هنر و سینما
1,492 بازدید
میر طیرانی : واژگونی در کج وپیچ جاده لغزنده – بازخوانی تغییر ایدئولوژی در سازمان مجاهدین و تأسیس سازمان پیکار ـ بخش اول

امیر طیرانی : واژگونی در کج وپیچ جاده لغزنده – بازخوانی تغییر ایدئولوژی در سازمان مجاهدین و تأسیس سازمان پیکار ـ بخش اول

امیر طیرانی

چشم انداز ایران شماره ۸۵، سیزدهم ژوئیه ۲۰۱۴

در مهرماه ۱۳۵۴ بیانیه‌ای باعنوان «بیانیه تغییر مواضع ایدئولوژیک سازمان مجاهدین خلق ایران» که مارکسیست‌شدن سازمان را اعلام می‌داشت منتشر شد. بر مبنای این اعلامیه سازمان مجاهدین خلق که تا آن زمان سازمانی با ایدئولوژی اسلامی به‌شمار می‌رفت در مبانی اعتقادی خود تجدیدنظر کرده و با کنارگذاشتن مذهب، از این پس با ایدئولوژی مارکسیستی به فعالیت‌های خود ادامه می‌دهد. این اقدام در میان بهت و ناباوری نیروهای مبارز ایران اعم از مذهبی، ملی و مارکسیست با واکنش‌های زیادی روبرو شد و تقریباً همه نیروها آن اقدام را که به‌مثابه غصب یک سازمان محسوب می‌شد و شیوه‌های به‌کار گرفته‌شده را رد کردند. شاید بتوان گفت که تنها رژیم شاه و نیروهای امنیتی از آن استقبال کردند. اعلام مارکسیست‌شدن سازمان مجاهدین خلق، عملاً به معنای تأیید تبلیغات ساواک و رژیم شاه در مورد واژه مارکسیست اسلامی بود که نزدیک به چهار سال درباره آن غوغا به‌پا کرده بودند. رژیم شاه با مارکسیست اسلامی خطاب‌کردن مخالفان خود تلاش می‌کرد تا جعلی‌بودن هویت مبارزان و حقانیت رژیم سرکوبگر و ضدبشری خود را نتیجه بگیرد. عاملان این حرکت پس از انتشار بیانیه به مدت سه سال باعنوان پیشین یعنی: «سازمان مجاهدین خلق ایران» به فعالیت خود ادامه دادند. در مهر سال ۵۷ باعنوان: «بخش منشعب از سازمان مجاهدین خلق.م.ل»، یا بخش مارکسیستی- لنینیستی سازمان مجاهدین خلق ادامه فعالیت دادند و از بعد از پیروزی انقلاب، نام خود را به «سازمان پیکار در راه آزادی طبقه کارگر» تغییر دادند.

در این نوشتار که در چند بخش ارائه خواهد شد، نگاهی اجمالی به سیر و روند این حرکت از ابتدا تا پایان حیات سازمان پیکار خواهیم داشت. ابتدا و برای ورود به بحث اشاره‌ای فهرست‌وار به تغییرات کادر مرکزی سازمان تا روی‌کارآمدن عاملان کودتا و تغییر ایدئولوژی سازمان می‌شود. در بخش اول باعنوان کودتا و غصب، حول سه محور، تغییر ایدئولوژی، مارکسیست‌سازی اعضای سازمان و سرانجام تصفیه مخالفان، روند وقوع کودتا توسط گروه شهرام ـ آرام و غصب سازمان بررسی شده است. در بخش دوم تحولات سازمان مارکسیست‌شده مجاهدین خلق تا وقوع انقلاب مورد اشاره قرار گرفته است و در بخش سوم سازمان پیکار را بررسی کرده‌ایم.

امیر طیرانی

امیر طیرانی

مقدمه

اواخر مرداد ۱۳۵۰ ساواک که از شش ماه قبل از وجود گروهی مبارز آگاه بود پس از تصمیم گروه برای مسلح‌شدن و با توجه به نزدیک‌بودن زمان برگزاری جشن‌های دو هزار و پانصدمین سال تأسیس شاهنشاهی بر آن شد تا با دستگیری اعضای گروه، امنیت هر چه بیشتر را در زمان برگزاری جشن‌ها برقرار کند. لذا در شب اول شهریور با هجومی گسترده به چندین خانه امن در تهران و شهرستان‌ها، ۴۴ نفر از اعضای این گروه را دستگیر کرد. در گزارش ساواک نام این گروه «سازمان آزادیبخش ایران» وابسته به جمعیت نهضت‌آزادی ایران عنوان شده بود. این عملیات طی هشت مرحله دیگر تا ۲۷ آبان ماه همان سال ادامه یافت و در نتیجه ساواک موفق شد جمعاً ۱۴۳ نفر از اعضای سازمان را دستگیر کند. در میان بازداشت‌شدگان نام ۱۱ نفر از اعضای کادر مرکزی سازمان وجود داشت. با بازداشت این عده، مرکزیت سازمان که تا این زمان هنوز هیچ نام مشخصی نداشت برعهده احمد رضایی تنها عضو نزدیک به کادر مرکزی که بازداشت نشده بود قرار گرفت. با توجه به وضعیت بحرانی سازمان با تصمیم احمد رضایی، بهرام آرام که از اعضای رده بالای سازمان بود و دستگیر نشده بود برای بازسازی سازمان در کنار وی در مرکزیت سازمان قرار گرفت. جمع دو نفره رضایی وآرام بلافاصله تلاش خود را برای احیای سازمان آغاز کردند. در دی‌ماه این سال با فرار رضا رضایی برادر احمد از زندان او نیز به جمع دو نفره مرکزیت راه یافت، ولی این ترکیب سه نفره مرکزیت بیش از یک ماه دوام نیاورد و با شهادت احمد رضایی در اواسط بهمن ماه بار دیگر جمع مرکزیت محدود به دو نفر شد. رضا رضایی و بهرام آرام تا اواسط تابستان ۵۱ که محمود شامخی از خارج به ایران آمد و در کنار آنها قرار گرفت هدایت اعضای سازمان را که اینک دیگر «سازمان مجاهدین خلق» نامیده می‌شد برعهده داشتند. شامخی پس از ورود به ایران با توجه به جمع‌بندی‌هایی که از پیش داشت و با مشاهده وضعیت سازمان، در مقاله‌ای باعنوان «بحران سازمان» وضعیت سازمان را مورد تجزیه و تحلیل قرار داد. از نظر شامخی مشکل اصلی سازمان در آن مقطع کمبود کادرهای همه‌جانبه و ورزیده به منظور قبول مسئولیت در آن شرایط بود. راه برون‌رفت از این وضعیت نیز از دید وی تأکید روی تربیت نیروهایی از این دست بود اما شامخی چندان مهلت نیافت تا شخصاً در خصوص خروج سازمان از آن وضعیت اقدامی انجام دهد. اواخر تابستان ۵۱، او نیز توسط ساواک شناسایی شد ولی حین دستگیری با استفاده از قرص سیانور به زندگی خود خاتمه داد. با شهادت محمود شامخی، کاظم ذوالانوار جایگزین وی در کادر مرکزی شد ولی در پاییز همان سال ذوالانوار نیز در یک درگیری زخمی و بازداشت شد و بار دیگر تعداد اعضای کادر مرکزی سازمان به دو نفر تقلیل یافت. در این حال یعنی در زمستان سال ۵۱ رضا رضایی و بهرام آرام مجبور بودند ضمن پرکردن جای خالی اعضای کادر مرکزی و مقابله با هجوم‌های ساواک، کاستی‌هایی که شامخی در آن مقاله به‌درستی مطرح کرده بود را نیز به نحوی از انحا از میان بردارند. برای مقابله با این وضعیت مرکزیت دو نفره رضایی ـ بهرام، جمع‌های ۱۶ نفره‌ای از کادرهای سازمان موسوم به «جمع‌های بررسی و تصمیم» را به‌وجود آوردند. وظیفه این جمع‌ها، تحلیل و بررسی پیرامون ضعف‌ها و نیازهای سازمان در آن مقطع بود. از سوی دیگر در اواسط اردیبهشت ۵۲، تقی شهرام که از کادرهای با تجربه سازمان به‌شمار می‌رفت از زندان ساری گریخت و بار دیگر به سازمان پیوست. از آنجا که در آن مقطع سازمان با کمبود شدید نیروهای باتجربه و تئوریک روبرو بود و شهرام نیز فردی تئوریک به‌شمار می‌رفت، وی پس از چندی به عضویت کادر مرکزی درآمد. درباره زمان عضویت وی در مرکزیت سازمان اختلاف وجود دارد. حسین روحانی از همفکران سابق وی در سازمان پیکار عضویت وی را در زمان حیات رضا رضایی می‌داند. (روحانی، ص۹۲) درحالی‌که بنا به گفته سازمان مجاهدین (تحلیل آموزشی بیانیه، ص ۴۰) و نیز سعید شاهسوندی عضویت وی بعد از شهادت رضا صورت گرفته است. این موضوع درباره پیوستن مجید شریف‌واقفی به‌طور عکس آن صادق است. به نوشته شاهسوندی: «پس از دستگیری کاظم ذوالانوار (مهر۵۱) تا مدتی مرکزیت سازمان از رضا رضایی و بهرام آرام تشکیل می‌شد و کمی بعد مجید شریف‌واقفی (به‌عنوان جانشین ذوالانوار) به مرکزیت پیوست. هنگام طرح جمع‌های بررسی و تصمیم محمدتقی شهرام با وجود عمل متهورانه فرار از زندان… هم به‌دلیل تردید رضا رضایی نسبت به صلاحیت وی و هم به‌دلیل جانیفتادن کامل در روابط هنوز وارد مرکزیت نشده بود… شهرام بعد از شهادت رضا وارد مرکزیت شد. (نشریه چشم‌انداز ایران، شماره ۵۵)

تقی شهرام: پیش از ادامه بحث ضروری است تا درباره سردمدار جریان مورد بحث این نوشتار یعنی تقی شهرام به اختصار اشاره‌ای شود. تقی شهرام (۱۳۵۹ـ۱۳۲۶) در سال ۱۳۴۷ در رشته ریاضی دانشگاه تهران آغاز به تحصیل کرد. وی در سال بعد توسط دو نفر از اعضای سازمان یعنی ناصر جوهری و محمد حیاتی عضوگیری شد و در جریان ضربه شهریور ۵۰ به سازمان، ازجمله افراد بازداشت ‌شده بود. شهرام در بهمن سال ۵۰ به همراه ۱۰ نفر دیگر از اعضای سازمان محاکمه و به ۱۰ سال زندان محکوم شد. وی در زندان قصر با سه زندانی چپ به نام‌های افشانی، از اعضای چریک‌های فدایی، علی‌رضا شکوهی رهبر گروه ستاره سرخ و حسین عزتی وابسته به گروه توفان آشنا و «آموزش‌های خود را در زمینه‌های مارکسیستی و به‌ویژه ماتریالیسم تاریخی با کمک این سه نفر تکمیل کرد.» (سازمان مجاهدین، ص۵۵۲)

شهرام چندی بعد به دلیل سازمان‌دادن اعتصاب در داخل زندان قصر به همراه حسین عزتی به زندان ساری تبعید شد. در زندان ساری همنشینی با عزتی موجبات رشد اطلاعات و آموزه‌های مارکسیستی شهرام را فراهم آورد. ۱۵ اردیبهشت۵۲ شهرام و عزتی با همراه‌ساختن یکی از افسران زندان با مقادیری سلاح و مهمات موفق به فرار شد و بار دیگر به سازمان پیوست. بنا به گفته کسانی که از نزدیک با شهرام آشنا بودند وی از ابتدا فردی پرمطالعه بود. (میثمی، ص ۲۷۵) علاوه بر آن دارای خصوصیات خاصی ازجمله رهبری‌طلبی (میثمی، همان و نیز بازجویی‌های عبدالله زرین‌کفش به نقل از سازمان مجاهدین خلق، «از پیدایی تا فرجام»، جلد اول، ص۵۵۵) بود. در زندان معروف به «تقی قمپز» بود که کنایه از روحیه و حس برتری‌طلبی، لفاظی و توضیحات آسمان ـ ریسمانی در مقابل اعمال چپ‌روانه‌اش بود. (سازمان مجاهدین خلق، ص ۵۵۳)

کودتا و غصب

الف ـ تغییر ایدئولوژی

پس از شهادت رضا رضایی، مرکزیت جدید سازمان، بحث‌های جمع‌های ۱۶ نفره را دنبال و به نتیجه رساندند. در شهریور ۵۲، نشستی با حضور اعضا و کادرهای سازمان در کرج تشکیل شد و به جمع‌بندی نظرات پرداخت. حاصل جمع بحث‌های مذکور که بعدها به صورت جزوه‌ای چاپ و منتشر شد ضرورت جایگزینی دید استراتژیک به‌جای برخوردهای شتاب‌زده و روزمره همچون اقدام برای ربودن شهرام پهلوی و…، پرداختن به مسائل تشکیلاتی، حفظ نیرو و اعضای سازمان در مقابل هجوم پلیس و نیز آموزش سیاسی ـ ایدئولوژیک آنها بود. در این مرحله انتقادها در سطح مباحث استراتژیک و تشکیلاتی بود و درباره ایدئولوژی سازمان حرفی به میان نیامده بود. بعد از آن و در مرحله دوم دامنه بحث‌ها به مباحث ایدئولوژیک کشانده شد.

روند تغییر ایدئولوژی در درون سازمان، بدون ارتباط با جریان تقی شهرام از سال ۱۳۵۱ و از درون زندان شروع شد. بعد از ضربه شهریور۵۰، تعداد زیادی از رهبران و اعضای درجه اول سازمان در سال ۵۱ اعدام و تعدادی نیز در بیرون از زندان در درگیری با نیروهای ساواک به شهادت رسیدند. اثرات این ضربات از یک‌سو و از میان‌رفتن افرادی همچون محمد حنیف‌نژاد، سعید محسن، اصغر بدیع‌زادگان، احمد رضایی و… که به لحاظ ایدئولوژیک و اعتقادی ازجمله استوانه‌های سازمان به‌شمار می‌رفتند موجبات بروز یأس و نومیدی در میان اعضای بازمانده به‌ویژه در درون زندان را فراهم کرد. به نوشته میثمی: «رفته‌رفته فهمیدیم که بعضی از بچه‌ها در نمازخواندن سستی می‌کنند و می‌گویند چرا نماز بخوانیم؟ (میثمی، همان، ص ۱۹۸) مهندس میثمی در همین زمینه در جلد سوم خاطرات خود می‌نویسد: «پس از شهادت بنیانگذاران، کمرنگ‌شدن شعائر وجود داشت تا جایی که با اعتراض خود ما روبرو شد. مثلاً در زندان قصر در سال ۱۳۵۱، ما ۷۰ نفر بودیم و وقتی می‌خواستیم نمازجماعت بخوانیم باید به همه تذکر می‌دادیم که دیر نشود، وضو بگیرید و با تذکر مستمر همه را سر نماز جمع می‌کردیم. رکعت سوم یا چهارم بود که تازه طرف اقتدا می‌کرد. این مشکلات را من با مسعود و محمد حیاتی و بهمن بازرگانی مطرح کردم و جزوه‌ای به‌نام جزوه شعائر منتشر شد (میثمی، جلد سوم خاطرات (مجازی)، ص۱۷) اما جزوه «شعائر مذهبی» نیز تأثیر چندانی روی روحیه بچه‌ها نداشت. در این میان بهمن بازرگانی که ازجمله اعضای کادر مرکزی سازمان به‌شمار می‌رفت بیش و پیش از دیگران به موضوع تغییر ایدئولوژی رسیده و موضع خود را نیز با مسعود رجوی، موسی خیابانی و چند تن دیگر در میان گذاشته بود ولی به توصیه آنها از اعلام آن خودداری کرده و حتی به‌عنوان پیشنماز در داخل بند انتخاب شده بود. با این همه جریان مارکسیست‌شدن بهمن به‌تدریج به آگاهی دیگران هم رسید و به نوشته میثمی: «به‌طورکلی یک جریان چپ در سازمان به‌وجود آمده و بهمن بازرگانی را پشتوانه خود قرار داده بود. این جناح رشد می‌کرد و بسیاری از بچه‌ها هم از این مسئله خبر نداشتند.» (همان، ۱۹۸)

البته مسئله گرایش اعضا به مارکسیسم موضوع چندان جدیدی نبود. خطر گرایش به چپ حتی از سوی خود محمد حنیف‌نژاد هم پیش از دستگیری احساس شده بود. به نوشته مهندس سحابی: «در همان دوران که ماجرای کناره‌گیری عبدی [عبدالرضا نیک‌بین از اعضای اولیه سازمان که قبل از سال ۵۰ از سازمان کناره‌گیری کرد] از سازمان هم مطرح شد، بار دیگر مرحوم محمد در تحلیل عمل او، کناره‌گیری وی را ناشی از ضعف ایمان می‌دانست و بر کار و فعالیت جهت افزایش ایمان مذهبی بچه‌ها تأکید می‌کرد.» (خاطرات سحابی، ج اول، ص۳۱۰) مهندس سحابی در همین رابطه به نگرانی‌های حنیف‌نژاد اشاره کرده و می‌نویسد: «با طرح این موضوعات… من به یاد سال‌های پیش از دستگیری و ناراحتی و نگرانی‌های محمدآقا افتادم. محمدآقا در آن زمان متوجه شده بود که ماشینی را ساخته و به راه انداخته است که به‌طور مرتب هم کار می‌کند ولی به سمت چپ منحرف می‌شود و به همین دلیل مرتب به من می‌گفت که ما اکنون باید وارد فاز عمل شویم و نمی‌رسیم برای امور ایدئولوژیک (عقاید و ایمان دینی) وقت بگذاریم. لذا تو به ما کمک کن و لزوم کار تئوریک را گوشزد می‌کرد. هدف محمدآقا این بود که بنیان‌های مذهبی سازمان را تقویت کند. این احساس خطر محمدآقا را من در آن زمان درست درک نمی‌کردم ولی بعد از اینکه اعضای اصلی سازمان توسط ساواک از بین رفتند به‌تدریج این خطر بیشتر شد. بچه‌هایی که باقی مانده بودند با فدایی‌ها و مارکسیست‌ها خیلی قاطی‌شده بودند و با توجه به جو جهانی گرایش آنها به مارکسیسم بیشتر شد. در مراحل بعدی هم ساواک خیلی ماهرانه افراد کیفی را چه در درون مذهبی‌ها و چه در درون مارکسیست‌ها حذف می‌کرد که ازجمله می‌توان به شهادت کاظم ذوالانوار اشاره کرد.» (همان، ۳۲۳)

پس از شهادت رضا رضایی، ساخت تشکیلاتی سازمان به منظور جلوگیری از ادامه ضربات ساواک و به حداقل‌رساندن تلفات، تغییر کرد. در این زمان سازمان به سه شاخه سیاسی، نظامی و کارگری ـ امنیتی که در رأس هر یک از آنها یکی از اعضای مرکزیت قرار داشت تقسیم شد. تقی شهرام به‌عنوان مسئول شاخه سیاسی، بهرام آرام مسئول شاخه نظامی و مجید شریف‌واقفی مسئول شاخه کارگری ـ امنیتی شدند. این جداسازی گرچه در کاهش ضربات مؤثر بود ولی موجب دوری سرشاخه‌ها از اقدامات یکدیگر می‌شد.

از سوی دیگر با توجه به جمع‌بندی‌هایی که انجام شده بود تصمیم گرفته شد که از نیمه دوم سال ۵۲ تا نیمه دوم سال ۵۳ عملیات مسلحانه تعطیل شود. این اقدام از یک‌سو به منظور تعیین تکلیف استراتژی سازمان و نیز به منظور بالابردن ضریب امنیتی و بازسازی سازمان اتخاذ شد. همچنین با تصمیم مرکزیت قرار برآن شد تا موضوعات جدید تا قبل از طرح در جمع سه نفره و تصمیم‌گیری درباره آنها به اعضای شاخه‌ها منتقل نشود.

به دنبال این تقسیم‌بندی جدید، شهرام کار خود را بدون توجه به اینکه اصل و اساس جمع‌بندی‌ها بر بن‌بست استراتژیک استوار بود و لذا باید تلاش‌ها در این زمینه انجام می‌گرفت، آغاز کرد و سمت بحث‌ها را به سوی بحث‌های فلسفی سوق داد. وی در کنار تلاش برای همراه‌ساختن اعضای شاخه خود و سایر شاخه‌ها با دیدگاه‌های جدید، به تدوین دیدگاه‌های جدید خود پرداخت و چنان‌که خواهیم دید در ارائه دیدگاه‌های جدید خود جایگزینی نظرات مارکسیستی و رد و ابطال دیدگاه‌های مذهبی با پیچیدگی تمام روش مرحله‌ای را به اجرا درآورد. نخستین مجموعه جدیدی که توسط شهرام تدوین و برای مطالعه سرشاخه‌ها ارائه شد جزوه‌ای بود که به دلیل رنگ کاغذ آن به جزوه سبز معروف شد.

جزوه سبز

در عید ۵۳، حاصل جمع بحث‌های بعد از نشست کرج و نیز سایر مباحث مطرح‌شده در داخل کادر مرکزی توسط تقی شهرام جمع‌بندی و در جزوه‌ای که به جزوه سبز معروف شد در سه یا چهار نسخه برای مطالعه و اظهارنظر سرشاخه‌های سازمان منتشر شد. (میثمی، جلد ۲، ص۴۰۱) جزوه سبز به‌طور مستقیم اسلام و ایدئولوژی سازمان را نفی نمی‌کرد ولی به نوشته حسین روحانی: «برای هر خواننده نسبتاً آگاهی، پس از مطالعه این جزوه روشن می‌شودکه طی آن به شکل ظریف و نسبتاً پیچیده‌ای کلیه مقدمات لازم برای نفی ایدئولوژی گذشته سازمان و پذیرش مارکسیسم فراهم آمده است.» (روحانی، ص۹۴)

ابتدای این جزوه حاصل کار جمع‌‌های مزبور را رسیدن به ضرورت کار و آموزش درون تشکیلاتی اعلام کرده بود و در ادامه در این باره به لزوم بررسی محتوای آموزش در گذشته پرداخته بود. در همین رابطه از صفحه ۱۹ آرای مهندس بازرگان به عنوان کسی که بیشترین تأثیرات را بر ایدئولوژی سازمان گذاشته بود آغاز و بیش از ۲۰ صفحه از مطالب جزوه به آن اختصاص یافته بود. در نقد آرای بازرگان با آنکه ابتدا به نقش ارزنده و پیشتاز در ارائه و تدوین مبارزات ایدئولوژیک اشاره می‌کند ولی در ادامه آرای وی را متأثر از فرهنگ بورژوازی غرب، روبنایی، ایده‌آلیستی، واردساختن ناشیانه پراگماتیسم امریکایی در اسلام معرفی کرده و در انتها هم می‌نویسد: «شیوه اصلاحی بازرگان که بر استنباط محدود طبقاتی از اسلام متکی است، گره مشکلات اساسی مردم را باز نمی‌کند بلکه مردم را در کوره‌راه‌های انحرافی و اصلاح و تربیت فردی می‌کشاند. این روش مهندس به نفی انقلاب می‌انجامد.» (جزوه سبز، ص ۳۱) نویسنده جزوه همچنین سیر رادیکال‌شدن مهندس بازرگان که او را از نگارش کتاب «مطهرات در اسلام» به نگارش کتاب‌هایی همچون «بعثت و ایدئولوژی» و «اسلام مکتب مبارز و مولد» رسانده است، معلول تحولات سیاسی ـ طبقاتی و تحولات بورژوازی کمپرادور در ایران معرفی می‌کند. بعد هم ضمن نقد همه جریان‌های سیاسی اعم از جبهه‌ملی، نهضت‌آزادی، بازرگان و سایرین، دلیل عقب‌ماندگی و جاماندگی آنها را عدم شناخت و درک آنها از روند گذار ایران از شرایط نیمه‌فئودالی به شرایط سرمایه‌داری معرفی می‌کند.

در ادامه بحث، موضوع شرایط جدید جامعه ایران در دهه ۴۰ را مطرح و نتیجه می‌گیرد که با حاکمیت بورژوازی وابسته، تنها سازمان‌هایی قادر به ادامه مبارزه هستند که: «با درک مفهوم اصلی و علمی و طبقاتی استثمار عناصر اصلی ایدئولوژی پرولتاریا را به‌مثابه آنتی‌تز سیستم استثماری حاکم در متن ایدئولوژی خود پذیرفته باشند.» (همان، ص۴۰)

عدم وجود تضاد میان پذیرش خدا یعنی غایت لایتناهی سیر تکاملی جهان و پذیرش مفهوم استثمار به نوشته نویسنده جزوه، دستاورد سازمان مجاهدین خلق بود که مبتنی بر دو اصل پذیرش اصل تکامل عمومی جهان و درک علمی‌بودن مبارزه بود و از این‌رو سازمان را به ضرورت حل مسئله تشکیلات براساس تجربیات سایر سازمان‌های انقلابی، لزوم مطالعات مارکسیستی، درک لزوم تحلیل دیالکتیکی جامعه و تاریخ، درک مسئله استثمار و سرانجام درک لزوم تئوری انقلابی و ضرورت طرح استراتژی و تاکتیک مبارزه رساند. (همان، ص۴۴)

بخش دوم جزوه سبز به بررسی محتوای فعلی در داخل سازمان پرداخته بود و بدون برخورد مستقیم با مذهب، نگرش ایده‌آلیستی در اندیشه و ایدئولوژی سازمان را هدف حمله قرار داده بود. ابتدا به تضاد تحلیل جامعه ایران بر مبنای اسلام با تحلیل طبقاتی و نتیجه‌گیری عدم امکان مبارزه مسلحانه با تکیه و اعتقاد به ایدئولوژی اسلامی اشاره کرده (همان، ص ۶۰ ـ ۵۰) و در صفحات بعد بدون اشاره به مذهب می‌نویسد: «تئوری که از شرایط تنها به یک برآورد سطحی و روبنایی و به‌خصوص عاطفی و ایده‌آلی اکتفا می‌کند مسلماً وقتی در جریان عمل با نتایج غیرمنتظره‌ای روبرو می‌شود که به‌هیچ‌وجه بر ذهنیات و ایده‌آل‌های او منطبق نیستند ناامید می‌شود و موضع انفعال اتخاذ می‌کند. به توجیه‌کاری می‌افتد و فرصت‌طلبی در راست‌ترین شکلش را به نمایش می‌گذارد.» (همان، ص ۷۴ـ۷۳)

در صفحات پایانی به‌تدریج البته باز هم به صورت مبهم، پیچیده و غیرمستقیم نشانه‌هایی از نیات واقعی تدوین‌کننده جزوه آشکار می‌شود، آنجا که می‌نویسد: «چه دلیلی دارد ما مسبوقات ذهنی خود را با هر عنوان ممکن هرچند هم مقدس باشند شرط درستی و صحت محتوای این عناوین دانسته و بعداً درصدد توجیه یا تدوین آنها به هر نحو ممکن برآییم.» (همان، ضمیمه ص ۸۰)

در پایان جزوه تعدادی سؤال برای نظرخواهی اعضای سازمان آمده بود و از آنها خواسته شده بود که به سؤالات مزبور پاسخ دهند. اصل و اساس این سؤالات که درواقع بیشتر پاسخ به سؤالات بود تا طرح سؤال، اثبات برتری ماتریالیسم تاریخی، ماتریالیسم دیالکتیک، مساوی‌بودن اسلام و تفکر مذهبی با ایده‌آلیسم و… را با خود به همراه داشت. در بند ماقبل آخر جزوه آمده بود: «چه روابطی بین ایده‌آلیسم موجود در بطن تفکر مذهبی ما که طبیعتاً نمی‌تواند از ایده‌آلیسم موجود در بطن تفکر اسلامی جدا باشد با ایده‌آلیسم سیاسی – تشکیلاتی سال‌های پیش از این می‌بینید. آیا اشکالات و ضعف‌های موجود در خط‌مشی سیاسی و شیوه‌های کار درون‌تشکیلاتی سازمان هیچ‌گونه مبانی اعتقادی و فلسفی ندارد.» (همان، ص ۱۶)

به نوشته حسین روحانی هیچ مخالفت جدی با مطالب جزوه سبز در درون مرکزیت سازمان به عمل نیامد. روحانی می‌نویسد که مجید شریف‌واقفی هم به مطالب جزوه سبز ایراد اساسی و جدی وارد نکرد. وی دلیل این برخورد مجید را فقدان پشتوانه تئوریک او می‌داند. (روحانی، همان، ص۹۴) این در حالی است که مخالفت شریف‌واقفی از همان ابتدای آغاز تحرکات تقی شهرام که توانسته بهرام آرام عضو دیگر مرکزیت را نیز با خود همراه سازد آغاز شده بود. به گفته مرتضی صمدیه‌لباف، شریف‌واقفی از اواخر تابستان ۵۳ درباره روند مارکسیست‌سازی سازمان توسط شهرام با او گفت‌وگو کرده بود. (بازجویی‌های صمدیه به نقل از: سازمان مجاهدین، جلد دوم، ص ۱۳)

در فاصله بهار تا آذر سال ۵۳، با وقوع دو اتفاق روند حرکت شهرام در تغییر ایدئولوژی شدت یافت. نخستین اقدام از سر راه برداشتن مخالفت‌های علی‌رضا سپاسی آشتیانی و مقهورکردن وی توسط شهرام بود. سپاسی آشتیانی ازجمله اعضای حزب ملل اسلامی و گروه حزب‌الله بود که به همراه محمد مفیدی به سازمان پیوسته و از سابقه فعالیت زیادی برخوردار بود. وی که ازجمله اعضای شاخه شهرام به‌شمار می‌رفت به مقابله با آرای شهرام برخاست ولی به گفته شاهسوندی: «ایستادگی سپاسی در مقابل نظرات شهرام باعث شد تا شهرام، وی را با اهرم تشکیلاتی و القابی چون آوانتوریست، اپورتونیست چپ‌نمای سلطه‌طلب و… مورد حمله قرار دهد. سرانجام این درگیری به تسلیم سپاسی انجامید.» (چشم‌انداز ایران، شماره ۵۱) اتفاق دیگر، انفجار در خانه تیمی شیخ‌هادی در ۲۷ مرداد ۵۳ بود. بعد از این واقعه، بهرام آرام که این اتفاق در شاخه وی رخ داده بود، انتقاد از خودی را نوشت که با مقدمه شهرام در میان اعضا توزیع شد. به نوشته شاهسوندی: «بهرام اشتباهات مفرط وآشکار عملی و تاکتیکی خود و گروهش را به مبانی ایدئولوژیکی ربط می‌داد حال آنکه او در آن دوره مارکسیست بود… شهرام نیز در مقدمه انتقاد از خود آرام، از موشکافی و دقت او تقدیر کرده و از همه می‌خواهد که مانند فرد مرکزیت (بهرام آرام) ریشه‌های فلسفی و ایدئولوژیک انتقادات خود را بیابند… بهرام که پیش از این هم در مسائل نظری خودکم‌بین بود در اثر ضربه، بسیار پریشان و منفعل شد. از این زمان است که می‌توان گفت بهرام عامل گوش به‌ فرمان شهرام شد.» (همان) علاوه بر این با انفجار خانه شیخ‌هادی، یک‌سری جابه‌جایی نیز در شاخه به منظور ترمیم شاخه نظامی صورت گرفت و ازجمله وحید افراخته که تا آن زمان در شاخه مجید فعالیت داشت و مسلمان بود به شاخه نظامی تحت نظر بهرام آرام انتقال یافت. این تحولات، شهرام را در پیاده‌کردن نیات خود مصمم‌تر کرد و در آذر ۵۳، دومین مقاله تدوین‌شده توسط شهرام در نشریه داخلی سازمان منتشر و میان اعضای سازمان توزیع شد. عنوان این مقاله «پرچم مبارزه ایدئولوژیک را برافراشته‌تر سازیم» بود.

ابتدای این مقاله نویسنده به ضرورت پاکسازی ایدئولوژی و نظرات گذشته سازمان اشاره کرده و با نفی گذشته سازمان در سال‌های ۵۰ تا۵۲ یعنی زمان حضور رضا رضایی در مرکزیت سازمان می‌نویسد: «لایروبی جویبار فکر و عمل سازمان از گنداب نظرات پوسیده، از خصائل و روحیات ضدانقلابی و شیوه‌های عمل و تفکر ارتجاعی، فضای سازمان را از بخارات مسموم و فاسدی پر می‌کرد که مستقیماً از تغییر این پوسیدگی‌ها طی یک مرحله (از شهادت احمد تا شهادت رضا) از ضعف و پوسیدگی رهبری و حاکمیت بدترین نوع ضعف‌های ایدئولوژیک در برخی از افراد آن و همچنین بعضی مسئولان دیگر مایه می‌گرفت.» (مقاله پرچم مبارزه ایدئولوژیک را برافراشته‌تر سازیم»، ص ۲) نویسنده مقاله پس از یک‌سری مقدمه‌چینی از نوعی که به آن در بالا اشاره شد، سه گرایش انحرافی در درون سازمان را برشمرده و ضرورت برخورد با این سه گرایش را یادآور می‌شود. این سه گرایش عبارت بودند از دگماتیسم مذهبی، نیهیلیسم و اپورتونیسم چپ‌نما.

بیش از دوسوم مطالب این مقاله به رد نظرات گرایش سوم اختصاص یافته است. علی‌رضا سپاسی آشتیانی که در پیش به وی اشاره شد، طی مقاله‌ای یک سلسله انتقادات را به دیدگاه‌ها و عملکرد تقی شهرام ابراز داشته بود. شهرام علی‌رغم آنکه هنگام نگارش مقاله پرچم، چنان‌که در صفحه ۸۷ـ۸۶ به‌دست شستن سپاسی و تسلیم وی در مقابل نظرات خود اشاره دارد با این وجود به تفصیل به نحوه رویارویی نظری خود با دیدگاه‌های وی ـ البته بدون ذکر نام ـ پرداخته است و پس از پایان توضیحات خود بر چگونگی غلبه بر نظرات گرایش سوم با بیان اینکه گرایش دوم نیز به خودی خود مانعی به‌شمار نمی‌رود به سراغ تضاد اصلی خود که به بیان وی دگماتیسم مذهبی است رفته و می‌نویسد: «از این جهت آنچه در مقابل ما قرار می‌گیرد گرایش انحرافی است که آن را با خصوصیت دگماتیسم مذهبی مشخص کردیم. (همان، ص۸۸) نویسنده در ادامه با اشاره به موفقیت‌های خود در مقابله با دیدگاه‌های دیگر و به عبارت صحیح‌تر از سر راه برداشتن گرایش‌های فرعی، ورود به مرحله جدید مبارزه ایدئولوژیک را چنین اعلام می‌دارد: «ورود در یک دوره تحول کیفی جدید در مبارزه ایدئولوژیک را که خصوصیت ممیزه آن مبارزه اصولی با روبناها و افکار ارتجاعی، مبارزه با اصول و مبانی ایدئولوژی‌های غیرپرولتری متعلق به طبقات رو به انحطاط جامعه است اعلام داریم… امروز در چنین پایگاهی… لحظه‌ای در ادامه راه، در ادامه مبارزه ایدئولوژیک در همه ابعاد سیاسی ـ تشکیلاتی و اکنون فلسفی آن تردید نخواهیم کرد.» (همان، ص ۹۱ـ۹۰) در پایان مقاله هم نویسنده که در پیش از آن وعده آغاز مبارزه صادقانه را داده بود (همان، ص۸۹) به پیروان خود مبارزه تمام‌عیار با معتقدان به مذهب را تأکید کرده و با توجه به مقاومت آنها در قبال حرکت کودتای ایدئولوژیک می‌نویسد: «رفقا، مبارزه با دگماتیسم امروز در صدر مبارزه ایدئولوژیک ما قرار دارد… دگماتیسم، امروز به بزرگترین مانع تکامل سازمان… و بزرگترین پایگاه ارتجاع و فساد در داخل سازمان تبدیل شده است… چنین گرایشی را بی‌محابا مورد حمله قرار دهید. پناهگاه‌های پوسیده و نمناک آنان را در گوشه و کنار سازمان، در زوایای تاریک بحث‌ها و نظرات… کشف کنید آنان را از پناهگاه‌هایشان بیرون بکشید. افشایشان سازید و با قاطعیت تمام گلوله‌های آتشین ایدئولوژیک خود را بر آنها فرو بارید.» (همان، ص۹۶ ـ ۹۵)

با انتشار مقاله پرچم، تمام شک و تردیدها درباره اهداف شهرام که در این مقطع عده‌ای از کادرها و اعضا را نیز با خود همراه ساخته بود و در جدال کلامی و قلمی با مخالفان کودتا و در رأس آنها مجید شریف‌واقفی بود از میان رفت. بنابراین مجید نیز که در این مقطع یکی از سه عضو مرکزیت بود و این تحولات بدون همراهی وی نباید به بدنه سازمان منتقل می‌شد دانست که شهرام و پیروان او تصمیم به بازگشت ندارند. او که تا این زمان تلاش‌های خود را در خنثی‌سازی اقدامات شهرام در حیطه و چارچوب گفت‌وگوهای انتقادی درون تشکیلات دنبال می‌کرد، با آنکه بیشتر مطالب جزوه در رد و نفی جریان و گرایش سوم بود، پاسخ حملات نویسنده جزوه را که از آن پس آن را «پرچمدار» می‌خواند آغاز کرد. مجید پس از همفکری با دو همراه خود؛ مرتضی صمدیه‌لباف و سعید شاهسوندی تصمیم به پاسخگویی به مطالب مطرح‌شده توسط شهرام گرفت و به نکاتی که پرچمدار در جزوه سبز و نیز مقاله پرچم مبارزه نوشته شده بود پاسخ داد. در بخشی از جوابیه مجید به مقاله پرچم مبارزه آمده است: «چرا پرچمدار به‌جای کوبیدن صریح و آشکار مذهب، دگماتیسم مذهبی را مطرح کرده و شدیداً مورد حمله قرار می‌دهد؟ اولاً به خاطر اینکه هنوز در سازمان بسیاری از نیروها مذهبی هستند و اعلام مبارزه با مذهب آن هم به صورت علنی مطمئناً آنها را به موضع‌گیری جدی خواهد انداخت. ثانیاً‌ مطرح می‌شود مگر سازمان، مذهبی نبوده است؟ و آن‌وقت پرچمدار چه‌کاره است و چه سهم و حقی از یک سازمان مذهبی دارد. ثالثاً از آنجا که از ویژگی‌های سازمان یکی هم مبارزه شدید علیه دگماتیسم مذهبی بوده است… بنابراین زمینه ذهنی کاملاً مساعدی علیه دگماتیسم مذهبی وجود دارد… اما اگر به خود مذهب حمله می‌شد آن‌وقت مقایسه مکتب با مکتب بود و طبیعی بود که بسیاری از نیروها از اطراف و اکناف تو پراکنده می‌شدند. (به نقل از تحلیل آموزشی بیانیه، ص ۹۴ـ۹۳) متأسفانه متن کامل جوابیه مجید شریف‌واقفی در دسترس نبود و امکان بررسی کامل جوابیه مجید وجود ندارد.

روند مارکسیست‌ سازی

به‌رغم حملات غیرمستقیم گروه شهرام به ایدئولوژی سازمان و به مبانی مذهبی با این حال تا پایان سال ۵۳ رعایت ظواهر از سوی آنها صورت می‌گرفت و تغییر ایدئولوژی نمود بیرونی نداشت.

نخستین نمود عدول از اسلام و گرایش به مارکسیسم در جریان انتشار اعلامیه سازمان که درباره ترور سرتیپ زندی‌پور رئیس کمیته مشترک ضدخرابکاری توزیع شد، بروز یافت. برای نخستین‌بار آیه صدر آرم سازمان مجاهدین حذف شد. این عمل سازمان واکنش‌هایی را در میان اعضا به‌وجود آورد. حسین روحانی که در آن هنگام ازجمله رهبران جریان خارج از کشور سازمان بود در این‌باره می‌نویسد: «این کار… حرکتی آگاهانه و حساب‌شده بود و به نحوی می‌توان گفت این کار یک اقدام آزمایش جهت حرکات و اقدامات بعدی بود لیکن برای ارگان خارج از کشور و بیش از آن هواداران سازمان در خارج… یک حرکت کاملاً غیرمنتظره و عجیب تلقی گردید. سیر تلفن‌ها و نامه‌ها از سوی هواداران شروع شد که جریان را از مسئولان خارج از کشور جویا می‌شدند. جالب این است که این مسئولان نیز هیچ پاسخ روشنی برای آنها نداشتند.» (روحانی، ص۱۰۰)

به‌رغم قول و قرارهای تشکیلاتی از همان بعد از نشست کرج و ایجاد سه شاخه، همزمان با کار تئوریک کارخانه مارکسیست‌سازی اعضای سازمان نیز از سوی شهرام آغاز به‌کار کرد. یکی از اولین محصولات این تلاش جدید ناصر جوهری بود که در شاخه نظامی عضو بود. میوه بعدی این تلاش‌ها خود سرشاخه نظامی یعنی بهرام آرام بود. به این شکل در پایان سال ۵۲ و پیش از انتشار جزوه سبز تعدادی از اعضای شاخه‌ها به مارکسیسم گرایش یافتند.

گروه شهرام ـ بهرام بعد از انتشار جزوه سبز، به‌تدریج روند عمومی مارکسیست‌سازی اعضای سازمان را آغاز کردند. از اواخر سال ۵۳ آموزش‌های ایدئولوژیک سازمان کاملاً رنگ و بوی مارکسیستی پیدا کرد و به‌تدریج از سطح کادرها به سطح اعضا گسترش یافت اما پیش از آموزش رسمی مارکسیسم، رهبری کودتا شیوه‌های دیگری را نیز به‌طور همزمان برای اجرای برنامه خود و جداساختن نیروهای سازمان از مبانی اعتقادی و کشاندن آنها به سوی خود به اجرا درآوردند. این شیوه‌ها عبارت بود از: ۱- قطع آموزش‌های مذهبی ۲- جایگزین‌ساختن مطالعات مارکسیستی ۳- برخورد با شعائر مذهبی و کاهش حساسیت افراد درباره مسائل مذهبی ۴- شبهه‌افکنی درباره اعتقادات.

در دورانی که کودتاچیان سرگرم تدوین نظرات خود و نیز توجیه دیدگاه‌های خود در زمینه ضرورت تغییر ایدئولوژی برای کادرهای بالای سازمان بودند در همان حال با اجرای برنامه‌های چهارگانه فوق تلاش داشتند که اعضا را نیز به فراخور سطح هر یک، با بی‌انگیزه‌کردن در مقابل ایمان و اعتقادات مذهبی، با مسئله‌دارکردن آنها از طریق شبهه‌افکنی، با خود همراه سازند اما درباره افرادی که به‌هیچ‌وجه حاضر به پذیرش ایدئولوژی جدید نبودند راهکارهای دیگری در پیش گرفته می‌شد. فردی که به هیچ قیمت حاضر به همراهی نمی‌شد در صورت لزوم با تصفیه فیزیکی و ترور و در صورت عدم ضرورت به تصفیه فیزیکی، ارتباطات وی قطع و امکانات سازمانی از وی گرفته می‌شد و فرد بدون هیچ امکانی به حال خود رها می‌شد. در این شرایط فرد در مدت کوتاهی به چنگ نیروهای ساواک می‌افتاد.

برای بی‌انگیزه‌کردن افراد مذهبی نخستین اقدام، مسئله‌دار و بی‌انگیزه‌کردن آنها نسبت به اعمال مذهبی بود. به عنوان مثال برنامه‌های مختلف طوری زمانبندی می‌شد که فرد از انجام فریضه نماز باز بماند سپس در مقابل یادآوری عضو مزبور، مسئول وی مسئله را چنین توجیه می‌کرد که چون ما به کارهای مهمتری مشغول بودیم نمازنخواندن ما ایراد و گناهی ندارد. در این‌باره خلیل فقیه دزفولی می‌گوید: «در این مرحله مسئول با ظرافت و به‌تدریج حساسیت‌های مذهبی… اعضا را ابتدا کم می‌کرد و بعد از بین می‌برد. برای مثال پس از یک نشست ناگهان اظهار می‌کرد که نمازش قضا و پس از چند بار تکرار، کاری می‌کرد که اعضا از او توضیح بخواهند و او در جواب می‌گفت که به جای آن (ادای به موقع نماز) کارهای مثبت انجام دادیم ـ مثلاً کار تئوریک مفید کردیم ـ و ضمناً قضای نماز را هم می‌خوانم. بعدا اعضا را به نوبت در منگنه زمانی خاصی قرار می‌داد، به حدی که نتوانند مثلاً نماز ظهر و عصر را بخوانند آن‌گاه در برابر احساس شرمندگی و گناه اعضا به آنها توضیح می‌داد که هرکاری به حفظ سازمان بینجامد مثل نماز است… در همین راستا در طول ماه رمضان سال‌های ۵۲ و ۵۳ اکثر افراد رده دوم سازمان به دستور مسئول خود روزه نگرفتند… در آخر این مرحله که همراه با آن مراحل دیگری نیز اجرا می‌شد عضو مذهبی ـ عملاً و روحاً ـ نسبت به انجام اعمال عبادی بی‌تفاوت می‌شد.» (به نقل از سازمان مجاهدین خلق، ص۵۹۳) البته لازم به توضیح است که در بحث روزه ماه رمضان سال ۵۲ احتمالاً فقیه دزفولی دچار اشتباه شده است. رمضان سال ۵۲ شمسی در اوایل مهرماه بود و در آن زمان هنوز روند مارکسیست‌سازی اعضای درجه دوم در درون سازمان آغاز نشده و کلید نخورده بود.

بدین ترتیب با مسئله‌دارکردن اعضا نسبت به بنیان‌های عملی و اعتقادی به‌تدریج زمینه تغییر ایدئولوژی آنها را فراهم می‌کردند. از سوی دیگر تلاش می‌شد تا با جایگزین‌‌کردن خلق و منافع خلق به‌جای ایمان مذهبی و اعتقاد به خدا خلأ ناشی از این مسئله را نیز برای اعضا حل کنند.

علاوه بر این طرفداران شهرام با اتکا به مطالب جزوه سبز و مقاله پرچم تلاش می‌کردند تا برای اعضا چنین جا بیندازند که علت اصلی ضربات وارده بر سازمان از سوی ساواک ریشه در ایده‌آلیسم و تفکر مذهبی سازمان دارد. در این‌باره سعید شاهسوندی می‌نویسد: «یک‌بار [وحید افراخته] گفت ضربه‌هایی که خورده‌ایم ناشی از ایده‌آلیسم نهفته در ایدئولوژی ما بوده است. او ضربه خانه شیخ‌هادی و نیز ضربه پس از عملیات سرتیپ طاهری که به دستگیری محمد مفیدی، محمدباقر عباسی و سرانجام محمود شامخی انجامید را به عنوان نمونه ذکر کرد.» (چشم‌انداز ایران، شماره ۶۱)

این در حالی بود که همچنان که شاهسوندی می‌گوید به هنگام وقوع انفجار در خانه شیخ‌هادی بهرام آرام مسئول شاخه و خانه مزبور مارکسیست‌ شده بود. جدا از این مسئله اگر ضربات وارده به سازمان مجاهدین متأثر از ایده‌آلیسم نهفته در ایدئولوژی آنها داشت، بنابراین باید بپذیریم که ایدئولوژی سازمان چریک‌های فدایی یا سایر سازمان‌های مارکسیست نیز، مذهبی و آمیخته با ایده‌آلیسم بوده است و تنها ایدئولوژی ساواک و رژیم شاه که نیروهای مبارز را مورد هجوم قرار می‌داد غیرایده‌آلیستی بوده است.

Terror

تصفیه

سومین گام کودتاگران برای سلطه همه‌جانبه و غصب سازمان، از میان ‌برداشتن مخالفان بودکه در رأس آنها مجید شریف‌واقفی بود. تصفیه فیزیکی مخالفان پیش از این نیز سابقه داشت. حداقل سه مورد از کسانی که به هر دلیل مورد سوء‌ظن و شک سازمان قرار گرفته بودند توسط سازمان تصفیه شده بودند. دو مورد از این سه مورد یعنی جواد سعیدی و علی میرزا جعفر علاف از سوی سازمان متهم شده بودند که بریده و قصد کناره‌گیری از سازمان را دارند و احتمال آنکه اطلاعات آنها مورد استفاده ساواک قرار بگیرد وجود دارد و لذا امنیت و موجودیت سازمان را به خطر خواهند انداخت و بنابراین باید از میان برداشته شوند. مورد سوم هم با شک و گمان به اینکه نفوذی ساواک است بر اثر شکنجه جان سپرد. ترور جواد سعیدی در اواسط سال۵۲، میرزا جعفر علاف در اواخر سال ۵۳ و قتل هودشتیان در پاییز سال ۵۳ صورت گرفت: «لازم به تذکر است که دو تن دیگر به نام‌های علی میرزا جعفر علاف و جواد سعیدی در سازمان اعدام شده‌اند. اعدام آنها در این رابطه بوده است که آنها درصدد این بوده‌اند که خود را به رژیم معرفی نموده و نتیجتاً اطلاعات خویش را در اختیار او قرار دهند. (اطلاعیه بخش مارکسیستی ـ لنینیستی سازمان مجاهدین خلق ایران، مهرماه ۱۳۵۷) البته در ادامه این اطلاعیه، ضمن پذیرش انتقاد درباره اشتباه در اعدام این دو نفر، گناه آن را به گردن مشی چریکی انداخته‌اند.

اما درباره مجید شریف‌واقفی و همفکرانش، بحث وادادگی و از این دست اتهامات معنی نداشت. پرچمدار، توصیه‌ای که در پایان مقاله «پرچم مبارزه را برافراشته‌تر سازیم» آمده بود را از ایده‌آلیسم و ذهنی‌گرایی به عینیت درآورد. اگر در آنجا به اعضا پیشنهاد کرده بود که دگماتیست‌های مذهبی را از پناهگاه‌های ایدئولوژیکشان بیرون آورید، در اینجا مجید و مرتضی را به داخل خیابان کشانید و با گلوله‌های خلقی، عناصر دگم، خرده‌بورژوا و ایده‌آلیست مذهبی را هدف قرار داد و تنها سعید توانست از توطئه ترور خود بگریزد. یک سال بعد از آن هم محمد یقینی در خانه‌ای با گلوله حسین سیاه‌کلاه به شهادت رسید.

درباره موضوع تصفیه مجید شریف‌واقفی که به شهادت او منتهی شد و ترور مرتضی صمدیه‌لباف که به زخمی‌شدن و دستگیری وی انجامید بسیار گفته و شنیده‌ایم. (در نشریه چشم‌انداز ایران شماره‌های متعدد درباره مجید شریف‌واقفی و مرتضی صمدیه‌لباف و نیز مصاحبه با سعید شاهسوندی ماجرای مقاومت مجید و نحوه ترور آنها به تفصیل آمده است. بنابراین در اینجا از پرداختن مجدد به آن خودداری می‌کنیم.) همچنین علاقه‌مندان را به اطلاعیه مهر ۱۳۵۷، بخش مارکسیست ـ لنینیست سازمان که در آن ضمن محکوم‌کردن غصب سازمان و نیز نفی اتهاماتی که به مجید، مرتضی و محمد یقینی وارد ساخته بودند ارجاع می‌دهیم و توضیح مختصری نیز درباره ماجرای ترور محمد یقینی که کمتر به آن اشاره شده است، خواهیم داد. در آن اطلاعیه درباره اعدام مجید و یقینی و اقدام به ترور مرتضی آمده است: «اعدام‌ها: در ارتباط با نگرش غیرطبقاتی و غیرمارکسیستی ما به نیروهای مذهبی و همچنین گرایشات سلطه‌طلبانه و چپ‌روانه سازمان، عده‌ای از رفقای سازمان که در جریان تحول ایدئولوژیک حاضر به پذیرش مارکسیسم نشده و درصدد تشکل گروهی خویش بودند از سوی رهبری به عنوان خائن و توطئه‌گر اعدام شدند. ما ضمن اینکه اعدام را به عنوان یک سیاست و شیوه عمومی در برخورد با تضادهای درون‌سازمانی و اختلافات ایدئولوژیک محکوم می‌کنیم، اعدام این رفقا را اقدامی ضدانقلابی ارزیابی کرده و آن را توطئه‌گرانه و تروریستی می‌دانیم. به این ترتیب اطلاق خائن، توطئه‌گر و اپورتونیست را به رفقای شهید مجید شریف‌واقفی، مرتضی صمدیه‌لباف و محمد یقینی نادرست دانسته و آنها را جزو شهدای انقلابی محسوب می‌کنیم.»

در اواخر پاییز ۵۴، حسین روحانی و محمد یقینی دو تن از کادرهای سازمان در خارج از کشور به داخل احضار شدند. هدف از فراخواندن آنها به داخل کشور نامشخص‌بودن مواضع آنان در ارتباط با جریان کودتا بود. حسین روحانی به گفته خود هنگامی که به داخل کشور می‌آید، مارکسیسم را پذیرفته و از این جهت مشکلی برای رهبران کودتا ایجاد نمی‌کند ولی یقینی که در خارج از کشور از بحث با موافقان کودتا به نتیجه نرسیده بود، در داخل هم به مخالفت‌های خود ادامه می‌دهد. او در خارج از کشور به عنوان رابط بخش خاورمیانه‌ای و دانشجویان سمپات سازمان فعالیت داشت. پس از بازگشت به ایران پیوسته با هم‌تیمی‌ها و نیز مسئولان خود درباره موضوع تغییر ایدئولوژی و ترور مجید و مرتضی به بحث و گفت‌وگو می‌پردازد. اطلاعیه‌ای که پس از بازگشت یکی از سمپات‌های سازمان بعد از خروجش از کشور در مخالفت با کودتا منتشر شد، ارتباط او با محمد یقینی و اصرار یقینی به خروج از کشور، رهبری سازمان بعد از ترور مجید یعنی شهرام، آرام و سیاه‌کلاه را به این نتیجه می‌رساند که یقینی نیز باید از سر راه برداشته شود. اتهامات وارده بر یقینی عبارت بود از: «انفعال در مبارزه، کوشش برای تجزیه سازمان و به راه انداختن یک جریان در مقابل سازمان در خارج از کشور، کمک وی به خروج مصباح از کشور به‌رغم اطلاع وی از مخالفت سازمان با این امر و…» (پرونده احمدعلی روحانی به نقل از سازمان مجاهدین از…، جلد دوم، ص۱۶۳) در نتیجه این تصمیم محمد یقینی به خانه‌ای واقع در خارج از محدوده خاوران که به خانه تکنیکی معروف بود برده و در آنجا حسین سیاه‌کلاه با شلیک گلوله به زندگیش خاتمه می‌دهد. جسد یقینی نیز با مواد آتش‌زا به آتش کشیده شد.

دو سال بعد از شهادت محمد یقینی، سرانجام انتقادات اعضای مارکسیست‌شده سازمان به شیوه‌های نادرست رهبران کودتا در برخورد با سازمان و مخالفان تغییر ایدئولوژی منجر به نفی آن اقدامات شد و این در حالی بود که طلایه‌های حرکت مردم به‌سوی یک انقلاب در جامعه مشهود شده بود. نقد شیوه‌های مذموم و ضدبشری ـ ضدانقلابی گروه شهرام از آن پس و حتی تا به امروز ادامه دارد ولی متأسفانه هنوز هم شاهد آن هستیم که این انتقادات به شیوه‌های گذشته با انواع بی‌صداقتی، کتمان حقیقت و… همراه است. آخرین نمونه از این دست نوشته تراب حق‌شناس از نیروهای قدیمی سازمان و از مؤیدان آرای تقی شهرام است که در اول فروردین ۹۳ منتشر شده است.

ظاهراً بی‌صداقتی، دروغ و قلب واقعیت، ذاتی کودتاگران بود چرا که بقایای آنها هنوز هم بعد از گذشت ۴۰ سال به هنگامی که با ایثار و ازخودگذشتگی فراوان گذشته خود را نقد می‌کنند نمی‌توانند با صداقت و راستی با واقعیت‌ها برخورد کنند. حق‌شناس که به دلیل همراهی کامل با کودتاگران و حضور در رأس سازمان چه قبل و چه بعد از پیکار، از واقعیت‌ها اطلاع کافی دارد باز هم در بیان حقایق به عمد به تحریف آنها پرداخته و می‌نویسد: «شاید بتوانم برداشت کنونی خود را به اختصار به نحو زیر بیان کنم. رفیق شهرام با توجه به روند آموزش و تحولات سازمان از ابتدا تا سال ۵۴ به این نتیجه می‌رسید که سازمان مثل یک شخصیت حقیقی با توجه به تحولات تاریخی و اجتماعی ایران به یک سازمان مارکسیستی تحول یافته است و مارکسیسم توانسته حقانیت خود را برای رهبری مبارزه امروز جامعه به اثبات رساند، از این‌رو دیگر ایدئولوژی پیشین سازمان نمی‌تواند توجیه‌کننده مبارزه خرده‌بورژوازی و اقشار متوسط جامعه که به‌ویژه ایدئولوژی مذهبی دارند باشد. عناصری از سازمان چه به دلیل مخالفت تشکیلاتی با اعلام مواضع و چه به دلیل عدم قبول مارکسیسم و حفظ ایدئولوژی پیشین از سازمان کنار گذاشته شدند و نام سازمان همان که بود باقی ماند. برای رسیدن به این هدف شرایط تاریخی، مشی چریکی مسلحانه و روحیه و برداشت رفقای مرکزیت تأثیر قطعی داشته است. شریف‌واقفی در ابتدای امر در یک چارچوب تشکیلاتی و از این لحاظ که امکانات سازمان از دست می‌رود با اعلام تغییر مواضع سازمان مخالف بوده، ولی سپس با کشمکشی که با مرکزیت سازمان پیدا می‌کند به اعتقادات مذهبی پیشین هم روی می‌آورد. مرکزیت حفظ ایدئولوژی پیشین را در درون سازمان امری ارتجاعی ارزیابی می‌کرد بی‌آنکه آن را در سطح جامعه به‌عنوان توجیه‌کننده مبارزه اقشار غیرپرولتری نادرست بداند. به همین دلیل بود که پس از اعلام تغییر ایدئولوژی، سازمان با گروه‌های مذهبی ارتباط داشت که برخی از آنها رفقای سابق خود ما بودند. (تراب حق‌شناس، ادای دین به مجاهد شهید مجید شریف‌واقفی، اول فروردین ۱۳۹۳)

مارکسیسم‌آوردن مجید شریف ‌واقفی و مخالفت وی با تغییر ایدئولوژی فقط به دلیل از دست‌رفتن امکانات بیشتر به افسانه می‌ماند تا واقعیت.

در پاییز سال ۵۴ شهرام و همراهانش بعد از آنکه بزرگترین مانع خود یعنی مجید و مرتضی را از میان برداشته و شاهسوندی نیز توسط ساواک دستگیر شده بود با انتشار «بیانیه تغییر مواضع ایدئولوژیک سازمان مجاهدین خلق» رسماً مارکسیست‌شدن سازمان را اعلام کردند. از این تاریخ دوره جدیدی در حیات و فعالیت‌های سازمان آغاز شد که تا مهر سال ۵۷ ادامه یافت.

پیش از به پایان‌بردن این بخش، گوشه‌ای از نامه لیلا زمردیان همسر مجید که به ظاهر به جریان شهرام پیوسته بود و اطلاعات او ظاهراً در برخورد کودتاچیان با مجید تأثیر زیادی داشت را به منظور آگاهی از سطح واقعی همراهان شهرام و پذیرندگان مارکسیسم به عنوان ایدئولوژی جدید سازمان در اینجا می‌آوریم. زمردیان پیش از ترور مجید طی نامه مفصلی به گروه شهرام ـ بهرام ضمن نقل مسائل فی‌مابین خود و مجید به وضعیت روحی ـ روانی خود درباره تحولات درونی سازمان نیز اشاره کرده است. در نامه زمردیان که عنوان «به داستان زندگی من گوش کنید» ابتدای آن آمده است، «قبول کرده بودم که اسلامی که من قبلاً داشتم یک اسلام خرده‌بورژوازی بود ولی در اینکه اصلاً اسلام روبنای طبقه متوسط و خرده‌بورژواست یا اینکه اسلام می‌تواند ایدئولوژی طبقه کارگر باشد یا نه و آیا ایدئولوژی طبقه کارگر فقط مارکسیسم است و ایدئولوژی مارکسیسم از زیربنای طبقه پرولتاریا زاده شده و… هنوز مفهوم درستی نداشتم و حتی حالا هم ندارم و از نوشته‌هایم می‌توانید بفهمید. با مطالعه فقط کتاب سیر تحولات و فلسفه مارکسیسم تقریباً قبول کرده بودم که ماده بر فکر تقدم داشته ولی مسئله تکامل و جهت‌دار‌بودن آن و مسئله وحی و قیامت یا اینکه ماده چطور نیرویی است… شک داشتم و اینها مسائلی بود که برایم سؤال بود و حل نشده بود هنوز مسئله قیامت و خدا در اعماق ذهنم بود و لازم است بگویم که مسئول من در جواب به این سؤالات، سیر تحولات و سؤالات مطروحه من و حل آنها قادر نبود. (ح) زیرا برای خودش هم این مسائل وجود داشت» زمردیان در سطور پایانی نامه خود که برای نخستین‌بار بعد از گذشت قریب به ۴۰ سال در اختیار عموم قرار گرفته است می‌نویسد: «من می‌دانم که جای من جز زیر خاک نیست. حاضرم آنها که مرا می‌شناسند دعوت کنید و به‌دست همه شما اعدام شوم. همان طور که A گفته و خودم به خوبی می‌دانم من دیگر جایی در هیچ کجا ندارم. آن‌وقت که صرفاً مسائل فردی و ضعف فردی داشتم بار زیادی سازمان بودم و حالا که علاوه برآن یک‌سری بدبینی و اسمش را بگذارید شناخت و یک‌سری رذالت هستم در این مرحله و مراحل بعد صرف سازمان نیست که مسائل مرا وقت بگذارد که حل کند. باید که مرا به قتل برساند. این حق من است و این خواست خلق است. من از اینکه هرگز نتوانستم خدمتی به خلق بکنم متأسفم.» (لیلا زمردیان، «به داستان زندگی من گوش کنید»، به نقل از سایت اندیشه و پیکار)

منابع:

۱ـ احمدی روحانی، ‌حسین، سازمان مجاهدین خلق،‌ مرکز اسناد انقلاب اسلامی، تهران، ۱۳۸۴٫

۲ـ جمعی از پژوهشگران، سازمان مجاهدین خلق، پیدایی تا فرجام، جلد اول، مؤسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی، تهران، ۱۳۸۴٫

۳ـ همان، جلد دوم.

۴ـ سازمان مجاهدین خلق، بیانیه تغییر مواضع ایدئولوژیک سازمان مجاهدین خلق ایران، به نقل از سایت اندیشه و پیکار.

۵ـ همان، «پرچم مبارزه ایدئولوژیک را برافراشته‌تر سازیم»، ۱۳۸۳، به نقل از سایت اندیشه و پیکار.

۶ـ سازمان مجاهدین، جزوه سبز، ۱۳۵۳، به نقل از سایت اندیشه و پیکار.

۷ـ سازمان مجاهدین خلق ایران، تحلیل آموزشی بیانیه اپورتونیست‌های چپ‌نما، انتشارات سازمان مجاهدین خلق، تهران، ۱۳۵۸٫

۸ـ سایت اندیشه و پیکار، اطلاعیه‌ها و بیانیه‌های سازمان مجاهدین خلق، بخش مارکسیست ـ لنینیست.

۹ـ سحابی، عزت‌الله، «نیم‌قرن خاطره و تجربه»، خاطرات جلد اول، نشر فرهنگ صبا،‌ تهران، چاپ سوم، ۱۳۸۹٫

۱۰ـ شاهسوندی، سعید، نشریه چشم‌انداز ایران، شماره‌های ۳۶ تا ۶۸٫

لینک کوتاه: http://www.nimnegah.org/farsi/?p=9825

درباره ی آرش رضایی

مدیر وبسایت خبری، تحلیلی نیم نگاه

همچنین ببینید

ارائه طومار ۱۲ هزار نفری علیه منافقین به دادگاه‌های بین‌الملل

ارائه طومار ۱۲ هزار نفری علیه منافقین به دادگاه‌های بین‌الملل

ارائه طومار ۱۲ هزار نفری علیه منافقین به دادگاه‌های بین‌الملل نهم سپتامبر ۲۰۱۸ دبیر کل …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *