1,012 بازدید
"همسران وفاداري"ـ قسمت اول

“همسران وفاداری”ـ قسمت اول

“همسران وفاداری”

فرشته مهدیان (ساکن خرم آباد ، لرستان) همسرغلامعلی میرزایی، اسیر در فرقه ستیزه جوی رجوی.

نویسنده: راحله ایران پور ـ استاد دانشگاه ساکن شیراز، خواهر (محمد رضا و احمد رضا ایران پور تحت اسارت فرقه ستیزه جوی مجاهدین در آلبانی)

ارسال به سایت نیم نگاه

تارهای موی فرشته نقره گون گشته بود.

چهره اش طراوت جوانی را از دست داده بود و نگاهش شور اولین نگاه را…

آه… اولین نگاه، وقتی که  درچشمان  غلامعلی تلاقی کرده بود و چیزی گویی جایی در کانونی ترین نقطه از قلبش لرزیده بود و طعم شیرین اولین عشق را چشیده بود.

ای مهر، ای عشق ، با  زنان چه می کنی که این گونه وفادارانه سال های انتظار را بر دوش های ظریف و زنانه شان می کشند و دم بر نمی آورند.

 فرشته تنها هجده سال داشت که پا در خانه مردش نهاد. رؤیای داشتن فرزندانی بسیار در سر می پرورانید و خانه ای که هیاهوی بازی کودکانشان در فضایش بپیچد. دلش قُرص قُرص بود که تکیه برکوهی زده است و در زیر سایه ی مهر مردی نشسته است که همواره در کنار او خواهد ماند.

تنها نوزده سال داشت و ده روز به اولین  سال روز ازدواجشان مانده بود  که علی به دنیا آمد، در آخرین ماه تابستان  و  صدای گریه هایش کانون خانه را گرم نمود.

غلامعلی  در طول دوران بارداری و سال اول پس از ازدواج همواره ماموریت بود و بیش ازنه ماه در کنار همسرش نبود. و پس از تولد هم علی تنها بیست و هفت روزه بود که پدر پا در راه جبهه نهاد.

او نمی خواست از نوزادش جدا شود اما  دشمن بعثی بر دامان میهن  دست تطاول گشوده بود و شرف و کیان ایران در خطر بود.
و این گونه بود که غلامعلی با طرح لبخندی در خاطر از چهره ی کوچک و معصوم  نوزادش  راهی جبهه شد.

فرشته تنها ماند با نوزادی در آغوش و حجمی از دلتنگی و اضطراب در سینه.

فرقه رجوی

چشمان  فرشته همواره بر در بود تا قاصدی نامه ای بیاورد یا این که قامت بلند مردش سرافرازانه در چهار چوب آن نمایان شود.

اما…دریغ، قاصد آمد ولی نه با نامه ای از غلامعلی و نه با خبری خوش از باز آمدنش زیرا غلامعلی در تاریخ یازدهم مهرماه پنجاه و نه  به اسارت نیروهای ارتش عراق در آمده بود.

از آن زمان گویی زندگی بار سنگینش را بیشتر بر گرده های فرشته فشرد. رنج دلتنگی و تاریکی و ابهام آینده  از یک سو و مسؤولیت بالاندن  کودکی که پدر را می طلبید از سوی دیگر.

سوال های علی با دیدن پسری که  دست در دست پدر در خیابان راه می فت با قلب و روح فرشته بازی می کرد… مادر جان، پدر من کجاست؟ من پدر ندارم؟ چرا با ما زندگی نمی کند؟ چرا من  مانند دوستانم خواهر یا برادری ندارم؟

و فرشته هر بار به او نوید می داد که علی جان پدرت مسافرت است او روزی نه چندان دور  باز خواهد آمد و تو را در آغوش خواهد کشید.
در تمام آن روزهای سخت تنهایی امید همواره دستگیر فرشته بود، امید به پایان جنگ و بازگشت اسرا به آغوش خانواده ها…

روز موعود رسید، ابر تیره جنگ کنار رفت و خورشید دل افروز صلح چهره نمود.

تبادل اسیران انجام شد و مردم ، کوچه ها و محله ها را برای آمدن آزادگان آذین بستند.

در همین روزها ، برادر فرشته که جانباز و مجروح جبهه های نبرد بود حال وخیمی داشت ، قلب فرشته از یک سو در رنج از بیماری برادر و از دگر سو در تلاطم و شور از امکان بازگشت همسرش بود.

برادرش زندگی را تاب نیاورد و به دیار باقی شتافت. یک پای فرشته در مراسم عزاداری بود و پای دیگرش درخانه برای تدارک آمدن همسرش پس از  یازده  سال.
شوق دیدار دوباره غلامعلی و چشیدن شهد وصال تحمل هر دردی را ممکن می کرد.

چراغ ها و ریسه ها بر در و دیوار محله نور می پاشاندند و می رقصیدند و آمدن غلامعلی را انتظار می کشیدند.

علی و عمویش برای استقبال از پدر به مرز خسروی رفتند اما هر چه انتظار کشیدند و نام نوشته شده به خط درشت  و عکس پدر را به اسیران آزاده نشان دادند جز یک چیز نشنیدند ، او باز نخواهد آمد…

فرشته نمی دانست که بر سر راه کاروان اسیران، راهزنی نابکار و خائنی ناجوانمرد نشسته است تا زندگی ها به یغما برد و شوق ها و شورها بخشکاند.

علی و عمو باز گشتند ، با کوله باری از اندوه بر شانه و این خبر که غلامعلی  و عده ی دیگری از اسیران جنگی ، با خدعه و فریب و وعده و وعید تندیس دروغ و تزویر، مسعود رجوی، از اردوگاه اسرا به مقر اشرف برده شده اند.

غلام علی ها نمی دانستند که برای نجات خود از اردوگاه های غیرقابل تحمل صدام نابکار خود را با دست خود به زندانی مخوف تر  افکنده اند و در قفس دیو بدسیرت برای سالها اسیر خواهند ماند.

علی اکنون یازده ساله بود.

فرشته چه باید می کرد؟ انتظار تا با کی ادامه داشت؟ پایان این قصه چگونه رقم می خورد؟

کسی نمی دانست و فرشته راهی جز صبر نمی جست. گاه می شد که بزرگتر ها پس از گذشت چند سال از بازگشت اسرا به وطن او را نصیحت می کردند و می گفتند : فرشته دلت برای جوانیت بسوزد، به جوانی خود رحم کن. تو چه کرده ای که باید زهر گزنده و تلخ دوری و تنهایی را همواره در کام داشته باشی؟ بیا و از همسرت غیابی جدا شو و ازدواج دیگری بکن. اما فرشته سرباز می زد زیرا نمی خواست فرزندش در زیر سایه ی کسی جز  پدر بزرگ شود.

همه ی راه ها برای رسیدن به غلامعلی مسدود بود، بهانه های کودکی علی اکنون به سؤال های پخته تر دوران نوجوانی تبدیل شده بود : مگر می شود مردی خانواده اش را دوست داشته باشد و این همه سال دوری و بی خبری را تحمل کند؟

آنها که پدرم در چنگشان اسیراست چه کسانی هستند؟ مرامشان چیست؟

فرشته که خود نیز مانند علی گرفتار سرنوشتی ناخواسته شده بود و همواره او و فرزندش با انگشت اتهام و ملامت  مردمان بیخرد پیرامونشان به خاطر پیوستن شوهرش به گروهکی بدنام  رو به رو بودند ، جوابی برای سوال های پیچیده ی علی نداشت و نمی دانست این خلا بزرگ  را چگونه پر کند.

قلعه اشرف

سرانجام در سال هشتاد و دو دوران سیاه صدام ملعون به سر آمد و با تشکیل دولت جدید و باز شدن مرزها گویی دری از امید بر قبل خانواده های اسیران فرقه رجوی گشوده شد.

اولین گروه از نجات یافتگان از زندان رجوی پلید کسانی بودند که سالها شکنجه را به خاطر خواستشان به جدایی از آن تشکیلات، چه در درون مقرً اشرف و چه در زندان های رژیم بعثی تحمل کرده بودند.

همان ها که هسته مرکزی نهادی خیرخواهانه شدند با هدف کمک به دیگر دربندان فرقه رجوی.

آنها با مراجعه به خانواده ها از احوال اسیرشان خبر می دادند و به سؤال های مبهم آنها پاسخ.

بالاخره فرشته و علی دانستند که چرا پدر برای دیدار آنها یا دست کم ، گرفتن خبری از ایشان اقدام نمی کرد.

قواعد غیر انسانی و عجیب و غریب حاکم بر تشکیلات رجوی که ازدواج ، داشتن رابطه عاطفی و فکر کردن به زن و فرزند را گناهی نابخشودنی می دانست و جرمی سنگین و این که گاه به دروغ به اسیران دربند می گفتند خانواده شما توسط نیروهای امنیتی داخل ایران سربه نیست شده اند، تا اعضای دربند  امیدی برای جدایی از تشکیلات و بازگشت به ایران نداشته باشند.

فرشته علی را  پس از سال ها انتظار برای دیدار با پدر راهی عراق کرد.

سال هزار و سیصد و هشتاد و هفت بود. در وجود علی آتش اشتیاق  اولین دیدار با پدری که هرگز ندیده بود زبانه می کشید و فرشته نیز قرار از کف داده منتظر خبری بود که علی از دیدارش با پدر بیاورد…

اما دریغ، ارباب فرقه می دانست که دیدار با عزیز و جگر گوشه همان و میل پریدن از قفس هم همان…

آن نوزاد بیست و هفت روزه دیروز ، اکنون از مرز  بیست و هفت سالگی  گذشته بود که به اشرف رسید و تقاضای ملاقات با پدر را کرد.

 اما امان و داد که باز هم به در بسته خورد، بعد از  گذشت  این همه سال تنها با یک جمله روبه رو شد: پدرت نمی خواهد تو را ببیند…

گویی که آسمان پتکی شد و بر سر علی فرود آمد و حجم اندوه راه بر نفس هایش بست. اصرار و خواهش علی راه به جایی نبرد و با دادن این خبر به مادر ، خون در رگان فرشته  یخ زد…

این مرام نا آشنا با هیچ قاعده ی از پیش شناخته بشری سازگار نبود.

جداشدگانی که پس از این واقعه به میهن بازگشتند گفتند که اربابان فرقه و دشمنان عشق و مهر با غلامعلی گفته بودند که این یک فریب بزرگ است و شخص ملاقات کننده فرزند تو نیست بلکه از نیروهای وزارت اطلاعات ایران است!!!

اما فرشته  هرگز کوتاه نیامد ، او عزم خود را برای نجات همسرش و رساندن پسرش به بزرگترین آرزوی زندگیش جزم کرد و از همان ابتدا در جمع خانواده های متحصن بر پشت سیاج های قلعه اشرف حضور یافت و مدت چهار سال به طور مستمر در آنجا ماند و تقاضای ملاقات با همسرش را تکرار کرد اما حتا یک بار هم موفق به دیدار نشد.

مسعود رجوی و ااسرتگاه فرقه مجاهدین در آلبانی

اکنون سال عمر فرشته از  پنجاه گذشته  است  و روزهای جوانی برای همیشه رخت بر بسته است ، علی چند سالی است که ازدواج کرده است.

فرشته مشکلات معیشتی بیشمار خود را با کار و تلاش پشت سر گذاشته است و در خانه ای که حاصل رنج و کار و بی کسی هایش است  و با چنگ و دندان آن را بنا کرده است به همراه فرزند و عروسش زندگی می کند.

علی نام آور خانواده شده است و مرد زندگی مادرش.

انتظار هنوز پایان نیافته است و چند ماهی است که اسیران از عراق به آلبانی منتقل شده اند اما غبار  بیش از سی و شش سال  دوری و انتظار نتوانسته است بر  نقش و تصویر غلامعلی در قلب و خاطر فرشته  بنشیند و او هنوز صبورانه چشم در راه  مردی است  که روزی برای دفاع از وطن و ناموسش در اولین سال ازدواجشان از پیش او رفت ، چرا که  فرشته تمثالی از عشق و وفاداری است…

لینک های مرتبط :

http://www.nimnegah.org/farsi/?p=22211

مادران دلتنگی

http://www.nimnegah.org/farsi/?p=21918

“خواهران انتظار” … قسمت سوم

عشق و وفاداری

لینک کوتاه: http://www.nimnegah.org/farsi/?p=22314

درباره ی آرش رضایی

مدیر وبسایت خبری، تحلیلی نیم نگاه

همچنین ببینید

نامه آقای احمد نعمت الهی به برادرش (حسین نعمت الهی اسیر فرقه مجاهین خلق در آلبانی)

نامه آقای احمد نعمت الهی به برادرش (حسین نعمت الهی اسیر فرقه مجاهین خلق در آلبانی)

نامه آقای احمد نعمت الهی ـ ساکن آباده ، استان فارس ارسال به سایت نیم …

یک دیدگاه

  1. ماه منیر ایران پور

    بخدا که فقط خواندم و اسک ریختم. ما خانواده ها مظلومیم چون هم درد و داغ فراق داریم و هم باید سرزنش ها و سرکوفت های بی خردان را تحمل کنیم… عجب صبری خدا دارد … اگر من جای او بودم…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *