هنر و سینما
2,710 بازدید
افراطی گری

سعید شاهسوندی (عضو سابق مرکزیت مجاهدین خلق) : ادای دین به مجید شریف ‌واقفی یا دسته گل به تقی شهرام

تهران، بیست و چهارم اکتبر ۲۰۱۴

سایت مهندس لطف الله میثمی

اول فروردین ماه ۱۳۹۳، تراب حق‌شناس نوشته‌ای را باعنوان «ادای دین به مجاهد شهید مجید شریف‌واقفی» منتشر کرد. از عنوان آن نوشته چنین برداشت می‌شد که می‌خواهد به حق پایمال‌شده شهدایی چون مجید شریف‌واقفی، مرتضی صمدیه ‌لباف و محمد یقینی و چندین شهید و قربانی دیگر اعتراف کند. خوشحال شدم که سرانجام پس از ۴۰ سال کاری را می‌خواهد انجام دهد که همسر عزیز مصر در سوره یوسف پس از چند سال انجام داد و گفت «الان حصحص الحق». (حالا حق روشن شد) وقتی خواندن نوشته تراب را برایم ادامه دادند، به نظرم رسید که او هنوز در این باره در جاده توجیه قدم می‌زند و اگر در مورد مجید و مرتضی به‌ گمان خود شائبه‌هایی داشتند ولی چرا نامی از ترور محمد یقینی نبرده است و چرا و چرا و…

چرا پس از ۴۰ سال اسناد مربوط به مبارزات ملت ایران را در اختیار مردم نمی‌گذارند و چرا بقیه اسناد را منتشر نکرده است.

من در کتاب‌های خود به نام‌های «از نهضت آزادی تا مجاهدین» و «آنها که رفتند» به کارهای مشترکی که با تراب داشتم اشاره زیادی کرده‌ام به‌ویژه پس از خرداد ۱۳۴۲ تا ۳۰ آذر ۱۳۴۲٫ در زندان‌های مختلفی هم که بودم آرزوی نیک‌فرجامی برایش داشتم.

خواستم مطلبی درباره نوشته تراب بنویسم و از او بخواهم که تا عمری باقی است حق مطلب را منصفانه ادا کند ولی سزاوار آن دیدم که با سعید شاهسوندی که در مقطع ۱۳۵۴ و در متن آن جنایت سازمان‌یافته قرار داشت و از قربانیان آن رخداد بود، این کار را با مشاهدات مستقیم و دریافت‌های خود انجام دهد و خوشبختانه او در مقاله‌‌ای باعنوان «ادای دین به مجید شریف‌واقفی یا دسته گل به تقی شهرام» این کار را انجام داد که تقدیم خوانندگان می‌شود.

تقی شهرام در مقطعی به ناشایست در موضع رهبری سازمان مجاهدین خلق قرار گرفت. او با تکیه بر جای، «جان‌»های شیفته‌ای چون حنیف و سعید و بدیع‌زادگان، تحت‌تأثیر سلطه‌طلبی‌های فردی و توهمات و رؤیاهای کودکی چپ (چپی که ظاهراً قصد بزرگ‌شدن و بلوغ نداشت) موجب ریختن خون‌های بسیار و موجد واکنش‌های راست‌روانه‌ اجتماعی شد که کمی بعد سر خود او را نیز بر باد داد.

چندی پیش مقاله‌ای باعنوان «ادای دین به مجاهد شهید مجید شریف‌واقفی» به قلم آقای تراب حق‌شناس در فضای مجازی منتشر شد.

متأسفانه تراب را هرگز از نزدیک ندیده‌ام اما درباره او چه در دوران مبارزه مسلحانه علیه شاه، یعنی زمانی‌که عضو خارج از کشور سازمان مجاهدین خلق ایران بود (۴۹ تا ۵۴) و چه سال‌های بعد که عضو اثرگذار جریان مارکسیستی موسوم به مارکسیست ـ لنینیست و سپس زمانی که عضو رهبری سازمان پیکار شد و سرانجام زمانی که بعد از اعلام تعطیلی یا انحلال سازمان پیکار، با شماری دیگر، سایت جدید را راه انداخت، بسیار خوانده و شنیده‌ام.

اگرچه مدت زمان طولانی است که با تراب حق‌شناس اختلاف‌نظر سیاسی و ایدئولوژیکی دارم اما برای او به خاطر یک عمر «تلاش و کوشش» در راه آنچه آزادی و عدالت اجتماعی می‌داند (یا می‌نامد) و به‌ویژه به خاطر مواضع روشن و انسانی‌اش درباره ستم و تجاوز تاریخی به مردم محروم فلسطین، «احترام و ارزش قائلم» و این را جدا از اختلافات ذکرشده می‌دانم.

با این پیشینه ذهنی، وقتی مقاله تراب حق‌شناس را درباره یاری که خاطره سال‌ها رزم مشترک و به‌خصوص تصویر آخرین لحظه دیدارش برایم همیشه زنده و راهگشاست دیدم بسیار علاقه‌مند و کنجکاو شدم که آن را با دقت بخوانم.

می‌دانستم تراب‌ حق‌شناس زبان عربی را از دیربار به‌خوبی می‌داند و آگاه است که کلمه «دین» به معنای «وام» و «ادای دین» به معنای بازپرداخت بدهی و وام است و کسی «ادای دین» می‌کند که خود را «مدیون» یعنی «وامدار» بداند.

از این‌رو امیدوار شدم که تراب حق‌شناس هرچند با تأخیری بسیار طولانی (۳۹‌سال) قفل سکوت و تأیید یا تأیید و سکوت را شکسته می‌خواهد با اذعان به «حقی که پایمال‌شده» وام‌های تاریخی را که سالیان داز بر دوش دارد» بازپرداخت کند و خود را از سنگینی آن وارهاند.

«وام» و حقی که بازپرداخت آن نه به صورت بازپرداخت خونبها به شخص مجید شریف‌واقفی یا خانواده او و نه حتی به خانواده سیاسی او بلکه ادای دین و حق‌شناسی نسبت به مردم و تاریخ ایران است (تراب و رفقایش می‌توانند به‌جای مردم بخوانند خرده‌بورژوازی.

مردمی که در یک مقطع از تاریخ مبارزاتی خود با آن جنایت سا زمان‌یافته نیرو و سازمان سیاسی و مبارزات محبوب خود را قاتل منفور(۱) خویش یافته و به سرعت از آن فاصله گرفتند.

انتظار داشتم که ادای دین… تراب حق‌شناس حداقل اذعان به «نا بهنگام» بودن ضربه‌ای باشد که مسیر جامعه ایران را درست در بحرانی‌ترین و سرنوشت‌سازترین مرحله،‌ دگرگون کرد. نیروی مترقی محبوب و سازمان‌یافته‌ای را که پتانسیل رهبری حداقل مشارکت در رهبری داشت، نابود و از صحنه خارج کرد. انتظار داشتم نوشته تراب حق‌شناس، گرامیداشتی باشد نه‌تنها نسبت به خون به‌ناحق‌ ریخته‌شده مجید شریف‌واقفی، محمد یقینی(۲) و مرتضی صمدیه لباف، بلکه عذر تقصیری باشد نسبت به عبدالرضا منیری جاوید، لیلا زمردیان،‌ فرهاد صفا، محمد اکبری آهنگران، برادران الفت و بیش از صدها(۳) جان‌شیفته دیگر. کسانی‌که در آن «جنایت سازمان‌یافته» به فرمان پرچمدار (تقی شهرام) و عاملیت گوش به فرمان‌های او در خون خود غلتیدند یا به فرمان او آواره و در به‌ در رها شدند تا طعمه گرگ‌های ساواک و شکنجه‌گاه‌ها گردند.(۴) اینها و بسیاری انتظارات دیگر بعد از خواندن و بازخواندن نوشته تراب حق‌شناس بی‌پاسخ و بی‌جواب ماند.

مجاهدین خلق

به نظر من نوشته تراب، نادقیق، ناروشن و ناقص، توجیه‌گرانه و از همه مهمتر، «ناصادقانه» است. من خوب می‌دانم که اینها ادعا و اتهامات کمی نیست. بنابراین سعی می‌کنم آنها را اثبات کنم.

در اولین سطر از نوشته تراب با بی‌دقتی و خطای فاحشی روبرو می‌شویم که تا زمان نوشتن این سطور تصحیح نشده است. او می‌نویسد: اردیبهشت ۱۳۵۴ بود که دیگر از بغداد پایگاهمان را به دمشق منتقل کرده بودیم که از رادیو ایران خبر کشته‌شدن مجاهدی به‌نام مجید شریف‌واقفی را به دست همرزمانش شنیدیم. یکی از کسانی که دستگیر شده بود و اعتراف می‌کرد.. مجاهد شهید محسن خاموشی بود.»

تاریخ مصاحبه‌ای که تراب حق‌شناس ادعا می‌کند از «رادیو ایران» و بعد از انتقال به دمشق شنیده، نه در اردیبهشت ماه، بلکه در ۲۰ مرداد ۱۳۵۴ است. ذکر همزمانی دو حادثه با هم یعنی انتقال تشکیلات از بغداد به دمشق و شنیدن خبر کشته‌شدن مجید شریف‌واقفی از رادیو ایران، علی‌القاعده باید امکان خطا را کاهش دهد. چون، چنان انتقالی بسیار مهم است، یک‌بار اتفاق افتاده و نباید تاریخ آن را فراموش کرد. کشته‌شدن مجاهدی به دست همرزمانش نیز حادثه تکان‌دهنده و منحصر به فردی است که از کنار آن هم نمی‌توان مانند خواندن اخبار صفحه حوادث سرسری گذشت و تاریخش را فراموش کرد. به‌خصوص که عضو آن سازمان هم باشی.

پس چرا تراب این تاریخ‌ها را درست ذکر نمی‌کند؟ فاصله میان این دو تاریخ بیش از سه ماه می‌باشد. سه ماهی که سرنوشت سازمان را تغییر داد.

می‌شود گمانه‌زنی کرد که تراب حق‌شناس آن‌گونه که می‌نویسد، ماجرا را نه از طریق رادیوی رژیم و مصاحبه محسن خاموشی بلکه از طریق کانال‌های تشکیلاتی و قبل از علنی‌شدن ماجرا شنیده باشد. در این صورت تکلیف درآمیختن دو تاریخ ترور شریف (۱۶ اردیبهشت) و مصاحبه خاموشی در تلویزیون رژیم (۲۰ مرداد) چه می‌شود؟

باز هم می‌شود گمانه‌زنی کرد که چون تراب حق‌شناس قبل از اعلام این مسئله از جانب رژیم از آن باخبر بوده، اکنون به خاطر کم‌کردن بار مسئولیت فردی خویش، آن دو تاریخ را درهم‌آمیخته است. اینها البته گمانه‌‌زنی است، ولی توضیح درباره آن برعهده تراب حق‌شناس است.

به تاریخ‌های زیر توجه کنید تا در ملایم‌ترین حالت «بی‌دقتی مفرط» نویسنده را از همان سطر اول متوجه شوید:

«۱۶ اردیبهشت ۵۴ حوالی ساعت سه بعدازظهر، مجید شریف‌واقفی با وحید افراخته و بهرام آرام قرار داشت. مجید در این ملاقات می‌خواست به نمایندگی از ما اعلام موجودیت کند و خود را نماینده جریان اصیل مجاهدین خلق ایران بداند. یک ساعت پیشتر من با او در حوالی چهارراه مولوی قرار داشتم. او قرار بود سر قرار همسرش لیلا زمردیان (آذر) برود و همراه با او به قرار بهرام آرام و وحید افراخته برود.»

بر سر قرار، شریف‌واقفی توسط تیری که حسین سیاه‌کلاه از روبرو و وحید افراخته از پشت، به سر او شلیک می‌کنند، کشته می‌شود. عاملین ترور هنگام تجمع مردم خود را ساواکی معرفی کرده و با تهدید اسلحه از مردم می‌خواهند که متفرق شوند. جسد مجید در پتوی از قبل آماده‌شده‌ای پیچیده می‌شود و در بیابان‌های اطراف جاده مسگرآباد، توسط حسین سیاه‌کلاه و محسن خاموشی با چندین کیلو ماده آتش‌زا (کلرات پتاسیم) و چندین لیتر بنزین به آتش کشیده می‌شود تا اثری از جنایت باقی نماند.

پیش از این، مجید شریف‌واقفی یکی از سه عضو مرکزیت و مسئول شاخه کارگری سازمان بود.

ساعت هشت شبِ همان روزی که مجید کشته و سوزانده شد، طرح مشابهی برای مرتضی صمدیه‌لباف به اجرا درمی‌آید. در اینجا نیز افراخته عامل اصلی است. او در حین صحبت دو تیر یکی به صورت و دیگری به شکم مرتضی شلیک می‌کند اما برخلاف مورد مجید، در اینجا با عکس‌ا‌لعمل و تیراندازی متقابل مرتضی، طرح ترور و سوزاندن او تحت عنوان «خائن شماره دو» شکست می‌خورد.

مرتضی در میان دو تیغه برنده «نارفیقان» قاتل و ساواک به بیمارستان مراجعه و سعی می‌کند با عادی‌سازی، طرح دعوا و چاقوکشی درمان شود. ساواک متوجه شده و همان شب مرتضی زخمی و تیرخورده در چنگال ساواک است. در حالی که رد بسیاری از خانه‌های پایگاهی «نارفیقان» را دارد. چرا که آنها با اطمینان از کشته‌شدن او خانه‌ها را تخلیه نکرده بودند. این اطلاعات تا سه ماه و نیم بعد یعنی تا دستگیری افراخته لو نمی‌رود.

۱۰ روز بعد، من که «خائن شماره سه» بودم در فرار از دست «نارفیقان» بعد از چهار سال زندگی مخفی به دام ساواک افتادم (۲۶ اردیبهشت۵۴). «نارفیقان» از دستگیری من هم بی‌خبرند با این همه کلیه ردهایشان سالم ماند.

وحید افراخته، بعد از این ترور و احراز شایستگی به جای مجید به عضویت کمیته مرکزی درآمد.

بعد از دستگیری، من و مرتضی را در بهداری کمیته مشترک با هم روبرو کردند و ما از همان لحظه اول با طرح نقشه‌ای بسیار هوشیارانه و زیرکانه در تدارک فرار برآمدیم. ما علی‌رغم اینکه اطلاعاتی از حدود خانه‌های پایگاهی پرچمدار، بهرام آرام و شماری دیگر داشتیم و علی‌رغم اینکه ما را کشته و ترور کرده بودند، بر اساس تعالیم سازمانِ خرده‌بورژوایی! که به آن تعلق داشتیم و دگماتیسم مذهبی! که به آن باور داشتیم، حتی در آن زمان نیز اختلافات را «درون خلقی» دانسته و حاضر به لودادن «نارفیقان» به ساواک نشدیم.

ششم مرداد ۵۴، افراخته همراه محسن خاموشی توسط گشتی‌های کمیته مشترک دستگیر شدند. شب هنگام هر دو را به کمیته آوردند. در این موقع من و مرتضی در یک سلول بودیم (سلول ۲۰، بند سه، کمیته مشترک ضدخرابکاری). بعد از چند ساعت که صدای فریاد و شکنجه‌های آنها به گوش رسید هر دو شکستند. افراخته از شکست زبونانه فراتر رفت، «بازجو» شد.(۱)

اولین اعتراف افراخته، در مورد صمدیه و شرکت او در ترور سرتیپ زندی‌پور رئیس کمیته مشترک ضدخرابکاری بود. افراخته بعدها از اینکه فاصله میان قرارش با بهرام آرام کوتاه بوده و او نتوانسته باعث دستگیری وی شود افسوس می‌خورد.

شکنجه‌های صمدیه لباف و من از همان زمان آغاز شد و من او را دیگر جز با زنجیر بر دست و پای در فاصله میان دو بازجویی و شکنجه ندیدم. مقاومت صمدیه و وفاداری او حتی نسبت به اسرار «نارفیقان» چنان بود که تهرانی (بهمن نادری) بازجوی معروف که قبل از دستگیری افراخته، بازجوی صمدیه و من بود، موقع راه رفتن صمدیه و برخاستن صدای زنجیرهای دست و پای او با لحنی احترام‌آمیز به من می‌گفت: نگاه کن! اولیس دارد راه می‌رود.

مهرماه ۱۳۵۴ «بیانیه اعلام مواضع ایدئولوژیک سازمان مجاهدین خلق ایران» به قلم پرچمدار (تقی شهرام) منتشر شد. در این بیانیه مجید خائن شماره یک، مرتضی صمدیه‌لباف خائن شماره دو و من خائن شماره سه هستم.

در مقدمه «بیانیه اعلام مواضع…» پرچمدار می‌نویسد: «با اعدام خائن شماره یک، او به سزای خیانت‌هایش رسید. در حالی که خائن شماره دو توانست از مهلکه جان سالم به در ببرد، اما به چنگ پلیس افتاد…»

بیانیه در بخش پی‌نوشت‌ها می‌افزاید: «… خائن شماره دو مرتضی صمدیه‌لباف نام دارد که توانست در حین اجرای حکم اعدام، از دست ما بگریزد اما به چنگ پلیس افتاد. وی به احتمال بسیار زیاد از طرف دشمن نیز به دلیل شرکت در یکی دو واقعه نظامی از جمله شرکت در واقعه قتل اتفاقی کشته‌شدن مأمور ژاندارمری… که قصد بازرسی او را در مسجد هاشمی داشته (این وقایع لو رفته است) محکوم به اعدام خواهد شد.»

به این ترتیب افراخته در کمیته مشترک و پرچمدار در «بیانیه اعلام مواضع…» به لودادن صمدیه می‌پردازند. پرچمدار البته به دروغ مدعی می‌نویسد که (این واقعه لورفته است) حال آنکه تا قبل از آن ساواک از نقش صمدیه در ماجرای مسجد هاشمی و از شرکت او «در یکی دو واقعه نظامی» خبر نداشت (ازجمله ترور سرتیپ زندی‌پور رئیس کمیته مشترک ضدخرابکاری).

پرچمدار درچاپ نخستِ «بیانیه اعلام مواضع…» افراخته را «دژ تسخیرناپذیر» و صمدیه‌لباف را «در حال همکاری همه‌جانبه» با رژیم معرفی می‌کند. در چاپ‌های بعدی این قسمت‌ها حذف و به‌جای آن افزوده شد «در چاپ‌های گذشته بیانیه بنا بر اطلاعات اولیه، شواهد و قرائنی که در دست بود گفته شده بود که مرتضی صمدیه‌لباف با پلیس همکاری فعال داشته است. اخبار و اطلاعات بعدی که به‌دست ما رسیده نشان می‌دهد که گفته فوق درست نبوده است، بدین جهت در این چاپ آن را تصحیح کردیم.»

در نشر اینترنتی ۱۳۸۴ در سایت اندیشه و پیکار هم نشانی از آن مطالب اولیه نیست. حال آنکه تراب حق‌شناس قطعاً نسخه اولیه را که در همان زمان خارج شد، دارد. ملاحظه می‌فرمایید! بدون هیچ توضیح و پوزشی، ظاهراً به کمک یک پاک‌کن، صورت مسئله را پاک کرده‌اند. به این می‌گویند: راه حل انقلابی! و صادقانه!

باقی قضایا تا اعدام صمدیه در چهارم بهمن ۱۳۵۴، جز داستان تلخ بی‌انگیزگی و فروپاشی تمام‌عیار «دژهای تسخیرناپدیر» و «ببرهای تکامل‌یافته» یعنی همان پرورش‌یافتگان مکتب پرچمدار نیست و البته در کنار آن انحطاط سیستماتیک، مقاومت کسانی که پیش از این به‌عنوان خائنین شماره‌دار و یا دگم‌های مذهبی طرد شده بودند.

در ادامه ضربات، در تیرماه ۱۳۵۵ و نیز زمستان همان سال طرح «تعطیلی موقت سازمان» و تخلیه تمام خانه‌های پایگاهی به اجرا درآمد تا پرچمدار کبیر طبق معمول با قدرت! و قاطعیت! تمام عقب‌نشینی کند و میدان نبرد را به سوی پاریس ترک نماید. چرا که «دوران رکود» بود و او به عنوان کادر استراتژیک جنبش برای مرحله بعد باید حفظ می‌شد. کدام مرحله، معلوم نبود. یکی دو سال بعد هم توسط رفقایش از سازمان «اخراج» گردد.(۲)

یعنی کل ماجرای تکامل ایدئولوژیک و تحولات نوین گرچه هیاهوی بسیار بود اما نه برای هیچ بلکه برای نابودی سازمان مجاهدین خلق ایران و کشته، مجروح و شکنجه‌شدن صدها نفر، با نتایجِ اجتماعی ـ سیاسی و تاریخی فاجعه‌بار.

نوشته تراب حق‌شناس به هیچ کدام از موارد فوق کمترین اشاره‌ای نمی‌کند. پس ناقص و ناروشن است.

ماجرای گروه الکترونیک سازمان

تراب حق‌شناس درباره شریف‌واقفی می‌نویسد: «یکی از جلوه‌های فعالیت او انتشار «نشریه امنیتی ـ نظامی» است… جلوه دیگر از خدمات او دستکاری تکنیکی در رادیو ترانزیستوری عادی بود که سازمان می‌توانست با این وسیله معمولی پیام بی‌سیم‌های گشتی ساواک را شنود کند… در چارچوب روابط و همکاری با سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران این وسیله در اختیار رفقا قرار گرفته و مورد استفاده آنها نیز بود. متأسفانه در حمله‌ای که به یکی از پایگاه‌های رفقای فدایی صورت گرفت این وسیله شنود به دست ساواک افتاد و از آن زمان ساواک موج‌های بی‌سیم خود را به کلی عوض کرد.»

حق‌شناس در این مورد نیز، هم نادقیق و هم ناقص سخن می‌گوید. او تنها نیمه‌ای از حقیقت را می‌گوید.

«بیانیه اعلام مواضع…» درباره مجید می‌نویسد: «نام خائن شماره یک؛ مجید شریف‌واقفی فارغ‌التحصیل رشته برق دانشگاه صنعتی بود. …او از همان ابتدا با نوعی انزواطلبی فردگرایانه از فعالیت‌های جمعی کناره می‌گرفت و به همین دلیل… پیشرفت‌های زیادی در زمینه کارهای درسی داشت… اما در کارهای تشکیلاتی چندان پیشرفتی نمی‌کرد…»

مجید معتقد بود که ما باید در مبارزه با ساواکِ تا دندان مسلح به امکانات تکنیکی مسلح شویم. تکیه‌کلامی داشت که خود بارها از وی شنیدم: «تکنیک در دست نیروهای انقلابی کاربردی دوچندان و مضاعف دارد.»

با چنین نگرشی بود که بسیار زودتر از پرچمدار و در دوران رهبری رضا رضایی، تحت نظر او «گروه الکترونیک» سازمان شکل گرفت. این گروه شامل مجید، زنده‌یاد عبدالرضا منیری جاوید و من بود. توضیح دستاوردها و سرنوشت «گروه الکترونیک» از حوصله این نوشته خارج است فقط اشاره می‌کنم که به کمک ابتکارات تکنیکی «گروه الکترونیک» که همگی هم ساخت خود ما بود ما بر ساواک و سیستم پلیسی او پیشی گرفته بودیم.

بیش از هزار آدرس از ساواکی‌ها و شکنجه‌گران لیست کردیم. علاوه بر مکالمات گشتی‌های کمیته، مکالمات تیم‌های تعقیب و مراقبت و نیز مکالمات اعضای کابینه و حتی بخشی از مکالمات دربار و مهمتر از همه گزارشات روزانه مناطق ششگانه ساواک تهران به ساواک مرکز را که به صورت تلفنگرام ارسال می‌شد شنود می‌کردیم.

بسیاری از گزارش‌هایی که به خارج از کشور ارسال می‌شد توسط ما بود و شخصاً مسئولیت مخدوش‌کردن اطلاعات دقیق و پاک‌کردن ردهایی را که ممکن است ساواک متوجه شود بر عهده داشتیم. سپس مطالب را میکروفیلم می‌کردیم و برای خارج از کشور می‌فرستادیم تا در رادیو میهن‌پرستان خوانده شود.

ما حتی خود را برای وضعیت بعد از لورفتن احتمالی دستگاه‌های شنود و تغییر سیستم مخابراتی ساواک پیشاپیش آماده کرده بودیم.

وضعیت در حدی بود که به نظر می‌رسید مرحله «تثبیت مبارزه در شهر» را پشت سر گذاشته‌ایم.

اما زخم خنجر جاه‌طلبی و قدرت‌طلبی پرچمدار چنان کرد که به فاصله کمتر از یک‌سال همه دستاوردها بر باد رفت. از کشته، پشته ساخته شد و ساواک کشته‌ها را جمع می‌کرد. آن‌چنان‌که دیگر جایی برای یک شب خوابیدن و شب را به صبح‌رساندن نیز نداشتند.

تراب حق‌شناس از لورفتن یک نمونه از دستگاه‌های شنود توسط رفقای فدایی می‌گوید که درست است اما ما دستگاه‌های دیگری داشتیم که هنوز لو نرفته بود و ساواک را شنود می‌کردیم.

آرش رضایی : مجاهدین خلق با تلقی فاشیستی از دین و سیاست مبدل به یک فرقه تبهکار و تروریستی شدند

آرش رضایی : مجاهدین خلق با تلقی فاشیستی از دین و سیاست مبدل به یک فرقه تبهکار و تروریستی شدند

بعد از ضربه به فدایی‌ها، مجید مطرح می‌کند که نمونه‌های پیشرفته دستگاه شنود را به فدایی‌ها بدهیم. پرچمدار مخالفت می‌کند و می‌گوید، آن را که دادیم لو دادند. این را هم لو می‌دهند. بعد از این جلسه، مجید با طنز تلخی به خود من گفت: «ببین! ما که خرده‌بورژوا هستیم حاضریم این دستگاه را به رفقای فدایی بدهیم ولی پرچمدار که نماینده پرولتاریاست حاضر نیست به سایر رفقای پرولترش کمک کند!» او با ذکر این مطلب استدلال کرد که مسئه «پرچمدار» ایدئولوژی نیست بلکه قدرت‌طلبی و رهبری‌طلبی است.

تعجب من از این است که تراب حق‌شناس به عنوان یکی از اعضای مؤثر سازمان در خارج کشور یا خودش مستقیماً اطلاع دارد یا از کسانی چون پوران بازرگان و دیگران باید شنیده باشد. او نقل‌قولی از پوران بازرگان دایر بر شُل و وِل نمازخواندن مجید را با جزئیات و تفصیل نقل می‌کند، اما ماجرای ندادن دستگاه‌های پیشرفته شنود به فدایی‌ها را یا به یاد نمی‌آورد! یا فراموش می‌کند!

در «پیام سازمان مجاهدین خلق ایران به دانشجویان مبارز خارج از کشور» به تاریخ دی‌ماه ۱۳۵۶ که رنگ و بوی نثر پرچمدار را دارد، از دستاوردهای تحول انقلابی! و تکاملی! در سازمان مجاهدین به فاصله یک‌سال بعد از ترور مجید خبر می‌دهد:

«… نقشه‌های پیشگیرانه از طرف رهبری (بخوانید پرچمدار) سازمان تنظیم شد. در هسته این طرح تخلیه تمام خانه‌های پایگاهی، انبارها و قطع و تغییر تمام ردهای ثابت… قرار داشت. در چنین شرایطی، لحظاتی در سازمان رسیده بود که حتی یک نفر از رفقای ما دارای یک اتاق کوچک پایگاهی نبود و در تمام سازمان و برای همه افراد حتی یک رد ثابت وجود نداشت. در چنین وضعیتی رفقا می‌بایست برای هر شبی که می‌خواهند به صبح برسانند چاره‌ای بیندیشند و راه ویژه‌ای انتخاب کنند. بسیاری از رفقا برای تمام‌کردن شب به شهرهای نزدیک و مسافرت‌های نیمه‌راهی می‌رفتند. در حین سفر می‌خوابیدند و نیمه‌شب مجدداً راه بازگشت را در پیش می‌گرفتند. در این میان صدها هزار تومان وسایل خانه، ابزار و وسایل تکنیکی و چاپ و سرمایه غیرقابل انتقال سازمان اجباراً از بین رفت و تمام برنامه‌ها و اقدامات در دستور سازمان تا فراهم‌آمدن پایگاه‌های جدید و حل مسئله امنیت کادرها و سازماندهی متناسب متوقف شد. گشتی‌های پلیس دیگر به‌طور اتفاقی عمل نمی‌کردند. عمده آنها در گروه‌هایی سازمان‌یافته بودند که هر یک به‌طور مشخص با استفاده از وسایل گوناگون، عکس، فیلم و عناصر شناسنده به‌دنبال یک یا دو فرد مشخص می‌‌گشتند. هر گروه از آنها اطلاعات زیادی درباره مشخصات ظاهری و همین‌طور مناطق تردد یا حتی شیوه راه رفتن افراد مورد نظر در دست داشت. رفیق بهرام آرام، عضو قدیمی و برجسته مرکزیت سازمان ما به همین ترتیب به شهادت رسید.»

این اعترافات را وقتی در کنار حمایت‌های اجتماعی، سیاسی، تشکیلاتی و مالی که پیش از این بی‌دریغ توسط مردم نثار «سازمان مجاهدین خلق ایران» می‌شد، قرار دهید آن وقت می‌توانید مقایسه کنید که کدام‌یک مردمی، مبارز و تکاملی بودند.

تراب حق‌شناس درباره همین مقطع زمانی می‌نویسد: «… در حالتی از جهل و سکوت رضایت‌آمیز دست و پا می‌زدیم… ضربات فزاینده رژیم ما را به نابودی کامل تهدید می‌کرد… دستاوردهای سازمان به‌ویژه در زدودن اندیشه مذهبی از ایدئولوژی سازمان و نیز تجربه و نقد مشی مسلحانه و حفظ سازمان را نمی‌توانستیم دست‌کم بگیریم. همه اینها موجب افتخار بود و هست.»

او از کدام دستاورد و زدودن اندیشه مذهبی از کدام سازمان می‌گوید؟ آیا منظور او از «دستاوردها» به‌ راه‌افتادن موج «جریان‌وار» و نه تک‌نمود از وادادگی، بی‌انگیزگی، فرار دسته‌جمعی اعضای مرکزیت، معرفی‌کردن خود به پلیس و در موارد متعدد خیانت و همکاری با پلیس است؟ آیا چنین دستاوردهایی موجب افتخار بود و هنوز هم هست؟

بنا به نوشته بیانیه اعلام مواضع… «در طول دو سال مبارزه ایدئولوژیک قریب ۵۰ درصد از کادرها مورد تصفیه قرارگرفته و بسیاری از کادرها از مواضع مسئول تا کسب صلاحیت‌های لازم کنار گذاشته شدند.» آیا این همان دستاوردی است که تراب حق‌شناس به آن می‌بالد و افتخار می‌کند؟

تراب حق‌شناس می‌نویسد: «منطقی که ما برای حل مشکلات درونی داشتیم… در شرایط مبارزه مخفی و بسیار خشنی که رژیم به مخالفان انقلابی خود تحمیل کرده بود اجازه هیچ کنجکاوی بیشتری نمی‌داد. اتهام تخریب سازمان که مرکزیت علیه افرادی که به اعدام محکوم کرده بود به حدی در نظر ما سنگین بود که اگر هم اقدام سازمان را نمی‌توانستیم هضم کنیم حداکثر سکوت می‌کردیم.» او می‌افزاید: «عضویت در یک سازمان انقلابی برای ما حکم «خانه خاله» را نداشت که اگر از یک چیزی خوشمان نیامد از آن قهر کنیم.»

به نظر من، برخلاف ادعای تراب حق‌شناس، برای بسیاری از نرم‌تنان به‌اصطلاح تکامل‌یافته، «سازمان» از قضا همان حکم «خانه خاله» را داشت چرا که در غیر این صورت به‌طور جدی حاضر به سؤال و اعتراض می‌شدند و در صورت لزوم هزینه‌های سنگین خروج یا اخراج از «سازمان» را هم می‌پرداختند.

هر «سازمان»، «حزب»، تشکیلات سیاسی و مبارزاتی، فی‌نفسه نه مقدس است و نه هدف، «وسیله» تحقق اندیشه و آرمان و در بیان مارکسیستی آن، وسیله تحقق خواسته‌های طبقه‌ای معین یا بخش معینی از جامعه است… وقتی حزب و سازمان از محتوای واقعی و تعریف‌شده خود تهی و از اهداف اولیه‌اش منحرف شود، نبود آن به ‌از بودنش است. انتقال بین‌الملل اول از اروپا به امریکا با پیشنهاد مارکس و انگلس، به منظور جلوگیری از رخنه آنارشیست‌ها به رهبری باکونین یکی از نمونه‌هاست.

تراب حق‌شناس می‌نویسد: «…کسانی به قصد توجیه افکار فرصت‌طلبانه خود خطاهای ما را که جدا از منطق جنگ ما با رژیم نبوده بزرگ می‌کنند و برای لجن‌مال‌کردن یکی از پاک‌ترین جریان‌های تاریخ معاصر سوء‌استفاده می‌کنند…»

من از ایشان می‌پرسم:

۱٫ «منطقِ جنگ با رژیم» چگونه اجازه می‌داد که برادر و رفیق سازمانی را که چه‌بسا بیشتر و پیشتر از شما درگیر نبرد با همان رژیم بود به صرف عدم‌پذیرش ایدئولوژی‌ای که شما به آن رسیده‌اید (به مکانیسم رسیدن و عمق ادراک از مارکسیسم فعلاً کار نداشته باشیم) خائن به خلق و مستحق اعدام و سوزاندن بدانید؟ و آیا برملاکردن چنان اتفاقاتی «لجن‌مال‌‌کردن» سازمان است؟

۲٫ سازمانی که والاترین کادرهای خود را بدون حضور متهم، بدون هیچ محکمه‌ای و بدون دادن حق دفاع از خود، مخفیانه می‌کشد و می‌سوزاند چگونه می‌تواند «یکی از پاک‌ترین جریان‌های تاریخ معاصر» نامیده شود؟ عضویت در چنان سازمانی چه افتخاری دارد که تراب حق‌شناس هنوز هم به آن می‌بالد؟

۳٫ شما که در تمام دوران مبارزه مسلحانه در خارج کشور به‌ سر بردید و به هیچ وجه در معرض شرایط مبارزه مخفی و بسیار خشنی که رژیم بر ما تحمیل کرد نبودید تا قادر به پرس‌وجو درباره اعدام کادر مرکزی نباشید.

۴٫ دیگر آنکه سنی از شما رفته بود، حنیف و سعید و بدیع‌زادگان و بسیاری از رهبران اولیه سازمان را دیده و با روش و منش آنان آشنا بودید. آیا وقتی عبدی (عبدالرضا نیک‌بین) یا افراد دیگر به هر دلیل موجه و غیرموجهی حاضر به ادامه راه نبودند آن هم در شرایطی که هنوز سازمان اعلام موجودیت نکرده و به‌اصطلاح در نطفه بود و میزان ضربه‌پذیری آن بسیار بالا بود، آنها دست به اعدام زدند یا به عکس در مراسم جشن عروسی او هم شرکت کردند؟ اگر یک هوادار تازه پیوسته به سازمان این را نمی‌دانست شما که می‌دانستید.

۵٫ مقصود شما از «پاک‌ترین جریان‌های تاریخ معاصر» کدام جریان است؟ اگر مقصود جریان پرچمدار است در این صورت چه احتیاجی به «ادای دین به شریف‌واقفی» دارید»؟ و چرا هنوز خاطره آن همچون خوره روح و وجدان شما را در انزوا می‌خورد؟

از حق نباید گذشت که تراب حق‌شناس برای ادای دین به شریف‌واقفی یک گام به پیش می‌نهد ولی از آنجا که ادامه طبیعی گام‌های بعدی برای او مشکل‌آفرین است در حالتی برزخی دو گام به عقب می‌نشیند. ریشه تناقضات نوشته او در اینجاست.

متلاشی‌کردن سازمانی مبارز، حتی سازمانی با پایگاه طبقاتی خرده‌بورژوایی در شرایط سلطه امپریالیسم و سرمایه‌داری وابسته، نامی جز فرصت‌طلبی و اپورتونیسم ندارد. همچنان که نابودکردن چنان نیرویی در راستای جاه‌طلبی و رهبری‌طلبی فردی، هیچ ربطی به «مبارزه پرشور طبقاتی» ندارد. این دعاوی دهان پر کن و توخالی را بگذارید برای همان نویسنده مقاله پرچم و بیانیه اعلام مواضعش.

تراب حق‌شناس می‌نویسد: «…ضربات فزاینده رژیم، ما را به نابودی کامل تهدید می‌کرد…» و من چاره‌ای ندارم جز اینکه متواضعانه داستانی را برای ایشان حکایت کنم.

در حکایت است که مردی زشت‌صورت شروع به نوازش کودکی کرد. کودک از وحشت شروع به گریستن کرد.

مرد زشت‌صورت سعی کرد با نوازش بیشتر، کودک را آرام کند. به او می‌گفت: نترس عزیزم چه کسی تو را ترسانده؟ تو از کی می‌ترسی؟ من اینجا هستم! از هیچ‌کس نترس!

عاقلی عبور کرد و چون وضعیت را دید خطاب به مرد گفت: عموجان! او از خود تو می‌ترسد. رهایش کن تا آرام گیرد.

حکایت ما نیز چنین است، رفیق عزیز! اگر هیچ‌کس نداند شما باید بدانید که زمینه‌ساز و فراهم‌کننده بستر «ضرباتی که شما را به نابودی کامل تهدید کرد» و درواقع نابود هم کرد، پرچمداری بود که هنوز هم او را «رفیق» می‌نامید.

پرچمدار کبیری که بعد از رسیدن به درک محضر مارکسیسم (بگذریم که چه مارکسیسمی) به جای خروج از سازمان مجاهدین و پیوستن به دیگر جریان‌های مبارزاتی آن ایام (نظیر چریک‌های فدایی) یا تأسیس جریان و سازمانی دیگر به تصاحب غاصبانه و خونبار سازمانی کمر بست که به‌دلیل ماهیت تاریخی و ایدئولوژیکی‌اش بسیاری موارد چتری اجتماعی، سیاسی، مالی، نظامی و تشکیلاتی برای سایر نیروهای مبارز بود.

رفقایی همچون شکرالله پاک‌نژاد در زندان و حمید اشرف در «گفت‌وگوها» بارها بر این نکته تأکید داشتند. تا نظر شما چه باشد!

با همکاری کامل افراخته و محمد توکلی‌خواه و شکست تمام‌عیار بسیاری از تکامل‌یافتگان، یک‌سال بعد بهرام آرام، قدیمی‌ترین عضو کمیته مرکزی و فرمانده نظامی سازمان نیز کشته شد. (۲۵ آبان ۱۳۵۵)

در آخرین نامه‌ای که از او به‌جای مانده و در روزنامه‌های آن زمان کلیشه آن منتشر شد عمق بحران‌های روحی و درون‌تشکیلاتی نشان داده می‌شود. بهرام آرام در یادداشت مورخ ۱۵ بهمن ۵۴ خود می‌نویسد:

«مطالبی در مورد جمع‌بندی مسئله انحراف شریف‌واقفی و اعدام انقلابی او فقط گاهاً در این مورد به فکر فرومی‌روم که آیا طرح گرایشات نامطلوب خودم در جلسات گروهی انتقاد از خود، چنین سرنوشتی را برای شخص من در برنخواهد داشت؟»

ملاحظه می‌فرمایید! فرمانده اصلی عملیات نظامی سازمان (طی سال‌های ۵۰ تا ۵۵) کسی که در بسیاری از مقاطع حساس و سرنوشت‌ساز حضور داشت، دچار چنان بحران درونی است که می‌ترسد طرح گرایش‌های نامطلوب‌(اش) در جلسات گروهی انتقاد از خود، سرنوشتی مشابه شریف‌واقفی را برای او رقم زند.

وقتی در قدیمی‌ترین و فعال‌ترین عضو رهبری چنان دل‌نگرانی و ترسی وجود داشته باشد تکلیف اعضا و هواداران بسیار روشن است.

در این ایام همزاد تاریخی «استبداد و دیکتاتوری»، یعنی «ترس» هم به درون سازمان رخنه کرده است.

بعدها، دو عضو مرکزیت با برجای‌گذاشتن یک نامه کوتاه حاکی از اختلاف‌ نظر با تقی شهرام و ترس از ترورشدن خود و همچنین پس از تحویل‌دادن سلاح‌ها و نارنجک‌ها و مهمات انفرادی خود، پا به فرار می‌گذارند و مدتی بعد سر از خارج کشور درمی‌آورند. (محسن طریقت و محمدقاسم عبدالله‌زاده)

همین کار توسط حسین سیاه‌کلاه دیگر عضو مرکزیت و قاتل شریف‌واقفی و محمد یقینی تکرار می‌شود.

خلاصه کنم: تقی شهرام در مقطعی به‌‌ناشایست در موضع رهبری سازمان مجاهدین خلق قرار گرفت. او با تکیه بر جای، «جان»‌های شیفته‌ای چون حنیف و سعید و بدیع‌زادگان، تحت‌تأثیر سلطه‌طلبی‌های فردی و توهمات و رؤیاهای کودکی چپ (چپی ‌که ظاهراً قصد بزرگ‌شدن و بلوغ نداشت) موجب ریختن خون‌های بسیار و موجد عکس‌العمل‌های راست‌‌روانه‌ اجتماعی شد که کمی بعد سر خود او را نیز بر باد داد.

سخن آخر! از نظر ما، خائنین شماره‌دار آن روز، هر عضو و حتی کادر رهبری مجاهدین و از جمله تقی شهرام می‌توانست و این حق را داشت که بر اساس انتخاب آزاد خود تغییر ایدئولوژی و تغییر مشی سیاسی و در نتیجه تغییر تشکیلات بدهد.

اما اینکه با شدیدترین نوع قهر و خشونت، یک تشکیلات سیاسی شناخته‌شده را که حتی بر اساس تعالیم مارکسیستی نماینده طبقه اجتماعی مشخصی است غصب کرده، رهبری و نیروهای وفادار به آن را کشته، سوزانده و آواره کوی، بیابان و گرفتار ساواک کنند و آن‌وقت کسی ۳۹ سال بعد از آن فاجعه بر آن حرکت نام «دستاوردی که موجب افتخار ما بود و است» بنهند، چیزی بیش از تراژدی است، کمدی است.

پی‌نوشت‌ها:

۱٫ توضیح این مطلب و مستندات آن به مقالات متعدد نیاز دارد.

۲٫ «پس از شکستن مقاومت‌ها و کارشکنی‌های رهبری… و پس از دریافت این واقعیت که رهبری به‌طور کامل راه خویش را از راه جریان سالم توده‌ای جدا نموده است، با تأیید قاطع اکثریت، عناصر اصلی این جریان (یعنی رهبری سابق) از سازمان اخراج گردیدند.» «تحلیلی بر تغییر و تحولات درونی سازمان مجاهدین خلق ایران»، نوشته سازمان پیکار در راه آزادی طبقه کارگر،.چاپ اول فروردین ۱۳۵۸، نشر اینترنتی اندیشه و پیکار، اردیبهشت  ۱۳۸۶٫

اندیشمندان و پژوهشگران علوم سیاسی معتقدند ، ماهیت تروریستی فرقه رجوی خدشه ناپذیر است

اندیشمندان و پژوهشگران علوم سیاسی معتقدند ، ماهیت تروریستی فرقه رجوی خدشه ناپذیر است

لینک کوتاه: http://www.nimnegah.org/farsi/?p=11229

درباره ی آرش رضایی

مدیر وبسایت خبری، تحلیلی نیم نگاه

همچنین ببینید

جابجایی اجباری اعضای فرقه رجوی از مقر گیتی در تیرانا به اردوگاه سوم

جابجایی اجباری اعضای فرقه رجوی از مقر گیتی در تیرانا به اردوگاه سوم

جابجایی اجباری اعضای فرقه رجوی از مقر گیتی در تیرانا به اردوگاه سوم نویسنده: محمد …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *