اسرا) تنظیم کنند تا ما متوجه بی اعتمادی سازمان نسبت به نفرات اسرا و یا بی اعتمادی در تشکیلات نشویم و فقط در انجام کارهای اجرایی به این نفرات (اسرا) اعتماد می کردند و آن هم با یک نفر برادر یا خواهری که مورد تأیید خودشان بود که با آنها همراه بود و این مسئله رفته رفته صدای اردوگاهی ها را درآورد که اگر ما اردوگاهی هستیم چرا ما را برای انجام کارهای اجرایی تنظیم می کنند. به عنوان مثال برای مأموریت ها از اردوگاهی ها استفاده نمی کردند و برای اینکه رد گم کنند در پشتیبانی از آنها استفاده می کردند و می گفتند کار شما ارزش بیشتری از آنها دارد چون شما بی نام و نشان کار می کنید و این مسأله ادامه داشت تا اینکه در مأموریت های راهگشائی از نفرات اردوگاهی که مورد اعتماد بود استفاده کردند و این باعث شد یک شکاف در درون تشکیلات ایجاد شود چون که اردوگاهی ها در مأموریت ها تسلیم دولت شدند و دولت بعد از مدتی آنها را آزاد کرد و این آزادی باعث شد بچه ها متوجه برخورد دولت با اسرای موجود در سازمان بشوند و این برخورد ، تبلیغات سازمان را که طی سالها در مورد ایران گفته بودند که دولت ایران اسرا را زندانی و یا اعدام کرده نقش بر آب کرد و بعد از این اساساً نام افراد دستگیر شده را اعلام نکردند که اگر مورد سؤال قرار گرفتند در این باره جوابی ندهد و دستگیری این بچه ها و آزادی آنها آنقدر برای مسعود تلخ بود که دیگر هیچ اردوگاهی را از جاده مرزی به سمت ایران نمی گذاشتند وارد شود.

این مطلب آنقدر تلخ بود که فکر می کنم مانند یک زهر بود. بعد از این مأموریت ها در یک نشست رده بالاها مسعود گفته بود من از اول به شما گفته بودم اینها نفراتی هستند که به سازمان وصل نمی شوند و یا بالاتر از آن حرف مریم بود که در نشستی دیگر گفت ما باید با شما چکار کنیم که شما دست از یکسری کارها بردارید؟ منظور از یکسری کارها فرار و یا دستگیر شدن و یا فشار تشکیلاتی بر روی سازمان بود که مریم آن را سر بسته بیان کرد.

دنیای مدرن و تفکر ماقبل مدرنیته مجاهدین خلق

مسعود رجوی اردوگاهی ها را لمپن (lompen) اعلام کرد و با این مارک زدن به اسرا می خواست آنها را سرشکسته کند و با این دید به آنها رده تشکیلاتی داد. تا اینکه بعد از دو ماه رده تشکیلاتی اسرا را یک پله پایین آورد و اینگونه توانست مجدداً در درون تشکیلات این نفرات را در حصار دیگران قرار دهد و حصار هرگز نمی شکست. نفرات را در کار اجرائی کاملاً قبول داشتند و خودشان هم می گفتند که اگر شما نباشید کارهای دستگاه میخوابد ولی آنها را در رده ای که بتوانند از این رده اجرایی در بیایند قرار نمی دادند و برای بازی دادن ذهن ها هر از گاهی چند نفری را در تشکیلات بالا و پایین می کردند اما بیرون از کمپ ، نفرات مورد تأیید خودشان را هم قبول نداشتند طوری که گاهاً به زبان می آوردند شما به درد داخل می خورید منظور از داخل این بود که شما فقط در کمپ آزادید و بیرون از کمپ شما یک اسیر بیش نیستید ، اگرچه خودمان می دانستیم اسیر آنها شده ایم و این برای ما واضح و روشن بود اما همه یکدست نبودند که این را درک کنند و همگی یک صدا به زبان بیایند که ما را آزاد کنید و یا از این بی اعتمادی ها نسبت به ما دست بردارید و این باعث شد سالیان سال در آن کمپ اشرف بمانیم بدون هیچ آزادی ، حتی قرآن خواندن برای ما یک مشکل بود. موقعی که ما را در حال خواندن قرآن می دیدند، می گفتند تو از دست «جیم» (جیم یعنی دستگاه جنسیت) به این کتاب رو آورده ای و باید که انقلاب کنی!! و اگر انقلاب کنید شما هم دست از این کتاب دست برمی دارید و با این ترفند می خواستند نفر را درگیر خود کنند تا از مسائل بیرون غافل باشد.

در سازمان دو چیز مشخص مورد تأیید بود یکی نداشتن اعتبار و دیگری نداشتن آگاهی، اگر این دو مورد را در کسی می دیدند از او مثال می زدند که چطور در انقلاب حل شده ولی افسوس که این فقط حرف بود و واقعیت چیز دیگری بود ، بی اعتباری را در آنجا چنان توصیف می کردند که نفرات خودشان به این مسئله برسند که هیچ چیزی از خودشان ندارند ، حتی اعتبار خانوادگی را هم از نفرات سلب می کردند تا نتوانند از پشتیبانی خانوادگی استفاده کنند. چنین مسائلی باعث می شد نفر به حرف های آنها تره خرد نکند و به این نفر مارک “روی پای خود ایستاده” می زدند که اطرافیان این طور برداشت کنند که این رهبری را قبول ندارد و با منطق و ایده خود حرکت می کند و چون آنها واقع گرا بودند و زیر بار حرف هیچکس نمی رفتند و در تشکیلات با چنین نفراتی برخورد کردن سخت بود به آنها این مارک را می زدند چون سازمان بر روی منطق سوار نبود و می خواست همه چیز را بر نفر تحمیل کند تا فرد را خرد و تحقیر کند و این سیاست در سازمان های بسته و فرقه گرا رواج دارد. ضمنا کسانی که در قرارگاه های سازمان در عراق خانواده داشتند حق صحبت با زن و فرزندشان را نداشتند و این امر برای آنها تحمیل شده بود!! طوری که خیلی ها نمی خواستند مجدداً مارک های تحقیرآمیز به آنها زده شود که تو سالیان سال است در اینجا هستی هنوز بین خود و سازمان چیزی انتخاب نکرده ای! و با این گونه مارک زدن به نفرات باعث شده بودند آنها به خانواده خودشان عاطفه نشان ندهند.

مکانیزم تهی کردن انسانها در تشکیلات رجوی داستان تلخی دارد. انسانها را از اعتقاداتشان دور می کردند طوری که نفرات تشکیلات به اعتقاد و باورهای خود دشمن می شدند. و یا از اعتقادات مذهبی نفرات سوء استفاده می کردند اما ما آگاه بودیم که آنها از احساسات مذهبی و اعتقادی ما استفاده ابزاری می کنند تا ما را سرکوب کنند به همین خاطر این اشراف و آگاهی ما باعث شد تا از باورها و افکار خود زده نشویم بلکه بیش از گذشه به آن چنگ زنیم و در اعتقادات خود استوارتر باشیم.

آزادی بیان یک جمله مقدس است اما در سازمان وجود ندارد. مسئولین در نشست ها از این مفهوم استفاده می کنند تا بچه ها را تخلیه کنند و از دیدگاه درونی نفرات باخبر باشد. از این شیوه برای نامه نگاری هم استفاده می کنند و می گویند نامه نوشتن به خانواده از نظر سازمان تضاد ندارد ولی در عمل از این طریق به نفر مارک می زنند که تو هنوز نخ وصلت را قطع نکرده ای و به خانواده وصل هستی!! سازمان با دیدگاه خود نخ وصل به خانواده را دشمن هر فرد می دانست و به همین خاطر در نشست ها تلاش می کردند بگویند هرکسی نخ وصل خود را با خانواده قطع نکرده در واقع به مریم (رجوی) وصل نیست و این مسئله به نفرات القا شده بود واین طرز فکر در تئورهای فرقه ای است که می گویند هر کسی باید در رهبر خود غرق شود و همه چیز خود و سایر انسانها را فدای آن رهبر کنند و با این دیدگاه نفرات را از نوشتن نامه منع می کردند و آنها ناچار می شدند که دیگر نامه وغیره… درباره خانواده خود و یا به دوست خود ننویسند. سران سازمان اغلب به نفرات تشکیلات می گفتند شما شکل را حفظ کنید به مرور زمان به محتوا می رسید و آن محتوا مریم بود که می باید وصل می شدی و از طرفی هم نامه افراد را د رتشکیلات می خواندند اگر از سازمان نام می بردی و یا به مریم اشاره می کردی آن نامه برای ارسال به آدرس خانواده می رفت ولی اگر در نامه فقط احساس خود را برای خانواده ابراز می کردی آن نامه هرگز ارسال نمی شد. حتی اگر روی خانواده هم تاثیر مثبت از نظر سازمان می گذاشت باز ارسال نمی شد و موقع پیگیری به دروغ می گفتند ما نامه را ارسال کردیم اما رژیم نمی گذارد به دست خانواده برسد!! و بدین ترتیب نفرات را از ارتباط با خانواده مانع می شدند و طوری در قالب جمله های دلسوزانه و فریبکارانه به نفرات القا می کردند که شما با این کار می خواهید خانواده خودتان را از طرف جمهوری اسلامی زیر فشار بگذارید و نفرات هم فکر می کردند آنها نامه را ارسال کرده اند و دولت جمهوری اسلامی نامه را به بستگانشان نداده است.

اعضای فرقه رجوی در کمپ اشرف

دیدار با صلیب سرخ

وقتی دولت عراق مبادرت به تعویض اسرا می نمود در دو مرحله تعدادی از اسرا اقدام به مراجعت به ایران کردند بلافاصله سازمان اقدام به برگزاری نشستهای توجیهی برای تبلیغات نمود تا جلوی این کار گرفته شود ، در این نشست ها فیلم های پراکنده ای از چند اعدام نمایش داده شد که ادعا گردید مربوط به اعدام همین نفرات برگشتی است.

چون ما با دنیای بیرون و خارج از تشکیلات ارتباط نداشتیم به صحت و سقم این موضوع نمی توانستیم واقف شویم. در این فضای مسموم تبلیغاتی نهایتاً من ماندگار شده و فکر کردم در فرصت دیگر و بهتری به ایران باز گردم.

ولی این یک خیال بود که دیگر هیچ موقع بدست نیامد. در این گیرودار متوجه شدم سازمان مبادرت به زندانی کردن نفرات خودش که مقیم کشورهای اروپایی هم بودند کرده و آنها در زندان قرارگاه اشرف بازداشت هستند.

در سال ۱۳۷۱ وقتی صلیب سرخ برای دیدار اسرای حاضر به مقر سازمان مجاهدین در عراق آمد در یک نشست تبلیغاتی توسط مهدی ابریشمچی توجیه شدیم که صلیب سرخ فقط می خواهد بفهمد وضعیت زندگی شما چگونه است و کمک دیگری نمی تواند برای شما بکند چرا که در حیطه شرح وظایف او نیست و به نفرات گفت شرایط ایران را در برخورد خیلی بد با اسرا را هم که بهتر می دانید …. من توصیه می کنم برای تصمیم تان بیشتر فکر کنید و آینده خود را به اعدام و زندان متصل ننمائید.

من این وضعیت را یک فرصت طلائی می دیدم ولی موقع ملاقات دو مشکل متصور بود اول اینکه فرصت ۵ دقیقه بود و درثانی به اینکه واقعا نمایندگان صلیب سرخ هستند اعتماد کافی نداشتم ، زیرا وقتی در اردوگاههای اسرای عراقی صلیب حضور می یافت با مترجمان خودشان و به دور از مسئولین عراقی با ما حرف میزد ، اما در این ملاقات مترجم از خود سازمان مجاهدین بود.

وقتی نوبت به من رسید نفر صلیب سرخ از من سوال کرد آیا حاضر به رفتن به ایران هستی؟ و دوست داری در اینجا بمانی؟ من جواب دادم راه حل سوم را از شما می خواهم ولی مترجم وسط حرف پریده و گفت به این دو سوال می توانی جواب دهی. بعد از آن مجالی هم پیدا نشد و این فرصت نیز از دست رفت.

دیگر امیدی به صلیب سرخ نداشتم و چشم انتظار کمکهای دیگر بودم. بعداً متوجه شدم صلیب سرخ برای تک تک ما کارت شهروندی در عراق داده است و سازمان آن را به ما نداد. حتی سازمان موقع جداشدنم نیز به آن اشاره ای نکرد. بعد از این ملاقات ما در کارهای درجه دو مثل مکانیکی و سرویس ماشین آلات ، خودروها و آشپزخانه بکار گمارده شدیم.

ادامه دارد…

لینک های مرتبط :

خاطرات سیروس غضنفری (عضو سابق ارتش آزادیبخش و مجاهدین) ـ درگیری با پیشمرگان کرد عراقی ـ قسمت ششم

خاطرات ناصر شیردم (عضو سابق فرقه مجاهدین) ـ فضای ترس و رعب و وحشت در درون مناسبات مجاهدین خلق ـ قسمت شانزدهم

دنیای تاریک و سیاه مجاهدین ـ همکاری با رژیم مستبد صدام و کشتار شهروندان و پیشمرگان کرد عراقی ـ قسمت بیست و هفت

خاطرات آقای کریم غلامی (عضو سابق ارتش آزادیبخش و مجاهدین ـ ساکن آلمان) ـ خلع سلاح مجاهدین و آغاز تنافض های ذهنی کادرهای تشکیلاتی ـ قسمت بیست و نهم

لینک کوتاه: http://www.nimnegah.org/farsi/?p=36105

درباره ی آرش رضایی

مدیر وبسایت خبری، تحلیلی نیم نگاه

همچنین ببینید

عمر بر باد رفته در اردوگاههای مجاهدین خلق … قسمت سوم

عمر بر باد رفته در اردوگاههای مجاهدین خلق … قسمت سوم

عمر بر باد رفته در اردوگاههای مجاهدین خلق … قسمت سوم خاطرات علی امانی (عضو …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *